
به استاد گلشن
از مطالعه اروپایی ها چند عکس گرفته ام، ببینید. حیف که در سالن صبحانه و رستوران و کافه نمی شود با دوربین به سمت مردم هدف گیری کرد...
ورودی موزه آکروپولیس، آتن:

فرودگاه بارسلون:


پرواز بارسلون به پاریس:


متروی پاریس:


نقطه سر خط.
به استاد گلشن
این بار دوربینم را به سمت تبلیغات در متروی پاریس گرفتم. ببینید:
«امپرسیونیسم و مد» در موزه ارسی:

تبلیغ یک تئاتر کابوکی و یک تئاتر آمریکایی کنار هم:

نمایش آثار موزه لوور در شهر صنعتی لان(در شمال فرانسه):

تبلیغ برنامه های تئاتر دو شاتله:

تبلیغ برنامه های تئاتر دو لا ویل:

شن یون، اجرای موسیقی و رقص چینی:

و در پایان تبلیغ یک فیلم:

نقطه سر خط.
پنجشنبه 9 آذر 91 ما به زندانی رفتیم که حالا موزه شده است؛ باغ موزه قصر.
در ابتدای بازدید، فیلمی دیدیم درباره سابقه این مکان و فرآیندی که منجر به تبدیل این زندان به باغ موزه شده است.
بعد، از کریدورهای زندان که حالا گالری های هنری شده اند، بازدید کردیم. همینطور که در تصویر زیر می بینید، راهنمایان موزه مجهز به بلندگو بودند.
«آب خنک» و «آب خنک خوردن» که دیگر وارد زبان ما شده است، از زندان قصر سرچشمه گرفته و داستانی دارد که راهنما برایمان گفت.
در باغ موزه قصر از تکنولوژی های جدید ارتباط با بازدیدکننده استفاده شده است. از جمله این کتابخانه دیجیتال که نمونه اش را من فقط در موزه «کشتی وایکینگ های اسلو» دیده ام.
به علاوه از کانسپچوال آرت یا هنر مفهومی هم سود برده اند.
تصویری از نیکلای مارکوف، طراح نقشه زندان.
زندان قصر محل زندانی شدن افراد مشهوری است؛ از جمله سردار اسعد بختیاری، شیر علیمردان بختیاری، لورنس عربستان، تیمورتاش، آیت الله طالقانی، احمد شاملو، بزرگ علوی، علی عمویی، فرخی یزدی و...
این سلول فرخی یزدی، شاعر و مبارز مشروطه خواه است.
مدیران موزه لطف کرده بودند و از چند نفر از زندانیان سابق خواسته بودند تا با ما همراه شوند و از خاطرات زندان بگویند.
ما به هواخوری در حیاط زندان رفتیم...
و در پایان بازدید، گفتگویی داشتیم با مدیران باغ موزه قصر و مدیر توسعه گردشگری شهرداری تهران. در این گفتگو راهنمایان با توجه به تجربیاتی که از دیگر سایت های گردشگری و موزه ها دارند، پیشنهادات و انتقادات خودشان را برای بهتر شدن باغ موزه، با مدیران در میان گذاشتند.
بازدید ما 3 ساعت زمان برد.
نگاه: بعضی ها می گویند شهرداری پول دارد که این کارها را می کند. من فکر می کنم فقط پول نیست. مدیر توسعه گردشگری شهرداری تهران به اندازه من برای این بازدید وقت گذاشت، خارج از ساعت اداری پی گیر کار ما بود و موقع بازدید شخصاً ما را همراهی کرد تا کار کارمندانش را به هنگام ارائه ببیند. در پایان بازدید با سعه صدر به پیشنهادات و انتقادات ما گوش داد و بدون تراشیدن هیچ عذر و بهانه ای، از کارمندان و مدیران زیر دستش خواست که مشکلات موجود را برطرف کنند.
از هلسینکی تا تالین پایتخت کشور استونی حدود 80 کیلومتر فاصله است. تالین در سال 2011 (همراه تورکو در فنلاند) پایتخت فرهنگی اروپا بوده است. منطقه قدیمی شهر تالین در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شده است. تالین قدیمی ترین پایتخت اروپای شمالی است. این دلایل و اصرار یکی از اقوام مقیم هلسینکی برای دیدن تالین، ما را به این شهر کوچک(با جمعیتی حدود 400 هزار نفر)، قدیمی و زیبا کشاند.
از هلسینکی کشتی های متعددی هر روز به تالین می روند. تالین ارزان است، بسیار ارزان تر از هلسینکی. اهالی هلسینکی ترجیح می دهند تعطیلات آخر هفته شان را در هتل ها، رستوران ها، کافه ها و بارهای ارزان قیمت تالین بگذرانند، مایحتاج هفته بعدشان را از تالین بخرند و یکشنبه شب با روحی آرام و دستانی پر به هلسینکی برگردند.
من کشتی های خط Tallink را انتخاب کردم، برای 18 نفر از افراد گروه بلیط گرفتم و به تالین رفتیم. ساعت 10:30 صبح روز 9 آگوست 2012 ما روی عرشه کشتی بزرگی بودیم که بندر غربی هلسینکی را به مقصد تالین ترک می کرد. خلیج فنلاند را طی کردیم و ساعت 12:30 به بندر تالین قدم گذاشتیم.
عکسی از فضای داخلی کشتی:

در بندر بلیط اتوبوس Hop on - Hop off گرفتیم تا ما را به بخش قدیمی شهر ببرد. از قسمت های مدرن شهر گذشتیم و به یاد آوردیم که تالین یکی از ده شهر برتر دنیا در زمینه فن آوری دیجیتال است. خیلی زود به بخش قدیمی شهر رسیدیم. انگار وارد یکی از افسانه های اروپایی شده ایم... خانه های کوچک قرون وسطایی، جوان هایی با لباس های محلی، شور و هیاهوی مردم در رستوران های سنتی و...
این تصویری است از کلیسای جامع تالین که به نام کلیسای الکساندر
نوسکی نامیده می شود. هر چند که به سبک کلیساهای قرن 17 روسیه ساخته شده
است، اما چندان قدیمی نیست، سال 1900 ساخت آن به اتمام رسیده است. این کلیسا بر روی تپه ای واقع است که به Toompea معروف است.

از Toompea راهی میدان شهرداری که همان میدان اصلی شهر قدیم است، شدیم. در اروپا در شهرهایی که بافت های قدیمی دارند، از این بافت حفاظت می شود، در بخش های بزرگی از شهر که جزو منطقه قدیمی هستند، عبور و مرور هر گونه وسیله نقلیه ممنوع است.
از چنین کوچه هایی که با نوای ساز و آواز محلی روح گرفته اند، به پایین تپه جاری شدیم...

در تالین مردم علاقه زیادی به پوشیدن لباس محلی دارند. این عروس و داماد جوان را ببینید...

و این خانم فروشنده را، که در میدان شهرداری بساطی دارد...

و این پسر جوان را...

و این یکی را...

این میدان شهرداری است:

مردم تالین آدم هایی هستند که چنین عروسک هایی می سازند...

و رستوران هایشان چنین فضایی دارد...

شهر قدیم شلوغ و پر هیاهو بود. مدتی ماندیم، نهار خوردیم و به هر کوچه و پس کوچه ای سرک کشیدیم. بعد راهی قسمت پایینی شهر قدیم شدیم.
این یکی از دروازه های قدیمی باروی قرن چهاردهمی شهر است که به نام Vitu Gate خوانده می شود و در بخش پایینی شهر قدیم واقع است. در واقع اینجا ورودی شهر قدیم است.

تا ساعت 18:30 در تالین ماندیم و بعد راهی بندر شدیم. 19:30 با خاطره ای خوش، با همان کشتی که آمده بودیم، به هلسینکی بازگشتیم.

