من یک پیشنهاد دارم... نظرتان راجع به اینکه برای انتخاب مجدد اعضاء هیأت مدیره انجمن صنفی راهنمایان استان تهران، پیش از موعد رأی گیری کنیم، چیست؟
این نوع گردشگری، شاخه ای از گردشگری سیاه است. اینجا یک خبر در رابطه با آن بخوانید. عنوان خبر این است: "دولت سوييس به گسترش توريسم مرگ دراين كشور اعتراض کرد."
امروز با دوستان راهنما به دیدن دو مسابقه چوگان رفتیم... دیدن چوگان در هوایی عالی و زمینی سبز مثل نگاه کردن به یک مینیاتور زنده بود...
عکس گرفته ام، به زودی می گذارم اینجا.
فدراسیون چوگان یک سری مسابقات چوگان برگزار کرده با عنوان جام فردوسی. ۴ تیم در این مسابقات شرکت کرده اند، ۳ تیم ایرانی هستند و یک تیم از کشور سوئد، در واقع تیم ملی چوگان سوئد. قرار است که راهنمایان گردشگری در این مسابقات به عنوان تماشاچی شرکت کنند... چوگان فراموش شده و این حرکت راهنماها شاید دلگرمی کوچکی باشد برای آنها که می دانم برای برگزاری چنین مسابقاتی بسیار زحمت کشیده اند...
این بازی ها در روزهای پنجشنبه و جمعه در میدان چوگان مجموعه قصرفیروزه تهران برگزار می شوند. بازی پنجشنبه ساعت ۲ بعدازظهر آغاز می شود و بازی جمعه ساعت ۱۰ صبح. ورود برای عموم آزاد و (این دفعه) رایگان است. اگر می خواهید همراه ما باشید، با من تماس بگیرید.
پی نوشت: دو شبکه رادیویی و تلویزیونی هم ابراز علاقه کرده اند که از این مسابقات گزارش تهیه کنند.

من الآن خدای Dark Tourism هستم... باور کنید!
یک کارت دعوت عروسی به دستم رسیده، با این عنوان: «دوشیزه و عباس خسروآبادی»!
دیروز میزبان چند راهنمای خراسانی بودیم. گشت کوچکی داشتیم در تهران، چند موزه را دیدیم و به کافه نادری هم سری زدیم. بین گفتگوها از "آزادی دریافت ویزا" در کشورهای مختلف هم صحبت شد. در این رابطه مطلب زیر را که چند وقت پیش دوستی برایم ایمیل کرده بودند، اینجا می آورم:
در دنیای جهانی شده امروز، محدودیت ویزا نقش مهمی در کنترل مسافران و جهانگردان بین کشورها ایفا می کند. شرایط اخذ ویزا بیانگر روابط بین کشورها بوده و روابط و شرایط یک کشور را در جامعه بین المللی نشان میدهد. براساس گزارش منتشر شده شرکت هنلی و همکاران در زوریخ سویس (چهارشنبه جون 27 سال 2007) مشخص گردید که شهروندان کشورهای آمریکا، دانمارک، و فنلاند بیشترین آزادی برای مسافرت بدون داشتن ویزا را دارا هستند.
شهروندان این سه کشور می توانند بدون اخذ ویزا به 130 کشور دنیا مسافرت کنند. بعد از این کشورهای آلمان، ایرلند و سوئد قرار دارند که شهروندان آنها می توانند بدون اخذ ویزا به 129 کشور مسافرت کنند.
همچنین شهروندان ژاپن، انگلستان، فرانسه و ایتالیا می توانند به 128 کشور ، کشورهای کانادا، استرالیا، لوگزامبورک و نیوزیلند به 125 کشور بدون اخذ ویزا مسافرت کنند.
بلژيکی ها با مسافرت بدون ويزا به 127 کشور در رده چهارم جدول هستند.
در جدول زیر رتبه کشورها بر حسب دسترسی به مسافرات آزاد و بدون محدودیت های اخذ ویزا نشان داده شده است.
Finland : 130
Denmark : 130
United States : 130
Germany : 129
Ireland : 129
Sweden : 129
Britain : 128
France : 128
Italy : 128
Japan :128
.
