تقریباً 24 ساعت می شود که مونیخ هستیم. امروز صبح که از خواب بیدار شدیم بر خلاف پیش بینی هواشناسی با هوای برفی مواجه شدیم! با این حال گشتمان را آغاز کردیم. البته برف هم همان صبح قطع شد.

فردا روز آزاد گروه است و قرار است با مسافرانی که مایلند به داخائو برویم...

برگردیم به عقب... سفر ماجراجویانه ما از ونیز به اینسبروک(حدود 400 کیلومتر) رسید. ما از میان کوه های سر به فلک کشیده و دره های پر درخت و در کنار رودهای پرآب بهاری راهمان را ادامه دادیم تا به شهر اینسبروک در اتریش رسیدیم. شکوفه های بهاری تا اینسبروک ما را همراهی کردند:

این هم منظره ای از این شهر کوچک کوهپایه ای:

اینسبروک تله کابینی دارد که ما را تا ارتفاع 2256 متری بالا برد. از آن بالا، در سرما شهر را اینطور می دیدیم:

اگر دقت کنید رود Inn را که از میان شهر می گذرد می بینید.

این هم یکی از ایستگاه های تله کابین اینسبروک است که طراجی اش توسط معمار معروف عراقی - بریتانیایی خانم زها حدید صورت گرفته:

به شهر برگشتیم. راستی لابی هتلمان به دو فرش ایرانی مزین شده بود:

اینسبروک شهر سردی است، ببینید رستوران ها چه طور چاره اندیشی کرده اند:

بیشتر کافه ها و رستوران هایی که در فضای باز صندلی دارند، از این پولیش ها استفاده می کنند، به علاوه روی هر صندلی یک پتو هست که اگر سردتان شد، بیندازید روی پایتان...

اینسبروکی ها چنین آدم هایی هستند:

بچه ها در شهر حضوری ملموس دارند:

این هم پایان بخش گزارش اینسبروک:

بعد از اینسبروک به مونیخ آمدیم. البته در مسیر به دیدن قلعه محبوبم ناشوانشتاین رفتیم:

ناشوانشتاین جادویی... ناشوانشتاین رازآمیز...

تا بعد.

+ نوشته شده در شنبه 1392/01/10ساعت 22:42 توسط ژاله ابراهیمی |

این پست را از ونیز می نویسم...

دیروز بارانی بود و شهر را آب گرفته بود امروز. چند عکس ببینید:

اینجا میدان سن مارکو است. تا به حال اینطور ندیده بودمش.

اینهم توریست هایی که اصرار دارند کلیسای سن مارکو را ببینند:

و اینها که اصرار دارند با پرنده ها عکس بگیرند:

و این بندگان خدا که در هر شرایطی باید کارشان را انجام دهند:

در پایان یک عکس هم از رژه ای در فلورانس ببینید:

فردا صبح راهی اینسبروک در اتریش می شویم.

تا فردا...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/01/07ساعت 2:27 توسط ژاله ابراهیمی |

هوا ابری است در رم.

تا ساعتی دیگر راهی فلورانس می شویم. شهر میکل آنژ و ماکیاولی و داوینجی و دانته...

+ نوشته شده در دوشنبه 1392/01/05ساعت 10:59 توسط ژاله ابراهیمی |

ساعت 20:30 از استانبول حرکت کردیم و از مرز زمینی آمدیم یونان. عبور از مرز کمی وقتمان را گرفت. اما به دیدن منظره های فردایش می ارزید. یونان غرق شکوفه است!
صبح حدود ساعت 9:30 رسیدیم به هتلمان در تسالونیکی. تسالونیکی شهر شماره دو یونان است. از نظر جمعیت. اما از آتن زیباتر است. ساحلی است کنار خلیج ترمائیک. می گویند پایتخت فرهنگی یونان است. سه هزار سالش است. فستیوال های معروفی دارد. که یکی اش چند روز دیگر شروع می شود. فستیوال فیلم مستند که 22 مارس آغاز می شود. زود رسیده ایم.

تسالونیکی یک میلیون نفر جمعیت دارد و بیشترین سرانه کافه در اروپا را. حس نیس را به من می دهد...