هلسینکی دختر بالتیک نامیده می شود و این مجسمه هلسینکی را به هنگام تولد در دریای بالتیک نشان می دهد.
رفته بودم هلسینکی. شمالی ترین پایتخت اروپا. شهر کوچکی است با جمعیتی حدود ششصد هزار نفر. کوچه های ساکت و مردم آرام. همه انگلیسی می دانند، با هر فروشنده و راننده ای می توانی راحت انگلیسی حرف بزنی...
مصطلح است که فنلاند را هم جزو اسکاندیناوی می گویند، اما اسکاندیناوی به کشورهای سوئد، نروژو و دانمارک گفته می شود. با این حال نزدیکی و شباهت زیادی بین فنلاند و این سه کشور هست، از این رو وقتی درباره مشترکاتشان صحبت می شود، آنها را کشورهای شمالی Nordic Countries می گویند. توضیح دیگر اینکه زبان های سوئدی، نروژی و دانمارکی ریشه مشترک اسکاندیناویایی دارند، اما زبان فنلاندی از ریشه زبان های سامی است و به زبان های مجاری و استونیایی نزدیک است.
برگردیم به هلسینکی... هلسینکی نقطه ای
است بین روسیه و سوئد. جایی که سالها بین این دو کشور دست به دست می شده...
حالا با اینکه فقط 6 درصد مردم به زبان سوئدی حرف می زنند، همه تابلوها به
دو زبان فنلاندی و سوئدی نوشته شده است. فنلاند جزو منطقه یوروست و یک ساعت و نیم با ایران تفاوت ساعت دارد.
امسال دویستمین سال پایتختی هلسینکی است(از 1812) و همه جا می شود آثار جشن دویستم را دید. به علاوه امسال هلسینکی پایتخت طراحی جهان هم شده است...
اینجا همه چیز ساده است. بی پیرایه است. طراحی ها تا حد بدوی شدن ساده است...
در هلسینکی به دیدن میدان سِنِیت Senate Sq رفتیم. اینجا معروفترین میدان شهر است. با کلیسای جامع لوترن اش که در کتاب های معرفی هلسینکی قبل از هر جاذبه دیگری خودش را به گردشگران نشان می دهد...

هوای هلسینکی را می بینید؟ سرد بود و با اینکه اواسط مرداد بود، فنلاندی ها می گفتند پاییز دارد شروع می شود... در این میدان سنیت غرفه هایی بود برای نمایش و فروش Design های جدید، از کلاه گرفته تا لباس و زیورآلات... با قیمت هایی نجومی... در عکس بالا چند تا از این غرفه ها را می بینید.
نزدیک میدان سنیت منطقه ای هست به نام Design District که می شود ساعتی در مغازه های آن گم شد و از طرح های خلاقانه اشیاء لذت برد.
در هلسینکی به دیدن کلیسای صخره ای یا همان Church of the Rock رفتیم. بی اغراق بگویم که یکی از عجیب ترین و تاثیرگذارترین کلیساهایی بود که به حال دیده ام... Church of the Rock نمای خاصی ندارد، در واقع اصلاً نما ندارد، بنایی است غار مانند در دل صخره ای گرانیتی. اما داخلش فوق العاده است... سنگ، سادگی، موسیقی و گنبد بزرگی که مثل چتر آسمان احاطه ات کرده... آکوستیک خوبی دارد و برای اجرای کنسرت هم از آن استفاده می شود. همین کلیسای عزیز سالانه بیش از نیم میلیون بازدیدکننده دارد. روی ما سیاه!

اینجا خدای مهربان با انسان ها حرف می زد و برایشان پیغام هایی گذاشته بود، به همه زبانی حتی به فارسی!

یکی دیگر از جاذبه های گردشگری هلسینکی پارک سیبلیوس Sibelius Park است. این پارک نامش را از جان سیبلیوس، آهنگساز معروف فنلاندی در قرن نوزده گرفته است. در این پارک مجسمه بزرگی وجود دارد شبیه لوله های ارگ، زیرش که بایستی باد موسیقی خودش را برایت می نوازد... خالق این مجسمه خانم Elia Hiltunen است. لوله های ارگ را شبیه درختان یک جنگل طراحی کرده.

این هم مجسمه جان سیبلیوس.

خیابان Esplanadi خیابان اصلی هلسینکی است. در واقع یک بلوار پهن است با فضای سبزی در میان، که به حیات خلوت اهالی هلسینکی معروف است. در این حیات خلوت، انواع و اقسام کنسرت ها اجرا می شود. هر گوشه ای یک سری صندلی گذاشته اند و گروهی در یک کانتینر سیار دارند موسیقی اجرا می کنند. البته همیشه اینطور نیست.


اینجا می شود انواع و اقسام کارهای چوبی را پیدا کرد. این سبک خاص کارهای چوبی فنلاندی هاست، البته در اسکاندیناوی همه جا می شود چنین کارهایی دید.

انواع berry های وحشی هم در این بازار یافت می شود. یکی از یکی خوشمزه تر...

نزدیک بندر یک بازار سرپوشیده هم هست که انواع خوراکی بخصوص خوراک های دریایی دارد. سالمون دودی یکی از این خوراک هاست که فنلاندی ها با انواع طعم ها و افزودنی ها درستش می کنند.

در کشورهای شمالی شما با نوع خاصی از آشپزی روبرو نمی شوید. به جز چند غذای محدود که با محصولات دریایی درست می شوند، انتخاب دیگری نداری. این است که بازار انواع رستوران های تای، چینی، هندی و... داغ است.
چقدر خوبست این زن! چقدر انسان است! چقدر مثبت است! چقدر آگاه است! چقدر متواضع است! چقدر دوست داشتنی است!
او از گذشته گفت، از کودکی، از مادرش، از تحصیل در اروپا، از سال های پس از جنگ جهانی، از مدرسه فرهاد، از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، از کتب درسی، از شورای کتاب کودک، از فرهنگنامه کودک و نوجوان، از کمک های مردمی، از فرزندان و نوه هایش، از زنان روستایی، از فراش مدرسه شان و... و بیش از همه شکر می کرد... شکر... شکر... شکر...
به نقشه ایران نگاه می کرد و می گفت: «به این نقشه نگاه می کنم و از خودم می پرسم کجای این نقشه را دیده ای و کجا را ندیده ای؟»
می گفت: «من با خودم عهد کرده ام هیچ چیز را برای خودم نگه ندارم، همه چیز را بنویسم و به دیگران منتقل کنم...»

از آنجا که برگشتم، با خودم می گفتم: «چه می گویی تو؟ چه می گوییم ما؟»
استانبول من ابری است. من استانبول را ابری دوست دارم. در چهار روزی که در استانبول بودم، یک روز برفی بود، دو روز ابری و یک روز هم آفتابی...
تصویر کامل کننده استانبول برای من، تصویر مسجدهای این شهر است. مساجدی با گنبدهایی نرم. که آرام آرام روی هم سوار می شوند و به اوج می رسند. وقتی معماری مساجد خودمان را با مساجد اینها مقایسه می کنم، متوجه می شوم که تفاوت های ما، حتی در معماری مان هم مشخص است.

اینجا که بودم ظهر جمعه بود و مسلمانان برای ادای نماز جمعه به مسجد کبود می رفتند. صدای امام جمعه می آمد و دوستم برای من ترجمه اش می کرد: درباره ایران حرف می زد و اینکه اسلام ایرانی چگونه اسلامی است.

این هم تصویر دیگری از استانبول.

این بار با کشتی گشتی دو ساعته در تنگه بسفر زدیم. استانبول بدون این گشت، کامل نمی شود.


و این پایان گزارش سفر من است. هر چند هنوز ناگفته های زیادی باقی مانده... زندگی شبانه استانبول، گفتگوهای من با دیگران و یکسری دیدنی های دیگر.
* این بار سفرنامه ام را به ترتیب زمانی مرتب نکرده ام، ترتیبش موضوعی است.
اینجا موزه باستان شناسی استانبول است. ساختمانی در 4 طبقه و حدود یک میلیون شیء ارزشمند. این موزه قدیمی ترین موزه باستان شناسی ترکیه است و بین سال های 1887 و 1888 ساخته شده است.
اینجا طبقه همکف موزه است. جایی که تابوت ها و سنگ قبرهای قدیمی، بخشی از آثار آن را تشکیل می دهد. تابوت های سنگی ای که در این تصاویر می بینید به هزاره اول قبل از میلاد بر می گردند.