.
.
Pakistan : 17
Sudan : 17
Congo : 16
Syria : 16
Iraq : 15
Myanmar :15
Somalia : 15
Iran : 14
Afghanistan : 12
ممنون از دوستانی که ابراز لطف کرده اند...
امشب رفتیم سینما موزه تهران. مجموعه زیبا و رمانتیکی است. معماری جذاب، گچبری های پرکار، حیاط دلباز و فضاسازی باسلیقه ای دارد. فانوس و شمع را همه جای این محیط می شود دید. کافی شاپ هایش تاریک اند و دنج. موزه که تعطیل بود، ما برای دیدن فیلم "کتاب قانون" مازیار میری رفتیم.
موزه هر روز بجز روزهای تعطیل از ۹ تا ۱۷ باز است، روزهای تعطیل از ۱۴ تا ۱۷.
یکشنبه ۲۶/۷/۸۸ به دعوت دو دوست تهران گردی کوچکی داشتیم حوالی میدان بهارستان. اول موزه هنرهای ملی را دیدیم، بعد به خانقاه صفی علیشاه رفتیم و در نهایت خانه ابوالحسن صبا که حالا به موزه صبا تغییر نام داده. بعد از آن دوستانم دیدنی های خیابان لاله زار، مسجد سپهسالار و عمارت مسعودیه را هم دیده بودند، من چون زمان نداشتم همراهشان نبودم.
بعداً بیشتر درباره این Walk Tour خواهم نوشت.
امروز مطلبی می خواندم درباره عباس میرزا، پسر فتحعلی شاه. شما هم بخوانیدش. ببینید این جملات برایتان آشنا نیستند؟ آیا هزاران بار آنها را نشنیده اید؟ آیا خودتان جملات مشابهی نگفته اید؟ ببینید ایران از آن روز تا به حال هیچ فرقی کرده است؟
عباس میرزا در گفتگویی با یک مرد فرانسوی چنین می گوید:
«اي مرد خارجي، تو اين لشكر را ميبيني، اين ميدان و تمام اسباب قدرت ما را، با اين حال تصور مكن كه من خوشحال هستم. چگونه ميتوانم خوشحال باشم؟ مشابه امواج خشمگيني كه با برخورد با صخرههاي بيحركت شكسته ميشوند، تمام كوششهاي شجاعانه من با برخورد با چماق دستان روسي بياثر ميماند. مردم عمليات مرا تحسين ميكنند، فقط من از ضعف خود آگاهم. چه كار كردهام كه لايق احترام جنگجويان غربي باشم؟ كدام شهر را گشودهام؟ چه انتقامي از دشمني كه ايالات ما را غصب كرده است، كشيدهام؟ درواقع بدون شرمندگي نميتوانم به لشگري كه در دور ماست، نظر بيفكنم. روزي كه بايد به حضور پدرم برسم، نميدانم چه كار خواهم كرد؟ از طرف ديگر خبر فتوحات لشگريان فرانسه به من رسيده است. مطلع شدهام كه شهامت روسها در مقابل آنها فقط مقاومتي بيفايده بوده است، با اين حال روسها تمام دستههاي نظامي مرا شكست ميدهند و ما را تهديد به پيشرويهاي جديدي ميكنند. اَرس، اين رودخانه كه سابقاً به تمامه در ايالات ايران جاري بود، امروزه سرچشمهاش در خاك اجنبي قرار گرفته است و ديگر به دريايي خواهد ريخت كه پر از كشتيهاي دشمنان ماست.»