تسالونیکی چنین شهری است:

هنلمان را دوست دارم. City Hotel. همه چیزش یک جور حس طبیعی و گیاهی به من می دهد. امروز فهمیدم چیدمانش بر اساس اصول فنگ شویی است. این یکی از تزئینات ساده و زیبای هتل است:

به دیدن شهر رفتیم. این برج سفید است که نماد تسالونیکی شده است. بخشی از برج و باروی دور شهر بوده است. حالا موزه است.

این تاق نصرت گلریوس است. گلریوس سرداری رومی است که بر پارتها پیروز می شود و این تاق را به افتخار این پیروزی می سازد:

این خانه محل تولد مصطفی کمال آتاترک است:

این کلیسای ایاصوفیاست که در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شده است:

کلیسای سنت دیمیتریوس را هم دیدیم که بزرگترین باسیلیکای یونان است. به دیدن موزه باستان شناسی تسالونیکی رفتیم:

نمایش آثاری که از قاچاقچیان گرفته شده برنامه ویژه موزه بود. در عکسهای بالا هم تبلیغاتی در همین مورد می بینید.

موزه تسالونیکی به خاطر آثار طلایش معروف است. ببینید:

هر ویترین یک اثر هنری بود؛ از خود اثر و از نحوه نمایش اش. این تاج زرین را ببینید. 500 قبل از میلاد:

نهار Gyros خوردیم. شبیه کباب ترکی است؛ یونانی اش:

و به اتاق که آمدیم این را دیدیم، خدمه خانه داری برایمان درست کرده بودند، با نامه ای به زبان یونانی:

و غروب تسالونیکی:

راستی Pella محل تولد اسکندر مقدونی در 40 کیلومتری ماست، فرصت نشد برویم و ببینیمش. و Vergina محل دفن فیلیپ، پدر اسکندر مقدونی هم نزدیک است، شاید فردا توانستیم ببینیمش.

فردا به آتن می رویم. در مسیرمان کوه المپ، محل زندگی خدایان یونان و تنگه ترموپیل، محل وقوع نبرد ترموپیل بی صبرانه انتطارمان را می کشند.

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/12/27ساعت 11:21 توسط ژاله ابراهیمی |

به استاد گلشن

از مطالعه اروپایی ها چند عکس گرفته ام، ببینید. حیف که در سالن صبحانه و رستوران و کافه نمی شود با دوربین به سمت مردم هدف گیری کرد...

ورودی موزه آکروپولیس، آتن:

فرودگاه بارسلون:

پرواز بارسلون به پاریس:

متروی پاریس:

نقطه سر خط.

+ نوشته شده در جمعه 1391/10/22ساعت 8:47 توسط ژاله ابراهیمی |

به استاد گلشن


این بار دوربینم را به سمت تبلیغات در متروی پاریس گرفتم. ببینید:

«امپرسیونیسم و مد» در موزه ارسی:

تبلیغ یک تئاتر کابوکی و یک تئاتر آمریکایی کنار هم:

نمایش آثار موزه لوور در شهر صنعتی لان(در شمال فرانسه):

تبلیغ برنامه های تئاتر دو شاتله:

تبلیغ برنامه های تئاتر دو لا ویل:

شن یون، اجرای موسیقی و رقص چینی:

و در پایان تبلیغ یک فیلم:

نقطه سر خط.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/10/21ساعت 19:59 توسط ژاله ابراهیمی |

ساعت 17:00 روز 10 آگوست 2012، 20 مرداد 91، با کشتی هلسینکی را به مقصد استکهلم ترک کردیم. قرار بود شب را در کشتی بمانیم و روز بعد 9:30 صبح به استکهلم پایتخت سوئد برسیم.

کشتی که چه عرض کنم، یک شهر بود برای خودش! با خیابانی در میان، که کابین ها از پنجره ای به آن دید داشتند، با فروشگاه های متعدد و سوپر مارکتی در حد و اندازه های شهروند آرژانتین! انواع رستوران ها، از جمله رستورانی با حدود 150 نوع غذای گوناگون! استخر و سونا! برنامه های تفریحی هم که جای خود را داشتند... طبق برنامه زمانبندی که در کابین ها قرار داده شده بود، برنامه های مختلفی اجرا می شد. با آغاز حرکت کشتی گروه رقصندگان، رقص و آواز محلی و پاپ اجرا کردند...

از قبل می دانستیم که حدود ساعت 7:00 صبح یکی از زیباترین چشم اندازهای اسکاندیناوی در انتظار ماست. منطقه ای که از آن با نام Stockholm Archipelago (مجمع الجزایر استکهلم) نام برده می شود و پر جزیره ترین مجمع الجزایر دنیاست. چند عکس:

آفتاب ملایم اسکاندیناوی...