این اسکلت باقیمانده از جسد مومیایی شده "تابنیت" اولین پادشاه سلسله "سارکوفاگوس" است. دوران پادشاهی او حدود قرن 6 قبل از میلاد بوده است.

و این هم تابوت یا سنگ قبر الکساندر (اسکندر) آخرین پادشاه همان سلسله است و به قرن 4 قبل از میلاد بر می گردد. این مقابر در صیدا (صیدون) یافته شده اند. در بروشور موزه نوشته شده که این تابوت اسکندر کبیر است، اما در متنی خواندم که به اشتباه این سنگ قبر را، تابوت اسکندر کبیر گفته اند.

در طبقات بالایی موزه، به این دهانه های اسب برخوردم. که به دوران هخامنشیان بر می گردند و تصویری که در عکس می بینید، کاربرد آنها را در حجاری های پرسپولیس نشان می دهد.

کتیبه ای به خط میخی که متن خنده داری داشت... راجع به خرید و فروش و چانه زنی و به او نفروش و به من بفروش و...

موزه باستان شناسی استانبول، موزه زیبایی است، با قفسه ها و طراحی حساب شده.

این تابوت های لعابدار، از دوره اشکانیان باقی مانده اند، از شهر "نیپور". شبیه همان تابوت لعابدار اشکانی موزه ملی خودمان نیستند؟

این هم یکی از انواع مقبره است که یادم نیست چقدر قدمت دارد. در قبرستان های امروزی اروپا می شود چنین قبرهایی دید، اما نمی دانستم سابقه این قبرها اینقدر زیاد است که در موزه باستان شناسی بشود پیدایشان کرد.

در پایان اضافه کنم که آثاری از فریگی ها، هیتی ها، قبرس، بعلبک، تروا، سوریه و فلسطین بخش هایی از این موزه را تشکیل می دهند.
پی نوشت: در این موزه، یاد آن اساتیدی افتادم که می گویند ترکیه چیزی برای عرضه ندارد، و توریست ها بیخود می روند ترکیه!
* این بار سفرنامه ام را به ترتیب زمانی مرتب نکرده ام، ترتیبش موضوعی است.
جایی که من نمی شناختم و به پیشنهاد دوست ترکیه ای ام به دیدنش رفتم، یک آب انبار زیرزمینی بود که در زبان ترکی به آن «یره باتان» گفته می شود. یره باتان به معنای زیرزمینی است. این آب انبار به دستور کنستانتین امپراطور رومی ساخته شده است و مثل ایاصوفیا بعدها توسط دیگر حکام بازسازی و تعمیر شده است.
جای عجیبی است، اولین بار بود که آب انباری با چنین نوع معماری ای می دیدم...

مساحت یره باتان 9800 مترمربع است. یعنی 140 متر در 70 متر.

این آب انبار، 336 ستون مرمری به ارتفاع 5 متر دارد.

ستون ها در 12 ردیف 28 تایی بار سقف را به دوش کشیده اند.


بعضی از ستون ها طرح کورنتین دارند.

پایه دو ستون، مجسمه های سر "مدوزا"، موجودی افسانه ای با موهای مارمانند است... عجیب اینکه هر کدام از سرها به یک سمت هستند.

* این بار سفرنامه ام را به ترتیب زمانی مرتب نکرده ام، ترتیبش موضوعی است.
ایران را نگاه کن
این بار برای بازدید از یک نمایشگاه عکاسی به استانبول رفته بودم. در واقع به این نمایشگاه دعوت شده بودم. یکی از توریست هایی که چند سال پیش، همراه من از ایران بازدید کرده بود، نمایشگاهی از کارهای عکاسی خودش گذاشته بود و من را دعوت کرده بود. نمایشگاه خوب بود و کتابی که از کارها چاپ شده بود، عالی! آنقدر ریزه کاری در چاپ کتاب رعایت شده بود که آدم نمی توانست به جز تحسین چیزی بگوید...
قبل از رفتنم به دنبال کتابی از آثار عکاسان ایرانی بودم که برای دوستم ببرم. کتاب فروشی های زیادی را گشتم، و بالاخره کتاب خوبی پیدا کردم، اما در گشت و گزارم یک بار دیگر به یاد آوردم که چقدر کتاب فروشی های ما و ناشران ما فقیرند...
این نمایشگاه کارهای اوست، او "ایران" را به تصویر کشیده است. عنوان نمایشگاه هست: «ایران را نگاه کن!»

فریاد در تاریکی
در زمانی که من در استانبول بودم، فیلم مستندی هم درباره خفقان در بحرین با عنوان «فریاد در تاریکی» اجرای خصوصی داشت، که برای دیدنش رفتم... فیلم تاثیر گذار و دردناکی بود...


بعد از نمایش فیلم، من و دوستم هر دو گریستیم... اما ترک هایی که به دیدن فیلم آمده بودند، خیلی طبیعی وسایلشان را جمع کردند و رفتند... چند نفری ماندند و گفتگو کردند...
شاید ترک ها سالهاست که طعم چنین دردهایی را حس نکرده اند و این جور دردها دارد از حافظه تاریخی شان پاک می شود...

جرم
نمایشگاه دیگری که در استانبول دیدم، نمایشگاهی بود با عنوان «جرم»، که آثار عکاسی نوجوانان ترک در رابطه با جرم را به نمایش می گذاشت. یک عکاس با گروهی از نوجوانان این
نمایشگاه را ترتیب داده بود. نوجوانان از بین خانواده هایی که مشکلاتی
داشتند انتخاب شده بودند. به آنها گفته بودند راجع به جرمی که خودشان مرتکب
شده بودند یا یکی از نزدیکانشان، عکاسی کنند و مطلب بنویسند. این یک نمونه کار است. عکاس را در عکس پایین می بینید:

این هم پسری است که درباره دوستش، مطلبی را نوشته و عکاسی کرده، خودش هم در نمایشگاه بود و با او حرف زدیم... او از زبان دوستش ماجرای اولین روز تکدی گری را نوشته و عکس گرفته...

استانبول مدرن
قبلاً بروشور موزه "استانبول مدرن" را دیده بودم، اما فرصت نشده بود به دیدن این موزه بروم. این بار رفتم. "استانبول مدرن"، موزه هنرهای معاصر و مدرن ترکیه است. ساختمان موزه در مقابل موزه هنرهای معاصر ما، حرفی برای گفتن ندارد. اما آثار خوبی را می شود در آن دید. داخل موزه عکاسی ممنوع بود. فقط این عکس را دارم از فضای خارجی:

* این بار سفرنامه ام را به ترتیب زمانی مرتب نکرده ام، ترتیبش موضوعی است.
ابن بابویه... اینجا آرامگاه "تختی" است...

اینجا هم دژ رشکان است. یادگاری از دوران اشکانی...

کتیبه قاجاری چشمه علی و باروی ری...

فتحعلیشاه...

و آتشکده ری که هوش از سر ما برد...


و نیزار زیبایی که این آتشکده را در آغوش گرفته بود...



و عکس آخر...

مادری با دخترانش...

ادامه سفرنامه کرمانشاه...










تا بعد...
سفری داشتم به کرمانشاه... این هم سفرنامه... اما این بار خبری از بنا و انسان نیست... دشت است کوه و درخت و آسمان...