و جایی دیگر:
«چه قدرتي موجب برتري شما نسبت به ما ميشود؟ علت پيشرفتهاي شما و سبب ضعف دائمي ما چيست؟ شما هنر حكومت كردن و فاتحشدن را بلديد، در صورتي كه ما در جهل شرمآور خود، درجا ميزنيم و به ندرت آيندهنگري ميكنيم. آيا شرق كمتر از اروپا قابل سكونت و كمتر حاصلخيز است و غناي آنجا را ندارد؟ آيا پرتو آفتاب كه قبل از اينكه به شما برسد ما را روشن ميكند، براي ما بركت كمتري را موجب ميشود تا براي شما؟ آيا خالق عالم خير بيشتري به شما ميرساند تا به ما، آيا خداوند خواسته است براي شما امتياز بيشتري قائل شود؟ من اين طور فكر نميكنم. «بگو اي مرد خارجي، ما براي اعتلاي ايران چه كار بايد بكنيم؟ آيا من هم بايد مثل تزار مسكويي رفتار كنم كه از تخت خود پايين آمد تا بتواند شهرهاي شما را از نزديك ببيند؟ آيا من هم بايد ايران را ترك كنم و اين ثروت انباشته شده را بدون استفاده بگذارم؟ آيا بايد بروم و هر آنچه را شاهزادهاي بايد بداند، ياد بگيرم؟»
و جایی دیگر:
«كشفيات جديدي كه به ايران آورده ميشود، نوعي از گياهاني است كه در اين مملكت به ثمر نميرسند، در صورتي كه روسها در قديم جاهل بودهاند و اكنون از خيلي لحاظ بر ما برتري پيدا كردهاند.»
و یک فرانسوی راجع به ایرانیان اینطور نظر می دهد:
«جاي تأسف است كه با وجود استعدادهاي طبيعي و لياقتي كه انسان دوست دارد در ايرانيان ببيند، آنها تا اين اندازه از لحاظ دانش عقبافتاده باشند. آنها با هوش و تيزذهن هستند و تمايل به تحصيل و يادگيري دارند، ولي آنچه فاقداند، مشعل فلسفه است (Flambeau de la philosophie) كه از اين رهگذر بتوانند وقوف و آگاهي لازم را به دست آورند تا آنگاه از لحاظ علوم و فنون با ما برابر شوند.»
که همچنان ما مصداق سخنان اش هستیم.
پایان بخش این خاطرات شیرین هم بخشی از نوشتار سرجان ملکم است که به مردي اشاره ميكند كه به توپريزي اشتغال داشت و بعضي از توپهایش كج ميشد و ایراداتی داشت، او می نویسد:
«به او گفتم، گفت راست است، اما قصور از من نيست، به من گفتهاند كه كار يك ماه را در ده روز كنم، گفتم چرا نميگويي كه اين محال است، بيچاره سري حركت داد و گفت من بهتر ميدانم، آقاي من آدم خوب و با انصافي است، لكن با اين همه شاهزاده كه در ايران است و به هر چه حكم كند بايد اطاعت كرد...»
آنگاه سرجان ملكم اضافه ميكند:
«از آنچه مذكور شد ميتوان دانست كه چرا مردم ايران در صنايع ترقي كلي نكردهاند، اين مملكت هزار سال است كه همچون مينمايد كه در شرف ترقيهاي برزگست، لكن تا هنوز همانطور ايستاده است. تجارتش تقريباً همان قسم كه در قديمالايام بوده است، هست.»
من تهران را دوست دارم.
...وقتی از شهرهایی که دارند زیر زباله مدفون می شوند، وقتی از رستوران هایی که گارسون هایشان نمی دانند چطور باید با مشتری برخورد کنند، وقتی از مغازه هایی که فروشندگانشان نمی دانند چطور بازارشان را رونق ببخشند، وقتی از کوچه هایی با ساختمان هایی زشت و بی سلیقه، وقتی از طی کردن مسیر در وسایل نقلیه قدیمی و کند، وقتی از میان مردمی که نمی دانند نباید راجع به همه چیز و همه کس سؤال کنند و نظر بدهند، به تهران بر می گردم... به تهرانی که پاکیزه تر است، رستوران هایی تمیز با گارسون هایی مؤدب دارد، بازارهایی پر خرید و فروش دارد، ساختمان هایی مدرن دارد، وسایل نقلیه کارآمدتر و مردمی روشنفکرتر دارد بر می گردم، تهران را دوست دارم.
زنده باد تهران!