و سکوت...

آنقدر راه رفته ایم و اینقدر باقی مانده بود... آن مربع روشن استکهلم است.

در کشتی مان یک کانتر اطلاعات توریستی بود که توانستم آنجا چند بروشور و کتابچه درباره استکهلم پیداکنم. بروشوری که به دردم خورد، بروشور What on بود. فهمیدم چند ساعتی بعد از ورودمان به استکهلم می توانیم در تور رایگان ایستگاه های متروی استکهلم شرکت کنیم. ایستگاه های متروی استکهلم، یکی از جاذبه های گردشگری این شهر هستند و متروی استکهلم به «The world's longest art exhibition» معروف است. از میان 100 ایستگاه متروی این شهر، 90 ایستگاه دکوراسیون هنری دارند. قدیمی ترین آثار به دهه 50 میلادی می رسند و بعضی ایستگاه ها آثار هنری جدید دارند.

به هتل رفتیم و بعد از استراحتی کوتاه، راهی ایستگاه مرکزی مترو شدیم. همه افراد گروه آمدند. چون تعدادمان زیاد بود، با گروه های دیگر ترکیب مان نکردند و یک راهنمای اختصاصی به ما دادند... این راهنمای عزیز که با وجود سن زیادشان ما را به ایستگاه های مختلف بردند و با حوصله برایمان از آثار هنری مترو شهرشان گفتند:

هر کدام از ایستگاه ها بسته به موقعیت مکانی شان طراحی شده اند، مثلاً این ایستگاه نزدیک یک دانشگاه است و این سیب آویزان از سقف اشاره ای است به دانشمند معروف نیوتون.

و این یکی اشاره ای است به رساله تيمائوس افلاطون که در آن نظریه احجام و ارتباط آنها با عناصر اربعه مطرح می شود. اگر می خواهید درباره این نظریه بیشتر بدانید، اینجا را بخوانید.

استکهلم را «ونیز شمال» هم می نامند. این شهر بر روی 14 جزیره در دریای بالتیک و در دهانه دریاچه مالارن Malaren واقع شده است. این جزایر با پل ها و کانال ها به هم مرتبط شده اند.

روز دوم حضورمان در استکهلم، گشتی با راهنمای محلی داشتیم. این گشت با بازدید از City Hall یا همان ساختمان شهرداری آغاز شد. همان جایی که هر ساله جوایز نوبل طی مراسمی به برندگان آن اعطاء می شود. جوایز فیزیک، شیمی، پزشکی، ادبیات و اقتصاد در استکهلم به برندگان اعطاء می شود و جایزه صلح نوبل در اسلو، پایتخت نروژ. البته جایزه اقتصاد نوبل را بانک مرکزی سوئد در سال 1968 به جوایز اصلی نوبل افزود. نخستین جایزه نوبل در سال 1901 اعطاء شد و از آن زمان تا به حال، هر ساله در 10 دسامبر سالروز تولد آلفرد نوبل، شیمیدان و کارخانه دار سوئدی این جوایز به برندگان اهداء می شود. طبق وصیت نامه آلفرد نوبل جوایز باید به کسانی اهداء شود که در زمینه های پنج گانه بالا بیشترین خدمت را به نوع بشر کرده باشند.

از اتفاقات قابل توجه جوایز نوبل، یکی این است که «مهاتما گاندی» 5 بار کاندیدای جایزه صلح نوبل شد، اما هرگز جایزه را دریافت نکرد. و دیگر اینکه «ماری کوری» اولین فردی است که برنده دو جایزه صلح نوبل (شیمی و فیزیک) شده است.

اینجا حیاط داخلی ساختمان شهرداری است:

سالنی که در تصویر می بینید «سالن آبی» نامیده می شود(هر چند که رنگ آبی زیاد به چشم نمی خورد، اما این اسم بر اساس طرح اولیه بنا، روی آن مانده است). پس از اهدای جایزه نوبل در این سالن ضیافت شام برپا می شود. ارگ این سالن با 10270 لوله، بزرگترین در اسکاندیناوی است.

در طبقه دوم سالن دیگری هست که به دلیل استفاده ار موزائیک های طلایی، «سالن طلایی» نامیده می شود. از این سالن برای مراسم رقص استفاده می شود. برای من که خیلی عجیب است در مراسمی مثل مراسم اهدای جایزه نوبل، مراسم رقص هم وجود داشته باشد!