ساعت 4:10 صبح پنجشنبه 17 آذر 1390 از تهران به مقصد رم پرواز کردیم. و این آغازی بود بر سفری 12 روزه: 4 روز رم، 1 روز ونیز، 3 روز بارسلون و 4 روز پاریس. گزارش تصویری کوچکی به عنوان "سوغات سفر" آورده ام که اینجا می گذارم برایتان...
روزی که به رم رسیدیم، تعطیل رسمی بود و شهر پر از هیاهو... هیاهویی که باعث شد تا پایان سفر، رم شهر منتخب بعضی مسافرها باقی بماند...

بابانوئل همه جا بود... همه جا درخت کاج کریسمس و کادوهای رنگارنگ به چشم می خورد...

مردم آرزوهایشان را روی کاغذ نوشته اند و به درخت کریسمس چسبانده اند...

زمان داشتیم و می شد یک روز را به شهری مثل فلورانس یا ونیز برویم، مسافران ونیز را ترجیح می دادند... بلیط قطار سریع السیر گرفتیم که 4 ساعته ما را به ونیز می رساند و هزینه اش با تخفیف، 76 یورو می شد. قطارمان تمیز، مدرن، سریع و زیبا بود. اینجا بوفه قطار است:


در طول مسیر، مونیتورها نقشه و سرعت را نشان می داند. در این لحظه ما 244 کیلومتر بر ساعت سرعت داشته ایم. سرعتی که تا 280 کیلومتر بر ساعت هم بالا می رفت...

گزارش ونیز را قبلا نوشته ام. این را ببینید که در ونیز دیدم. سبزه عید!

بفرمائید پیتزا!

به رم برگشتیم. خیابان ها را چراغانی کرده بودند و ما تا دیروقت بیرون می ماندیم... اینجا خیابان دل کورسو است.

و این میدان پوپولو... که حس و حال خوبی داشت... ماه کامل بود و مردی ساز می زد...

این هم کلسئوم عزیز با درخت کریسمس اش...

با پرواز RyanAir که بزرگترین شرکت هواپیمایی ارزان قیمت اروپاست، از رم به بارسلون رفتیم. حسی که پرواز با RyanAir به من داد، حس تازه ای بود... انگار که می خواهد همه قواعد رسمی پروازهای کلاسیک را به هم بزند. سادگی سوار شدن به هواپیما، حذف کنترل های بی مورد، رفتار گرم و صمیمی مهمانداران، مدل پذیرایی شان و حتی نوع مسافرانی که با این پرواز سفر می کنند، برایم خیلی جالب و تازه بود... ویکی پدیا درباره رایان ایر نوشته:
رایان ایر شرکتی ایرلندی است که در بیش از ۲۷۰ مسیر در ۲۱ کشور اروپایی پرواز دارد. این شرکت از سودآورترین هواپیماییهای جهان است. رایانایر از روشهای گوناگون، گاه با نوآوری و گاهی غیرعادی سعی میکند هزینههایش را پایین نگه داشته و درآمدش را زیاد کند. برای مثال فضای خارجی بدنه برخی هواپیماها برای تبلیغ شرکتهای گوناگون اجاره داده میشود. ناوگان رایانایر را تنها هواپیماهای بوئینگ 737 تشکیل میدهند که هزینه تعمیر و آموزش پرسنل را کاهش میدهد. رایانایر با استفاده از هواپیماهای جدید و مجهز به موتورهای مدرن، سوخت مصرفی را کاهش داد، در هزینه سوخت صرفهجوبی میکند. هواپیماها کمترین وقت ممکن را روی زمین میگذرانند و فاصله زمانی بین فرود و پرواز مجدد هواپیماهای رایانایر در شرایط عادی بیش از ۲۰ دقیقه نیست. در پروازهای رایانایر غذا و نوشیدنی رایگان سرو نمیشود و مسافران در صورت نیاز باید هزینه آن را بپردازند. حمل بار دستی به داخل هواپیما رایگان است ولی مسافران برای تحویل چمدان به بار باید مبلغی پرداخت کنند. رایانایر در سالهای گذشته مدام در حال پیشرفت بوده و بحث و جدل له و علیه آن همیشه در جریان بودهاست.
به بارسلون رسیدیم... چقدر این اسپانیایی ها به فکر زیبا کردن و مدرن کردن همه چیز هستند... این سطل آشغال هتلمان است:

این هم یکی دیگر:

در بارسلون، "پایه یا" خوردیم... این پائه یای مرغ است:

و این ها هم "تاپاس"، که در ظرف های کوچک و به عنوان نوعی خوراکی همراه غذا سرو می شود...

روزی که گشت شهری داشتیم، نزدیک کلیسای ساگرادا فامیلیا، این گروه بچه های 4-3 ساله را دیدیم که دستشان را با طناب بسته بودند و دور کلیسا می گرداندندشان...


پارک گوئل عزیزم... که خود بهشت است...

و در هر گوشه اش نوازنده ای...

این دو نفر آنقدر خوب ساز می زدند که مدتی طولانی پیششان ماندیم...

این هم یک مدل عکس گرفتن!

اینجا استادیوم المپیک است... قبلاً درباره اش نوشته ام...

و ساحل... باور می کنید چند نفری داشتند در دریا شنا می کردند؟

نخل های بارسلون...

حالا که اینقدر راجع به خوراکی ها نوشتم، بگذارید این را هم بنویسم... این نوعی پیش غذا است که با محصولات دریایی خام و سبزیجات درست می شود، خوشمزه است. باور کنید!

و این یکی، که چندان خوشمزه نبود، و من هنوز از یادآوری مزه اش، حالم بد می شود، نوعی برنج است که با جوهر(سیاه!) کالاماری درست می کنند و با نوعی گیاه دریایی تزئین شده است...

و پاریس که با باران از ما پذیرایی کرد...

کلیسای نوتردام...

داخل کلیسای نوتردام...

این مجسمه ژاندارک است در کلیسای نوتردام.

اینجا هم مردم پیامی برای صلح می نویسند و در این مخزن می اندازند... من هم نوشتم.

این هم سوغات لوور... این جواهرات ایرانی که در مقبره زنی(فکر می کنم در لرستان) پیدا شده اند، محشرند!

این هم دسته ی یک جام است:

این زن ایلامی را ببینید که دارد نخ ریسی می کند و ظرفی غذا(ماهی) مقابلش هست و کسی بادش می زند...

این بار توانستم از زبان فرانسه بیشتر استفاده کنم. فرانسوی ها واقعاً از حرف زدن به زبان خودشان با یک خارجی خوشحال می شوند...
و به این ترتیب، سفر زمستانی ما به کشورهای ایتالیا، اسپانیا و فرانسه به اتمام رسید.
تا بعد...

این هم گشت امروز... تهران گردی!
پی نوشت: آیا می دانستید ماکت 1/2 تخت طاووس که در تالار سلام کاخ گلستان است، ماکتی است که برای فیلم "کمال الملک" ساخته شده بوده و مرحوم "علی حاتمی" بعد از اتمام فیلم، آن را به کاخ گلستان اهداء کرده است؟
روز نهم سفر، ونیز را به مقصد وین ترک کردیم. در مسیرمان شهر گراتس اتریش قرار داشت. به مرکز شهر رفتیم تا هم نهار بخوریم و هم گشتی بزنیم در میدان اصلی این شهر...
اینها اعضای یک کلوب سوارکاری در مونیخ هستند که به اتفاق هم سفر می کنند. این بار به اتریش آمده بودند و ما در گراتس دیدیمشان...

از اتوبوس که پیاده شدیم، هوا کاملا صاف و آفتابی بود، اما در عرض نیم ساعت بارانی گرفت که در عمرم ندیده بودم... هوای اروپاست دیگر...

اینها را ببینید!

و اینها را...

غروب به وین رسیدیم و استراحت کردیم. روز بعد راهنمایمان "ویکی" ما را به دیدن وین برد. گزارش وین را قبلاً نوشته ام. فقط چند عکس ببینید...
اینجا مقر سازمان ملل است.

روبروی ساختمان پارلمان وین، پارک زیبایی وجود دارد که به خاطر گل هایش معروف است. در این پارک، زوج ها می توانند نهالی را اجاره کنند و نامشان را روی آن نهال بنویسند... این هم از ابتکارات شهرداری وین!