فرض کن وارد شهری بشوی که مدام عکس شهدای جنگی را همه جا ببینی، از ابعاد کوچک تا بسیار بزرگ... فرض کن این شهر در کشوری مثل ویتنام باشد، یا هر کشور مظلوم دیگری. حتی در این صورت، آیا دیدن این همه عکس شهدا و کشته شدگان معنای والایی به تو خواهد داد؟ آیا فکر نخواهی کرد شهری که به آن قدم گذاشته ای شهر بیماری است؟
چرا اسم همه کوچه ها و خیابان های یک شهر باید نام شهدای آن شهر باشد؟ پس بقیه در آن شهر چه می کنند؟ چه کاره اند؟ چه کاره بوده اند؟
به آهنگ Imagine جان لنون فکر می کنم. به اینکه همه مردم دنیا کم و بیش شبیه هم هستند. به اینکه همه مردم دنیا زبان همدیگر را می فهمند. به اینکه همه مردم دنیا دردها و شادی ها تقریباْ مشابهی دارند... و به اینکه این حکومت ها هستند که همیشه با همدیگر مشکل دارند.
به اینکه یک انگلیسی می گوید من مخالف جنگ عراق بودم و برای نشان دادن مخالفتم در تظاهرات شرکت کردم. و یک آمریکایی می گوید آنقدر از دست بوش عصبانی بوده که دوست داشته آمریکا را ترک کند.
به اینکه همان انگلیسی با دیدن کاخ های تهران می گوید شما نباید انقلاب می کردید، ما باید انقلاب می کردیم که خاندان سلطنتی مان آنقدر متمول بوده و هست.
به اینکه آن آمریکایی نمی فهمد دولتش چرا آثار باستانی "پرو" را که به صورت غیرقانونی به آمریکا برده شده، به کشور اصلی شان بر نمی گرداند. برای او خنده دار است که حکومتش عقد قرارداد در دولت های قبلی را بهانه می کند و آن آثار را پس نمی دهد. او نمی فهمد چرا حکومتش مردم "پرو" و مسوولیت اش در برابر آنها را نادیده می گیرد.
امروز یک توریست آمریکایی دیگر داشتم. دانشجوی "علوم سیاسی و حقوق بین الملل" بود. مدت زیادی را به صحبت کردن گذراندیم...
فردا می برمش موزه شهدا، آنجا جایی است که یک دانشجوی علوم سیاسی باید ببیند.
توریست آمریکایی ام خوب است و از سفرش راضی است. فقط در فرودگاه کمی اذیتش کرده بودند: انگشت نگاری و از این اتاق به آن اتاق بردن و...
او یک مرد ۶۴ ساله است که خیلی شباهت دارد به آن تصویری که ما از آمریکایی ها در ذهنمان داریم. در یتیم خانه بزرگ شده، به تنهایی یک پولدار حسابی شده، لذت زیاد پول در آوردن و زیاد پول خرج کردن را می داند، فکر می کند آمریکا سلطان جهان است، مهربان و ساده است و کاملاْ بی اعتقاد به هر چیز غیر مادی... در این دو روز آنقدر که من درباره آمریکا از او یاد گرفتم، او درباره ایران یاد نگرفته است! مدام در حال صحبت کردن از آمریکا و آمریکایی هاست... کاش می شد یک سمینار بگذاریم برایش تا بیاید و کلی حرف بزند.
در ادامه مطلب آب رفتن موزه ها باید اضافه کنم که: لباس های "فرح" را از کاخ ملت برداشته اند و آن اتاق هم لخت شده و توی ذوق می زند. به علاوه در اتاق بیلیارد را هم بسته اند.
دیروز و امروز همراه یک گردشگر انگلیسی در تهران می گشتم. دیروز صبح ساعت ۵ رسیده بود هتل، و ما ۹ صبح برنامه مان را شروع کردیم. میدان مشق، موزه ایران باستان و مجموعه های گلستان و سعدآباد را دیدیم و سری هم زدیم به بازار تجریش و امامزاده صالح. اولین حضورش در ایران بود و برای خیلی از کارها مثل ورود به اماکن مذهبی و عکاسی از مردم تردید داشت...
امروز صبح بردمش بازار تهران، یک گشت جانانه و طولانی زدیم در بازار. بعد رفتیم به موزه هنرهای معاصر، موزه فرش و در نهایت برج آزادی.