این تصویر ملکه دریاچه مالارن است که به سبک بیزانتین کار شده است. در دو طرف ملکه، اهالی شرق و غرب هستند که استکهلم را تحسین می کنند.

یکی دیگر از نقاط استکهلم که نباید از دست داد، منطقه قدیمی یا Gamla Stan است. اگر به نقشه استکهلم نگاه کنید، «گاملا استن» را مثل یک جزیره مرکزی کوچک می بینید، که مانند یک پل ارتباطی یا یک نقطه تولد، دو جزیره بزرگ دیگر را به هم وصل کرده است.

گاملا استن جایی است برای قدم زدن و در کافه ای خزیدن و با کسی گفتگو کردن...

پیش ترها گاملا استن محل زندگی قشر کارگر بوده، این مجسمه را که کوچکترین مجسمه توریستی شهر است، به یاد کارگران خسته ای که از کار به خانه می آمده اند، ساخته اند و اینجا گذاشته اند. مردم مهربان استکهلم هم برای کارگر کوچک، خوراکی و پول می گذارند.

چقدر فرهنگشان با ما فرق می کند..............

بعدازظهر از راهنمای سوئدی خداحافظی کردیم و به چند موزه رفتیم. اول موزه اسکانسن Skansen. این موزه را مینیاتور سوئد یا سوئد کوچک هم می نامند. در باغی بزرگ، آنچه را که باید در سوئد ببینید، می بینید. خانه های قدیمی، مدرسه ها، مزارع، حیوانات، ابزار کشاورزی و...

این تصویر، اتاق پذیرایی یک معلم را در یک روستا، در قرن نوزدهم نشان می دهد:

این خانه یک کشاورز است، کدبانوی خانه در حال بافتن بافتنی است...

این هم سواری برای بچه ها...

در موزه اسکانسن، زندگی جریان دارد و از همه رده سنی افراد در آن حضور دارند. حتی بچه ها...

بعد به موزه واسا Vasa رفتیم. جایی که خیلی دوست داشتم ببینم.




ناتمام است هنوز...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/08/24ساعت 20:28 توسط ژاله ابراهیمی |


مزرعه گندم و درخت سرو، ونسان ونگوگ، 1889

از رم، بارسلون، پاریس و آمستردام می آیم. دیشب آمدم. راهنمای یک گروه 30 نفره بودم در سفری 13 روزه. رم و بارسلون و پاریس را که بارها رفته ام و اینجا نوشته ام درباره شان، می ماند آمستردام. آمستردام را بار دوم بود که می دیدم. شهر عجیبی است. آزادی بی حد و حصرش عجیبش کرده است.

نکته اینکه دومین بار است که به آمستردام می روم و شانس بازدید از موزه ونگوگ را پیدا نمی کنم. ونگوگ یکی از نقاشان مورد علاقه من است. دفعه قبلی را یادم نیست که چرا نشد، اما این بار به سرقت رفتن پاسپورت یکی از مسافران، من را راهی لاهه کرد و فرصت دیگری برای دیدن آثار ونگوگ پیدا نکردم.

قضیه پاسپورت را می نویسم شاید برای شما هم اتفاق بیافتد. داستان از این قرار بود که زوج جوانی که همراه ما بودند(برای ماه عسل)، چند ساعت قبل از پرواز بارسلون به پاریس به من خبر دادند که یکی از پاسپورت ها و مبلغ 700 یورو را از آنها دزدیده اند. فرصت زیادی نداشتیم. همراهشان راهی اداره پلیس شدم. پلیس برای تنظیم گزارش سرقت حداقل 2 ساعت وقت لازم داشت و ما حدود یک ساعت وقت داشتیم... با سفارت ایران در مادرید تماس گرفتم. گفتند در این زمان کم نمی توانند برایمان کاری کنند. به علاوه آنها مادرید بودند و ما بارسلون.