همان پارک...

پارلمان و درشکه!

و خانه هوندرت واسه، قبلاً نوشته ام راجع به او... هوندرت واسه می گوید آدمها متفاوتند، پس خانه ها باید متفاوت باشند. در این آپارتمان، بعضی خانه تاریک هستند، بعضی خانه ها روشن، بعضی بزرگ، بعضی کوچک...

نمایی دیگر...

تزئینات روی دیوار...

معماری هوندرت واسه به خانه اش اکتفا نمی کند و حتی تا کوچه هم ادامه پیدا می کند...

و قصر بلودره را هم دیدیم... متفاوت بود از زمستان که دیده بودمش.

حیاط قصر بلودره که به "بلودره پایین" ختم می شود...

بعد از گشت شهری، استراحتی کردیم و غروب به "کورسالن" رفتیم جایی که میزبان کنسرت های یوهان اشتراوس بوده است. در پارک پشتی کورسالن، مجسمه ای از اشتراوس هست که گردشگران با آن عکس می گیرند. این بار برای تعمیر گویا برده بودندش و این استند جالب را گذاشته بودند...

این هم یک کپی از مجسمه اصلی...

در وین چه پول داشته باشی، چه نداشته باشی، می توانی موسیقی بشنوی و اپرا ببینی... اینجا محوطه باز روبروی ساختمان شهرداری است که می توانی بروی و به صورت رایگان اپرا تماشا کنی... نظم و هماهنگی بسیار خوبی برای هدایت تماشاگران برقرار بود.

بعد از دو شب و یک روز، وین را ترک کردیم.

Birtt و Rolf، مسافران سوئدی دیروز به کرمان رفتند.
موقع خداحافظی، Birtt گریه می کرد....................
بعدازظهر آخرین روز تابستان ۹۰، همراه آقای علیرضا عالم نژاد رفتیم به محله عودلاجان. گشتمان را از میدان توپخانه آغاز کردیم...

هم چیزهای خوب دیدیم...

هم بد...

هم خانه تاریخی سرهنگ ایرج را که "مهمان مامان" را در آن بازی کرده اند...

و هم سابات های قدیمی تهران را...

و گشتمان به سمیناری در خانه تسهیلگری محله عودلاجان ختم شد... آنجا من زنی را دیدم که با قدرت استوار ایستاده است و سعی دارد عودلاجان را که تنها محله قدیمی تهران است که هنوز امکان نجات بخشی دارد، نجات بدهد: سرکار خانم دکتر توسلی.

بعدازظهر امروز کتابی خریدم با عنوان «از پاریس تا آکروپولیس»، و حالا صفحه ۱۱۵ را بستم و آمدم که این را بنویسم...
«از پاریس تا آکروپولیس» سفرنامه خانم «سحر عشقی ثانی» است به دو کشور فرانسه و یونان. ایشان هم نویسنده متون کتاب هستند و هم عکاس عکس های آن.
یادم است وقتی دوره عکاسی «خانه عکاسان ایران »را می گذراندیم، مدام دوست داشتیم با لنزهای واید و تله عکس بگیریم. اما استاد، ما را از این کار منع می کرد و می گفت: «فعلاً با لنز نرمال عکس بگیرید! هر وقت با لنز نرمال، عکس های خوب گرفتید، آن وقت می توانید بروید سراغ واید و تله...» اما عکس گرفتن با لنز نرمال برای ما خیلی سخت بود.
سفرنامه خانم عشقی ثانی، من را یاد آن کلاس و آن استاد انداخت. عشقی ثانی، ساده حرف می زند و ساده عکس می گیرد. او حتی ساده با اشیاء روبرو می شود. عشقی ثانی لنز نرمال است. آنقدر نرمال که وقتی چند صفحه اول کتابش را خواندم، فکر کردم احمق فرض شده ام. اما حالا که به صفحه ۱۱۵ رسیدم، می بینم که دوستش دارم. او مثل یک کودک، مقابل اشیاء، وقایع و انسانها می ایستد و با چشمان خودش که خالی از هر گونه پیش فرض و قضاوت قبلی است، به اشیاء نگاه می کند. او حتی روش خودش را برای نزدیک شدن به اشیاء دارد، مثلا من هرگز کسی را ندیده ام که آهن های ایفل را لمس کند و به پیچ و مهره هایش دست بکشد، کاری که او می کند. او به اشیاء نزدیک می شود و حسشان می کند. و حسش را ساده و بی هیچ بزرگنمایی با ما در میان می گذارد. او از قضاوت ما نمی ترسد و با ما حتی از نوع نوشیدنی ای که در کافه انتخاب کرده، هم حرف می زند و اتفاقاً همین هاست که سفرنامه اش را مثل گفتگویی دوستانه، تلطیف می کند.
عشقی ثانی نمی خواهد با لنز وایدش همه چیز را جذاب و جذاب و جذاب تر کند. او لنز نرمال است. یک لنز نرمال پاکیزه... و خدا می داند که ما چقدر به این نوع لنزها نیاز داریم.
۲۴ آگوست ۲۰۱۱ ساعت ۱۹:۰۰ بندر پاترا را ترک کردیم و روز بعد حدود ساعت ۱۶:۰۰ به آنکونای ایتالیا رسیدیم و از آنکونا با اتوبوسی که منتظرمان بود به ونیز رفتیم. شب استراحت کردیم و روز بعد گشت شهری ونیز داشتیم. ونیز دیدنی زیاد دارد، اما یکی از اصلی ترین مکانهای گردشگری این شهر، میدان "سن مارکو" است. اصلاً ونیز شهر سن مارکو است. سن مارکو، قدیس محافظ شهر است. همه جا می شود مجسمه و نقش "شیر بالدار" را که نماد سن مارکو(مرقس قدیس) است، دید. ونیزی ها با زحمت فراوان بقایای جسد سن مارکو را از اسکندریه مصر به ونیز آورده اند...
"باسیلیکای سن مارکو"، "قصر دوکاله" و "برج ناقوس"، اولین بناهایی هستند که با ورود به میدان سن مارکو، توجه شما را جلب می کنند. باسیلیکا، نمازخانه "دوگ ونیز" بوده است. بقایای جسد سن مارکو در همین باسیلیکا دفن شده است. داخل باسیلیکا بسیار زیباست، از نقاشی ها و موزاییک های معروف گرفته تا مجسمه ها و شمایل های متعدد...
در تصویر زیر، یکی از موزاییک کاری های زیبای نمای بیرونی باسیلیکا را می بینید.

قصر "دوکاله" یا قصر "دوگ" Doge، کاخی است بزرگ با اتاق های متعدد، مملو از نقاشی های باورنکردنی، که اقامتگاه دوگ ونیز بوده است. "دوگ" قاضی القضات ونیز بوده، که حکم حاکم اصلی جمهوری ونیز را داشته است. اولین دوگ ونیز در سال ۶۹۷ میلادی به این سمت منسوب می شود و ونیز حکومت ۱۲۰ دوگ را به خود دیده است. در حال حاضر درهای قصر دوکاله به روی گردشگران باز است. گردشگران بعد از دیدن اتاق های مجلل قصر، از پل افسوس که بر روی کانال آبی قرار دارد، می گذرند و از دالان های ساده وارد سلول های زندان قدیمی ونیز می شوند... دقیقاً همانطور که مجرمان را به آنجا می برده اند...
حیاط قصر دوکاله:

داخل قصر دوکاله عکاسی ممنوع است، من این عکس را دزدکی گرفته ام...

از برج ناقوس میدان سن مارکو که بالا بروید منظره خوبی از ونیز خواهید داشت. این جزیره کوچک جزیره "سن جورجو ماجوره" است و آن یکی که بزرگتر است، "دلا جیودکا" نام دارد.

این هم منظره عمومی ونیز...