فردا یکشنبه، دوشنبه و سه شنبه راهنمای یک توریست آمریکایی خواهم بود.
چند نکته:
۱. دیدن راهنماهای اصفهانی با گروه های خارجی در موزه های تهران همچنان برایم آزاردهنده است.
۲. هر بار که می روم گلستان می بینم بخشی از موزه ها را بسته اند، اگر همینطور پیش برود دیگر از میدان ارگ هم نمی شود رد شد. بهانه شان هم می دانید چیست؟ نیرو ندارند! اینهمه راهنما... اینهمه دانشجوی موزه داری... اینهمه علاقمند به میراث و گردشگری... حتماً تعدادی از آنها حاضرند هفته ای یک یا دو روز مجانی با موزه همکاری کنند.
۳. در کاخ سبز مجموعه سعدآباد ظروف زیبای روی میز نهارخوری را جمع کرده اند، میز لخت شده و هیچ حالت شاهانه ای ندارد.
۴. رستوران "هانی پارسه"، در خیابان شهید بهشتی را پیشنهاد می کنم به هر کس که دوست دارد خوشمزه ترین غذاهای ایرانی را بچشد یا به کسی بچشاند.
۵. دارند برج آزادی را می شویند، خیلی تمیز شده، از نزدیک دیدم.
۶. ما نباید هیچ توریستی را بی فرش از ایران بدرقه کنیم.
رفتیم به ارومیه، "اور"، "میه". و یک دور کامل زدیم این دریاچه را.
آخرین روز تابستان سه شنبه 31 شهریور 88، ساعت 5 بعدازظهر از تهران کنده شدیم، و سوار بر قطار سفر دیگری را آغاز کردیم. قطار من را یاد دکتر "ژیواگو" انداخت؛ با قطار به جایی دور می رفتیم، به شمال می رفتیم.
ساعت 7:30 صبح تبریز بودیم. به هتل دریا رفتیم، صبحانه خوردیم، استراحتی کردیم و راهی کندوان شدیم. کندوان، این روستای ستوده شده گردشگران جایی است نزدیک اسکو. به کندوان که رسیدیم آسمان سنگ تمام گذاشته بود برایمان؛ هوا نیمه ابری بود. کندوانی ها رب درست می کردند. بوی رب تازه دیوانه مان کرده بود. این بو من را یاد روزهای کودکی می انداخت، روزهایی که مادرها و مادربزرگ ها گوجه ها را له می کردند، نمک می زدند و در دیگ های بزرگ می پختند، همین روزها بود که تمام قوانین برای ما به حالت تعلیق در می آمدند و ما می توانستیم هر کار دوست داریم بکنیم...
کندوان را دیدیم، از چشمه آب برداشتیم، عسل و خشکبار و برگه و کلاقی خریدیم و راهی تبریز شدیم. به تبریز که رسیدیم، در رستوران "باغچه سبز سررود" دیزی خوردیم، یکی از بهترین دیزی هایی که من در عمرم خورده بودم. ما در این سفر 48 نفر بودیم و بیشترمان دیزی را انتخاب کردیم. بعد از نهار راهی هتل شدیم، اتاق هایمان را تحویل گرفتیم، استراحت کوتاهی کردیم و دوباره گشت مان را از سر گرفتیم. این بار به دیدن موزه مشروطه رفتیم. موزه ای که اگر به آذربایجان می روی، نباید آن را از دست بدهی. در موزه مشروطه می شود با تاریخچه انقلاب مشروطه آشنا شد، شرح مختصری از زندگی آنان که در این راه تلاش زیادی کرده اند، بدست آورد، متعلقات این افراد را دید و بالاخره اسناد و مدارک مربوط به مشروطیت را خواند. جالب است بدانید که محلی که حالا تبدیل به موزه شده، همان جایی است که مشروطه خواهان تبریز آن را پایگاه خودشان قرار داده بودند.