به هتل رفتیم. آن مسافر بدون پاسپورت نمی توانست همراه ما پرواز کند. اتوبوس ها و قطارهایی را که همان شب به پاریس می رفتند چک کردم که اگر نتوانست پروازی بیاید، زمینی آن مسیر را طی کند. نکته اینکه اتوبوس و قطار در اروپا پاسپورت را کنترل نمی کنند. آن مسافر را همراه گروه به فرودگاه بردم. پرواز Vueling گزارش پلیس را که همانجا در فرودگاه به سرعت برایمان آماده کردند، به جای گذرنامه نپذیرفت. ایر فرانس یک ساعت بعد از Vueling پروازی به پاریس داشت. و گزارش پلیس را قبول داشت. بلیط ایرفرانس را برای آن مسافر گرفتم و او یک ساعت بعد از ما به پاریس پرواز کرد و به همسرش که به پهنای صورت اشک می ریخت، پیوست.

در پاریس تعطیلات آخر هفته بود و سفارت ایران تعطیل بود. اما جای شکرش باقی بود که مسیر پاریس تا  آمستردام را با اتوبوس طی می کردیم و کنترل گذرنامه نداشتیم. در آمستردام، روز بعد که روز آزاد گروه بود، این مسافر را به لاهه بردم(سفارتخانه ها در لاهه هستند)، سفارت ایران در لاهه، برگه خروجی برای این مسافر صادر کرد و بالآخره توانست با آن برگه همراه دیگران به ایران برگردد...

و این شد که نتوانستم موزه ونگوگ را ببینم و از آثار دوست داشتنی او برای مسافران بگویم....

نکته های دیگر:

1. در لوور فرصتی دست داد که بخش مصر را دقیق تر و بهتر ببینم. یک مومیایی هم دیدم... اولین بار بود که می دیدم.

2. در لوور اثری از ال گرکو دیدم که آن هم اولین بار بود. ال گرکو را همیشه دوست داشته ام.

3. در بارسلون آکواریوم را دیدم، چنگی به دل نمی زد.

4. رقص فلامنکو این بار حرفهای جدیدی برایم داشت، آن وقت ها که دیده بودم، بچه بودم و انگار سرم نمی شد!

5. در رم راهنمای فوق العاده ای داشتیم به نام کارل! جاهایی از رم را به ما نشان داد که نمی شناختم.

6. برای اولین بار در یک پرواز خارجی با ایران ایر پرواز کردم. تجربه بسیار دلپذیری بود. پرواز مستقیم و بدون ترانزیت، مهماندارهای هم زبان، خلبان خوب، غذای قابل خوردن، بار 30 کیلویی و بالآخره نوستالژی «ایران ایر»، این پرواز را برای من دلپذیر کرد.

+ نوشته شده در جمعه 1391/05/13ساعت 23:47 توسط ژاله ابراهیمی |

به نظرم این بهترین عکسی است که در این سفر گرفته ام. غروبی در بارسلون است.

از سفری که سورپرایز نامیده شده برگشته ام، در این سفر با گروهی 42 نفره(و بعداً 44 نفره) آتن، بارسلون و پاریس را دیدیم...

3 روز در آتن بودیم. روز اول بعد از رسیدن به هتل و تحویل گرفتن اتاقها، استراحت کوتاهی کردیم و برای گشتی عصرگاهی راهی پلاکا و مونیستراکی شدیم. غروب هم به تپه لیکابدوس رفتیم و تا شب ماندیم.

روز دوم گشت شهری داشتیم، با دینا راهنمایی که مدام سیگار می کشد... با سواد، حرفه ای و مهربان است. بعدازظهر وقت آزاد گروه بود که عده ای موزه آکروپولیس را انتخاب کردند و عده ای دیگر پلاکا را...

روز سوم برای دیدن سه جزیره هیدرا، پوروس و آجینا رفتیم. آجینا این بار برای من معنایی دیگر داشت. از آجینا سالامین را می شود دید. بعد از خواندن تاریخ هخامنشیان و ریز شدن در جزئیات جنگ های ایران و یونان، دیدن سالامین معنای دیگری داشت... سعی کردم این معنا را به مسافرانم هم منتقل کنم.

باغ های پسته آجینا به روی گردشگران بسته بودند، فصل برداشت محصول بود...