مگر می شود ونیز رفت و گوندولا سواری نکرد؟

پلی که در پس زمینه می بینید، همان پل افسوس Sighs است، که مجرمان از آن، آخرین منظره ونیز را قبل از ورود به زندان می دیده اند، و احتمالاً افسوس می خورده اند... این آقا هم قایقران ما هستند... قایقرانان ونیزی معمولاً اینطور لباس می پوشند و وقتی دارند گوندولا را هدایت می کنند، آواز می خوانند... در تقاطع ها برای جلوگیری از تصادف با دیگر گوندولاها و قایق ها، بلند می گویند: "اویییی" که من را یاد شهر زیرزمینی نوشاباد می اندازد...

ونیز گفتنی زیاد دارد، از کارناوالش گرفته تا گالری های هنری و بی ینال های متعددش... بماند برای سفرهای بعد.
این بار تصمیم گرفتم گزارش تصویری سفر را به تفکیک کشورها ارائه کنم. اولین کشور یونان بود:
اینجا خیابان Ermo است در آتن. که می شود در آن راه رفت و موسیقی شنید و غذا خورد و خرید کرد و ...

موزه جدید آکروپولیس که یکی از زیباترین موزه هایی است که تا به حال دیده ام... توریست ها داخل موزه اجازه عکاسی ندارند و من نتوانستم عکاسی کنم... اینجا بیرون موزه است؛ و این خانم در محوطه مقابل موزه، آثار باستانی را که از پشت شیشه معلومند تماشا می کند...

جزیره هیدرا، در دریای مدیترانه...

معبد "آفیا" Aphaea در جزیره آجینا... آفیا خدای باروری و چرخه کشت محصول است که از قرن ۱۴ قبل از میلاد در یونان پرستش می شده... ارتباط نزدیکی بین آفیا، آتنا و آرتمیس وجود دارد... قدمت معبد آفیای جزیره آجینا به قرن ششم قبل از میلاد می رسد...

همیشه دوست داشتم موزه ملی باستان شناسی آتن را ببینم اما فرصت نمی شد... این بار این شانس را پیدا کردم... این ماسک "آگاممنون"، فرمانده سپاه یونان در جنگ "تروا"ست. "آگاممنون" برادر "منلوس" بود و "منلوس" همسر "هلن" که همراه "پاریس" به "تروا" فرار کرد...

مجسمه کوچکی از عاج، که دو زن و یک کودک را نشان می دهد. این مجسمه از دوران "میسنی ها"، قرن ۱۴ و ۱۵ قبل از میلاد باقی مانده است.

جغد؛ نماد آتنا.

حمله شیر به گاو!

کوره... قبلاً، اینجا راجع به نقش نمادینش نوشته ام...

کوروس هم همینطور...

این سکه ای است با طرح سر زئوس از زمان فیلیپ دوم؛ پدر اسکندر مقدونی.


ابتکار جالبی که در موزه باستان شناسی آتن به خرج داده بودند، اختصاص دادن قفسه هایی به خدایان و موجودات افسانه ای یونان باستان بود. در این قفسه ها اشیاء مربوط به همان خدا یا موجود افسانه ای دیده می شد و اطلاعات مختصری هم به گردشگر داده می شد. این قفسه دیونوسوس است...

این قفسه "نیمف ها" Nymphs ست. "نیمف ها" دختران همیشه جوان زئوس یا دیگر خدایان هستند. آنها معمولاً معشوقه یا مادر خدایان اند. گرچه عمر طولانی دارند، اما نامیرا نیستند. از نیمف های معروف می توان "تتیس"، "هارمونیا" و "اکو" را نام برد.

و "آراهووا" یا "آراخوو"ا، شهر کوچکی که می توان ساعتها در کوچه و پس کوچه هایش قدم زد...


اینجا همان آراهوواست. در هتل ما ظرفی را به دور ریختن باطری ها اختصاص داده بودند.

معبد دلفی، مرکز جهان در یونان باستان. مرکز تعادل جسم و جان. جایی که سروش غیبی آپولون با کاهنه معبد سخن می گفت و کاهنه، کلام او را از طریق پیامبری به گوش کسی که باید، می رساند...

از پل پاترا گذشتیم...

و با کشتی راهی آنکونای ایتالیا شدیم...

غروب از عرشه کشتی...

هنوز فرصت نکرده ام سفرنامه سفر نورزو را بنویسم، اما چند عکس انتخاب کرده ام که اینجا می گذارم.
سفرمان ار آتن شروع شد. اینجا تپه لیکابدوس است. با نوعی ترن برقی می روی آن بالا که کلیسا، کافی شاپ و رستوران دارد و البته دیدی خوب به شهر.

بعد رفتیم دلفی... آن گروهی را که آن پایین دور هم حلقه زده اند، می بینید؟ اینها کسانی هستند که هنوز به پاگانیسم اعتقاد دارند و آمده اند به زیارت آپولون! داشتند مراسم خاصی را اجرا می کردند که نگهبان های دلفی بهشان تذکر دادند که حق چنین کاری را ندارند.

و پمپی...

و ونیز که داغش بر دل من ماند... دوست دارم بروم ونیز زندگی کنم!

بعد رفتیم اتریش، اینسبروک که خیلی ها را به خودش علاقمند کرد... این هم عکس نمایشگاه سوارفسکی است از بیرون.

و داخل نمایشگاه...

سلام آقای سوارفسکی!

و مونیخ. اینجا موزه تکنولوژی آلمان است...

و زوریخ... که خوش پوش ترین مردمی را دارد که من در عمرم دیده ام... این بابا را ببینید...

برن در برنامه نبود، اما فرصت داشتیم و رفتیم. خیلی ها نمی دانند پایتخت سوئیس برن است و فکر می کنند زوریخ یا ژنو است.... برن برای من چنین شهری است:

شهر آرامش و شعور...

لوکزامبورگ را که در سفرهای قبلی نوشته ام. این اثر را ندیده بودم. نامش هست: Waste. مبلغ کلانی بابت آن پرداخت شده و برای انتقالش به لوکزامبورگ، آن را در دو قطعه با هواپیما آورده اند. جالب اینکه بعد از نصب آن، بعضی از همسایه ها با ۱۳۷ تماس گرفته اند که یک آشغال بزرگ را نمی دانیم کی آورده گذاشته در محله مان!

و پاریس!

دوازدهم فروردین رسیدیم پاریس. سیزدهم یکشنبه بود. یکشنبه ای آفتابی بعد از دو هفته هوای ابری... این بود که پاریسی ها هم با ما سیزده را به در کردند.

این بار موفق شدم بروم کته کمب Catacombs. به زودی مطلبی درباره اش می نویسم.

این هم برایم جالب بود. سی دی ها را بر اساس امتیازی که آورده اند چیده اند...

و این اثر عزیز ایلامی که در لوور دیدیمش!

این بود خلاصه ای از سفر...
سه شنبه ۱۳/۲/۹۰، توری داشتم به مقصد روستای "واریان". این اولین بار است که گروهی را به این روستا می برم. واریانی ها معمولاً غریبه ها را به روستا راه نمی دهند و مجوز ورود گرفتن ازشان، سخت است.
قبل از واریان، به دیدن باغ لاله های "گرماب" رفتیم. جشنواره ی لاله ها این روزها برقرار است و تا ۲۵ اردیبهشت هم ادامه دارد.

لاله واژگون هم بود! حراج کرده بودند! ۱۰۰۰ تومان!

با قایق آمدند دنبالمان...

و از آرامش واریان، روستای بدون ماشین، لذت بردیم...


Night Safari

رستورانی در محوطه Night Safari

پیاده روی در جنگل تاریک

اینجا بار Swissotel است که در طبقه ی هفتادم این هتل واقع شده...

گشت شهری...

هتلی در سنگاپور... که طبقات آخرش شبیه یک کشتی است.

معبد بودایی ها

باغ ارکیده که بخشی از باغ گیاه شناسی سنگاپور است

باغ ارکیده

در کارگاه تراش سنگ های قیمتی، ببینید چه پیدا کردم!