روبروی خانه مشروطه، بازار تبریز قرار دارد. رفتیم به این بازار، تیمچه مظفریه اش بسته بود، پس به دیدن تیمچه امیر رفتیم. حرف آنها را که منحصربفرد خوانده بودندش، تصدیق کردیم، نه بازار تهران اینقدر زیبا و طولانی است، نه اصفهان و نه شیراز. هر کسی چیزی خرید، من نوقا، اریس، لوبیای گوشتی و پنیر لیقوان خریدم. همه همدیگر را روبروی خانه مشروطه پیدا کردیم و راهی آخرین مقصدمان در تبریز؛ ایل گلی شدیم. ایل گلی را در شب ندیده بودم، چیز دیگری است. گشتی زدیم، گپ و گفتی، شام و بازگشت به هتل.
همیشه در تبریز برای من اتفاق بدی می افتد؛ در سفر قبلی کار یکی از همسفران به بیمارستان کشید، و در این سفر پای مسافری پیچ خورد! خوشبختانه در گروه 48 نفری ما دکتر و پرستار پیدا می شد. ساعت از 21 گذشته بود که به دنبال پماد و باند و... از هتل بیرون آمدم. عجیب است که حتی در شهری مثل تبریز خیابان ها در این ساعت، خلوت اند.
صبح، بعد از صبحانه درهم برهمی که هتل دریا به ما داد، نه ببخشید... خودمان گرفتیم، راهی ارومیه شدیم. طبق برنامه قبلی باید از روی پل شهید کلانتری خودمان را به شهر ارومیه می رساندیم، اما متاسفانه دوستانمان در تبریز موفق نشده بودند مجوز عبور اتوبوس از روی پل را بگیرند، البته تعاونی های مسافربری می توانند اتوبوس هایشان را از روی پل عبور دهند، اما اتوبوس های توریستی نه! اگر کسی دلیل این قانون را می فهمد به من هم بگوید...
پس راهی مسیری شدیم که من آرزو داشتم بروم؛ دور دریاچه. صوفیان، شبستر، خامنه، تَسوج و سلماس را طی کردیم. حوالی سلماس، روی کوهی کتیبه ای دیدم، نمی دانستم چیست، یادم نبود. به قوشچی که رسیدیم سراغ مجتمع "باری" را گرفتیم. باری مجموعه ای تفریحی - گردشگری است مشرف به دریاچه؛ آنجا می شود بسیاری از ورزشها را انجام داد، پیشنهادشان به ما قایق سواری، اسب سواری، دوچرخه سواری و بازدید از حیات وحش بود. باری رستوران ها و اقامتگاه های مختلفی هم دارد. شاید همه مان دوست داشتیم چند روزی در این مجتمع که همه چیزش بوی استراحت و دوری از دغدغه ها را می داد، بمانیم... نهار را در یکی از رستوران های مجتمع خوردیم، کوفته تبریزی؛ باز هم بیشترمان کوفته تبریزی سفارش دادیم.
بعدازظهر از مسیر پرنمکی که مثل برف سفید بود و باز هم من را یاد دکتر ژیواگو می انداخت، به اسکله رفتیم و با قایق به دل دریاچه زدیم. هوا نیمه ابری و پاک بود، پرتوهای نور خورشید که داشت غروب می کرد، منظره ای ساخته بود که شاید هرگز فراموشش نخواهیم کرد. از قایق که پیاده شدیم، رفتیم به محل برگزاری جشن انگور در مجتمع باری. جشن انگور سال هاست که برگزار می شود و می شده است. گویا در یونان هم چنین جشنی، البته به عنوان "جشن شراب" برگزار می شود.
در جشن انگور باری، سبدهای انگور که پر از انواع انگور بودند به استقبال شرکت کنندگان می آمدند. در مرکز محل تجمع شرکت کنندگان، اجاق بزرگی با کاهگل درست کرده بودند، و افرادی مشغول پخت دوشاب بودند. کم کم افراد جمع شدند و برنامه شروع شد. دختران زیبا و آراسته ای با لباس های بومی آذری، کردی و آشوری به مهمانان انگور تعارف می کردند، موسیقی کردی و آذری به صورت زنده اجرا می شد و گروهی با لباس آذری می رقصیدند. خوشبختانه خبری از سخنرانی های طولانی و غالباً بی معنا نبود، تنها صحبت رسمی جشن، سخنان دکتر "باهر" بود که بحث کوتاه و بسیار جالبی در خصوص انگور داشتند؛ "انگور" شاه میوه هاست.