اینجا تاریخ سنگاپور به روش جذابی برای توریست ها نمایش داده می شود. بخشی است از جزیره ی سنتوزا. این جزیره، مکانی تفریحی است که ساعتها گردشگران را مشغول می کند...

و بازگشت...
رفته بودم مالزی. کوالالامپور. ۵ روز در این شهر ماندم.

کوالالامپور و برج هایش...

نگهبان کاخ سلطان مالزی

معبد بودایی ها

داخل معبد

برج های پتروناس

پتروناس در شب

شب های کوالالامپور

استادیوم بوکیت جلیل

اگر گفتید اینجا کجاست؟ اینجا دانشگاه Limkokwing است!

محله چینی ها

میوه های استوایی

این هم دیزی به سبک چینی!

فقط چند روز مانده بود به آغاز سال نو چینی، و همه جا تزئین شده بود. جالب اینکه برای تزئیناتی به این زیبایی، بیشتر از بطری آب معدنی و قوطی نوشابه و سی دی و... استفاده شده بود.

از کوالالامپور تا سنگاپور را با اتوبوس رفتیم. باران می بارید...

فردا به سفری دیگر می روم...
خوزستان برای من شیوه ی زندگی این مردم است...
این مرد در مضیف...

دستفروشی که بساطش را کنار تانکی پهن کرده و حاضر نیست در عکس من باشد، و آن دیگری که با بچه اش رفته روی تانک و برای عکس فیگور گرفته است...

اعراب شادگان، که گردشگران را پذیرفته اند...

این دختر ۱۸ ساله بختیاری در جنگه...

و زنانی که روی سرشان بار زیادی حمل می کنند...

و باوری که درختی را اجابت کننده ی دعاها می داند...

و زنی که نوزادش را در حیاط خانه اش حمام می کند...

و خانواده ای چنین دوست داشتنی...

و چوپانی که بره ای تازه متولد شده را می برد...

و غروب ها که همسایه ها دور هم جمع می شوند...

و سرباز لب مرز، سرباز منطقه ی جنگی...

و مردمی که به فکر خفاش ها نیستند...

و به فکر پرنده ها نیستند...

و زندگی سختی دارند...







خوزستان دستفروش هایی است که همه جا دیده می شوند... بخصوص زنان دستفروش...






ادامه دارد...








ادامه دارد...

سارا است...

پرتو است...

مهرک است... این عکس یکی از بهترین عکسهایی است که من تا به حال گرفته ام...

سوزان است...

و محسن است... که من را به دنیای عکاسی دیجیتال راهنمایی کرد.

و دیگرانی که عکس های درخور ندارم ازشان، اما در خوزستان من بودند و هستند: فرشاد، آرش، حسین، شهروز، رؤیا، آرمان، آقای گهستونی، آقای شهرستانی، آقای مجدم، خانم جهرمی و دیگران.
خوزستان برای من سرزمین ایلامی هاست...

خوزستان برای من شیرسنگی است و مافه گه...

خوزستان برای من آن تک آجر رنگی است...

خوزستان برای من موزه است...

و کتیبه ای که تازه یافته شده است...

خوزستان برای من امامزاده است و زائرانش...



ادامه دارد...
این یکی که سرک می کشد از پشت سنگ ها...

یا این یکی که هیچ عکس العملی نشان نمی دهد...

این دختر بختیاری...

این گل شیرین...

این نوجوان شادگانی...

و این دختر کنجکاو...

و زهرا و نرگس...

و این پسر عجیب...

و این یکی...

و...

ادامه دارد...
آذر ماه، ۱۷ روز از عمرم را در خوزستان گذراندم. بی وقفه. وقتی به خانه بازگشتم، هیچ دلم نمی خواست از خوزستان بگویم، یا بنویسم... حالا، زمان گذشته و "خوزستان" در من ته نشین شده است... و شده است "خوزستان من"... "خوزستان خودم" را از لابه لای عکس هایی که گرفته ام، بیرون کشیده ام... اینجا می گذارم که اگر دوست دارید شما هم ببینید...
خوزستان برای من، مندائیانی هستند که هنوز "کارون" برایشان مقدس است...


مندائیانی که در حساب و کتاب، صالح اند...

خوزستان برای من، جهاز نوعروسی است که پشت یک ماشین جا می شود...

و شادمانی بر روی زمین...

و دختران زیبا...

خوزستان برای من، دست های حناگرفته ی این زن در مراسم حنابندان است...

خوزستان برای من این مدرسه ی عشایری است...






ادامه دارد...

بعد از ۱۷ روز از خوزستان برگشته ام. پرم از دیده ها و شنیده ها... می نویسمشان به زودی.

امروز تولد پیکاسو است. تولدش مبارک!

رفتیم به دیدن مازیار آل داوود در روستای گرمه...

و مردم کویر را دیدیم...


و کویر را دیدیم...

و رود نمک را...

و روی رمل ها راه رفتیم...

و از جاده ای که از میان هیچ الا خاک، می گذشت بازگشتیم...

در سفری که هفت روز طول کشید همراه دو توریست هلندی، از تهران به غرب ایران رفتم. "فرانس" متخصص پوست و "ماریان" پرستار بوده اند. سال های جوانی شان را در آفریقا، در کشوری به نام "مالاوی" گذرانده اند. آنجا به مداوای جذامی ها مشغول بوده اند. حالا دیگر بازنشسته شده اند و سفر می کنند... اطلاعات خوبی راجع به ایران داشتند، و برنامه ی سفرشان هم برنامه ی قابل قبولی بود.

از تهران به الموت رفتیم. بعدازظهر رسیدیم. هوا خوب و محیط خلوت بود. برای صرف نهار، رفتیم سراغ آقای صفری که همیشه در باغ بزرگش از ما پذیرایی می کند.
راهی قزوین شدیم و شب را در قزوین ماندیم.

فرانس و ماریان می خواستند برای صبحانه، "سوپی که ایرانی ها برای صبحانه می خورند"، یعنی همان "حلیم" را بخورند. رفتیم به حلیم پزی "عبید زاکانی" در خیابانی به همین نام، که بهترین حلیم قزوین را می پزد.
در قزوین، به دیدن شاهزاده حسین، آب انبار سردار، مسجد جامع و دروازه قدیم تهران رفتیم. و سفرمان را به سمت سلطانیه ادامه دادیم. بعدازظهر به سلطانیه رسیدیم. اما سایت به مناسبت شهادت امام صادق تعطیل بود. جالب اینکه بازدیدکنندگان اجازه داشتند وارد محوطه فضای سبز اطراف گنبد شوند. و این به معنای آزاد بودن پیک نیک برای مسلمانان و ممنوع بودن بازدید از بنای تاریخی برای غیرمسلمانان بود!

بعد از دیدن سلطانیه، راهی روستای "ویر" شدیم تا معبد داشکسن را ببینیم. جاده اش خاکی بود، می دانستیم، اما فرانس و ماریان دوست داشتند این معبد را ببینند. از نیمه های راه، آنقدر جاده ناهموار شد که صلاح دیدیم برگردیم. برگشتیم و از جاده ی بیجار راهی تکاب شدیم. غروب به تکاب رسیدیم.

در مسیر، طالبی های شیرین تازه از کرت چیده شده خوردیم.
صبح روز بعد، به دیدن تخت سلیمان رفتیم.

و بعد غار کرفتو. مسیر کرفتو هم حدود ۱۰ کیلومتر خاکی است، اما جاده ی جدید در حال ساخته شدن است و احتمالاً به زودی تمام می شود. منظره ی کرفتو از دور آنقدر جالب بود که ماریان و فرانس خواستند پیاده شوند و پیاده به غار بروند.

چند ساعتی در غار ماندیم و هر جا به نظرمان رسید دیدیم.