جشن تا ساعت 20:30 ادامه داشت. در پایان جشن، مسابقه آبگیری انگور برای دوشاب برگزار شد. دو گروه که چکمه های سفید به پا داشتند وارد استخرهای کوچکی شدند که انگورهای داخل گونی را له کنند، با موسیقی شروع کردند و با موسیقی تمام. گروه خوش ذوق، له کردن انگور را با رقص آمیختند، اما برده نشدند. گروه دیگر در میان سروصدا و تشویق تماشاچیان جایزه را بردند.
نحوه درست کردن دوشاب از این قرار است: ابتدا انگورها را در گونی ریخته و له می کنند. آب انگور از طریق لوله انتهای استخر به سطل های بزرگی می ریزد. پس از پر شدن سطل، مقداری خاک رس به آن اضافه می کنند تا تصفیه شود. بعد آب انگور خالص را در دیگ می ریزند، سفیده تخم مرغ به آن اضافه می کنند و می جوشانند تا غلیظ شود. دوشاب را هم همراه صبحانه مثل عسل صرف می کنند و هم با آب مخلوط کرده و شربت اش می کنند. ما شربت اش را خوردیم.
جشن که تمام شد راهی شهر ارومیه شدیم. باز هم در هتل "دریا" اقامت داشتیم! صبح صبحانه خوردیم و به دیدن کلیسای "حضرت مریم" رفتیم. این کلیسا فقط جمعه ها برای بازدید باز است. برای ورود به کلیسا کفش هایمان را درآوردیم. "سایمون"، راهنمای آشوری جوان کلیسا برایمان از سه مغ زرتشتی که به دنبال بشارت تولد مسیح راهی زادگاه او شده بودند و به هنگام بازگشت این کلیسا را بر روی آتشکده شان ساخته بودند صحبت کرد. او درباره آشوری ها، مراسم شان، ساختمان کلیسا و پیشینه اش هم برایمان سخن گفت. سایمون جمعه ها صبح تا ظهر آنجاست که گردشگران را راهنمایی کند.
از کلیسا که بیرون آمدیم راهی جنوب دریاچه شدیم. از کنار دریاچه سد حسنلو رد شدیم و از نزدیکی تپه حسنلو راهی محمدیار شدیم، بعد بی آنکه فخریکا یا سهولان را ببینیم، جاده میاندوآب را پی گرفتیم، بعد ملکان و بناب. نهار را مهمان هتل "لاله" بودیم، کباب بناب خوردیم. آشپزخانه هتل بسیار بزرگ و دیدنی بود و کارکنان آن خوشرو و مهربان. بعد از نهار راه مراغه را پیش گرفتیم. مراغه، بهشت باستان شناسان. ابتدا رصدخانه را دیدیم، چهلمین سالگرد ازدواج زوجی را که همسفرمان بودند، کنار رصدخانه جشن گرفتیم و بعد به دیدن گنبد غفاریه و گنبد سرخ رفتیم. مراغه شهری دوست داشتنی است. باید رفت و چند روز در آن ماند. ما نمی توانستیم بمانیم، قطارمان ساعت 18:40 مراغه را ترک می کرد. سوار قطار شدیم. حدود 7 صبح ایستگاه راه آهن تهران بودیم.
دو هفته پیش با یک گروه برای رصد به ابیانه رفتم و هفته گذشته گروهی را به آذربایجان بردم. سفرنامه اش را به زودی خواهم نوشت. سفر خوبی بود. ما دریاچه ارومیه را یک دور کامل زدیم.
دو برنامه برای رادیو ضبط کردیم. یکی هفته گذشته پخش شد و یکی امروز یکشنبه پخش می شود، درباره گردشگری سیاه و گردشگری جنگ. برنامه قلمرو ساعت ۱۷ تا ۱۹ رادیو فرهنگ.
سلام
من زنده ام. فقط کامپیوترم ویروسی شده بود که داره درست میشه.
اما خیلی درگیرم. امیدوارم به زودی این گرفتاری ها تمام شوند و من بتونم اونطور که می خواهم به کارهام برسم.