راهی سنندج شدیم. غروب رسیدیم. خانه ی آصف و موزه ی باستان شناسی را دیدیم. شب هم رفتیم به آبیدر.
صبح روز بعد عمارت خسروآباد و مسجد دارالاحسان در انتظارمان بودند و دعانویس های کنار دارالاحسان، می خواستند برایمان دعا بنویسند.

راهی پالنگان شدیم. متاسفانه روستای زیبای پالنگان را پر از زباله یافتیم.

مقصد بعدی کرمانشاه بود. در کرمانشاه طاق بستان را دیدیم. طاق بستان اولین نقش برجسته ی ایرانی پیش از اسلام بود که می دیدند، بنابراین برایشان شگفت انگیز بود.

روز بعد مسجد عمادالدوله، تکیه بیگلربیگی و تکیه معاون الملک کرمانشاه را دیدیم.

زمانی طولانی در تکیه معاون الملک ماندیم و راجع به نقوش کاشی های آن صحبت کردیم. من هیچوقت تکیه را اینطور ندیده بودم و اینطور به کسی نشان نداده بودم.

نقوش کاشی های این تکیه، نقوش تاریخ و فرهنگ ایران است. هر که بخواهی هست... بی نظیر است.

در کوچه های کرمانشاه به یک نانوایی سرزدیم. ماریان و فرانس از نانواها عکس گرفتند و نانواها از ماریان و فرانس!

صبح روز بعد از کرمانشاه خداحافظی کردیم و رفتیم به بیستون. هرچه را می شد دید، دیدیم. حتی کاروانسرای صفوی، کاخ ساسانی، فرهاد تراش و نقش بلاش را... جالب اینکه بازدید از بیستون مجانی است!

بعد از بیستون، به کنگاور رفتیم و معبد آناهیتای کنگاور را دیدیم. و بعد لالجین. هتل های همدان به خاطر برگزاری جشنواره فیلم کودک، پر بودند. این بود که در لالجین اقامت کردیم.

روز بعد در همدان، مقبره ی استر و مردخای، مقبره ی بوعلی سینا، گنبد علویان و شیر سنگی را دیدیم.

راه قم را در پیش گرفتیم. تولد حضرت معصومه بود و حرم شلوغ. اما نه آنقدر که نشود بازدید کرد. به حرم رفتیم و حتی اجازه ورود هم گرفتیم.
از قم به کاشان آمدیم و شب در خانه تاریخی احسان، ماندیم. خانه احسان هر چه که نداشته باشد، فضای خانه های ایرانی را دارد. حوض و ماهی و کبوتر و بادگیر و درخت انار و کوزه و چای...

روز بعد خانه های طباطبایی ها، بروجردی ها، عامری ها و عباسیان را دیدیم. مقبره ی سلطان میراحمد، حمام کوی سلطان میراحمد، باغ فین، تپه سیلک، تیمچه امین الدوله و مسجد سلطانی را هم.
وقتی بردمشان روی پشت بام حمام، اولین کلمه ای که گفتند، نام "گائودی" بود. سقف حمام آنها را یاد بنای Casa Mila در بارسلون انداخته بود!

تیمچه امین الدوله، بزرگترین تیمچه ای است که من تا به حال دیده ام.

و به این ترتیب سفرمان تمام شد...

با پرواز رفتیم به آتن. سه روز ماندیم. علاوه بر آتن، جزیره های Hydra و Poros و Aegina را دیدیم. با اتوبوس راهی غرب شدیم. به بندر پاترا رسیدیم. با کشتی یک شب و نیم روز در راه بودیم و در ایتالیا پیاده شدیم. در کشتی با یک گیتاریست ایتالیایی آشنا شدیم به نام Diego. برایمان گیتار زد و خواند. در بندر Brindisi ایتالیا از کشتی پیاده شدیم. با اتوبوسی که همراهمان بود، راهی ناپل شدیم. ناپل را ندیدیم، پمپی را دیدیم. عالی بود. راهی رم شدیم. دیروقت به رم رسیدیم. سه شب در رم ماندیم. رفتم به کلیسای S. Pietro in Vicoti تا مجسمه ی موسای میکل آنژ را ببینم. واتیکان را دیدیم. راهی فلورانس شدیم. چند ساعتی در فلورانس بودیم. کلیسای سانتا کروچه را دیدیم. از جنووا گذشتیم و رفتیم به نیس. سه شب نیس بودیم. مسافران رفتند به موناکو و کن. من نرفتم. نشد که بروم. از نیس راهی آرله شدیم، البته خودشان می گویند آرل، به سکون "ر" و "ل". آفتابگردان ها منتظرمان بودند. بازمانده های تمدن رومی را در آرل دیدیم، آسایشگاه ونگوگ را، و کافه ای را که ونگوگ کافه ی شبانه را از روی آن کشیده. راهی شدیم. غروب به بارسلون رسیدیم. سه شب در بارسلون بودیم. کیانوش بافقی نیا هم بود. گروهی داشت که به دیدن اسپانیا(مادرید و جزایر قناری و...) آمده بودند. با هم به دیدن موزه ی پیکاسو و دالی رفتیم. یکی دیگر از آثار گائودی را هم من تنها دیدم، Casa Mila را. در بارسلون، مسافرانم به تماشای بازی تیم محبوبشان "بارسلونا" رفتند. من نرفتم. اهل فوتبال نیستم.
نگرانی ام پیش از سفر، بی مورد بود. سفر خوبی از آب درآمد.
و اما عکس ها:

آثار یافته شده در پمپی، شهری که در قرن اول میلادی زیر گدازه های آتشفشان وزوو مدفون شد.

تلاش برای نجات زندگی یک زن خارج از مرزهای کشورش...

کلیسای روسی شهر نیس.

پارک گوئل، در بارسلون، طراحی آنتونی گائودی.

پارک گوئل.

سقف، پارک گوئل.

موزه ی پیکاسو در بارسلون. این موزه مجموعه ای از نقاشی های پیکاسو را به ترتیب زمانی گردآوری کرده. با دیدن این آثار می شود فهمید چه شد که پیکاسو، پیکاسو شد.

سقف Casa Mila، اثری دیگر از گائودی، اثری که در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شده است.

توضیح بالا.

توضیح بالا.


مسیر...

ییلاق...

قاب تصویر...


عکس های سفر ایتالیا و اسپانیا آماده شده، به گزارش اضافه شان می کنم، اگر دوست دارید ببینیدشان.

مسجد جامع اردستان

خانه عباسیان کاشان

مقبره ی دانیال نبی در شوش

رباط شرف حوالی سرخس

کوه خواجه زابل

بافت قدیمی خرانق

تاریخانه دامغان


زباله، روستاهای لواسان بزرگ و سیبان دره

اهالی افجه هنوز از نفت برای گرم کردن خانه هایشان استفاده می کنند.

بام غلتان! روستای سنج

همین و بس

مأموران خوابند. در ماشین گشت راهداری روستای برغان، دو نفر خوابیده اند. در بسیاری از روستاها، دهیارها حضور نداشتند و دفتر دهیاری یا شورا تعطیل بود.


روستای فشند یکی از روستاهایی است که نه روستاست و نه شهر. ساختمانی که در عکس دوم می بینید، توسط یکی از اعضای شورای ده ساخته شده. همین اندیشه دارد روستا را خراب می کند.

از این حمام به عنوان یکی از جاذبه های گردشگری مراء نام برده شده بود. مکان متعفنی بود.

اوقاف این سازه! را به عنوان جاکفشی برای یک امامزاده قدیمی در سنگان ساخته. دستش درد نکند!

و بالاخره: "زمانی که هر کسی زیگ می کند، شما زاگ کنید."

اقامتگاه های دیزین (پیست اسکی دیزین نزدیک روستای ولایت رود است)



اسکی، اسکی، اسکی... دماوند را در عکس سوم می بینید؟

استراحت

آیدا

آیدا و مادرش

خانه ای در روستای وله (بین گچسر و غار یخ مراد)

شهرستانک


واریان دست نیافتنی، آن سوی آب!




واریان


بازگشت از واریان







...