صبح روز چهارم راهی بارسلون شدیم. بعدازظهر مسافران را به میدان کاتالونیا و خیابان رامبلا بردم. من فکر می کنم اگر کسی را که تازه وارد شهری شده است، به مرکز شهر یا یکی از نقاط مرکزی شهر ببری، خیلی زود فضای شهر را درک می کند و می تواند برای روزهای بعدش برنامه ریزی کند. رامبلا خودش یک دنیا حرف برای گفتن دارد، از فضای شلوغ و سرحالش گرفته، تا موزه هایی که در کوچه و پس کوچه هایش قایم شده اند، کلیسای جامعی که بیشتر وقتها یک خواننده اپرا آنجا دارد آواز می خواند و بعد از شنیدن صدای آسمانی او می توانی گم شوی در کوچه های قدیمی منطقه گوتیک، سالن های رقص فلامنکو، رستوران ها با پایی ها و نوشیدنی ها بزرگ، و بالآخره بازار میوه و تره بار و حتی سوغاتی فروشی هایش... اینها هر نوع گردشگری را می توانند راضی کنند.

بعد از رامبلا به سراغ آکواریوم و سینمای IMAX نزدیک ساحل رفتیم.

روز پنجم گشت شهری داشتیم با راهنمایی به نام «هنک». هنک با صبر و حوصله بارسلون را به ما نشان داد، از 9 صبح تا 5 بعدازظهر همراه ما بود. شگفتی این روز و این گشت، کلیسای ساگرادا فامیلا بود. اولین بار بود که داخلش را می دیدم. خدای من! راهنمای اختصاصی کلیسا، برایمان از رازهایی پرده برداشت، که مو به تنمان سیخ می کرد... شاید نقطه اوج سفر ما همین بازدید بود.

شب به دیدن رقص فواره های میدان اسپانیا رفتیم. همانجا نمایشگاهی از موتورهای هارلی دیویدسون هم بود... که کلی ما را سرگرم کرد. پیرمردهای سبیلو با کاپشن های چرم، سوار بر عجیب ترین موتورهایی که تا به حال دیده بودیم... تعداد موتورهایی که در آن حوالی دیدم شاید بیش از 400 بود. در هر حال رقص فواره ها ما را ساعتها محو خودش کرد... آهنگ هایی شناخته شده، که تماشاچیان با آنها یکصدا می خواندند... شاید بشود گفت که شرکت در برنامه های این چنینی، آن بخشی از روح اروپا را که در موزه ها و کاخ ها نیست، به مسافران هدیه می کند.

روز ششم روز آزاد گروه بود، فوتبال دوستان سراغ نیوکمپ افسانه ای رفتند، کسانی که شنا و آفتاب گرفتن در سواحل اسپانیا را می پسندیدند، راهی ساحل شدند، و آنها که دیدن منظره ای از شهر ارضایشان می کرد، با تله کابین به بلندای مون ژوئیک صعود کردند. روز پنجم سفر ما یکشنبه بود، و ساعت 12 ظهر در میدان روبروی کلیسای جامع شهر، رقص «ساردانا» که رقص محلی کاتالان هاست، به صورت گروهی اجرا می شود، بعضی ها هم به دیدن این رقص رفتند. نکته اینکه: یکشنبه ها مراکز خرید بارسلون بجز Mare Magnum و سوغاتی فروشی های رامبلا تعطیل هستند.

غروب به دیدن رقص فلامنکو رفتیم. البته من گروه را برای دیدن رقص تا سالن همراهی کردن و خودم در کوچه های محله گوتیک که بسیار دوستشان دارم، گم شدم... گاهی در تورها چنین لحظاتی دست می دهد، همیشه نه، گاهی. لحظاتی که با خودت در یک شهر دور، تنها هستی و برای مدتی هر چند کوتاه، بار سنگین مسوولیت 40 نفر دیگر را بر دوش نداری... می دانی که آنها در جای امنی هستند و اوقات خوشی را می گذرانند...

حالا که بحث به اینجا رسید، دلم می خواهد دست همه راهنمایان گردشگری را صمیمانه بفشارم و بگویم که راهنمایان یکی از دشوارترین شغلهای جهان را دارند. از آنها می خواهم که با وجود سختی های کارشان، هنوز به شنیده شدن صدایشان امیدوار باشند و ادامه دهند. همیشه و در تمام تورها، کسانی هستند که می شنوند و تغییر می کنند. همیشه و در تمام تورها کسانی هستند که به میزان تلاش تو واقفند و هر چند به زبان نمی آورند، اما می بینند. همیشه و در تمام تورها انسان هایی پیدا می شوند که غر می زنند، اما در دلشان تو را تحسین می کنند. همیشه و در تمام تورها تو می توانی تغییر دهی... می توانی چیزی را جابجا کنی...

امروز یکبار دیگر خانم احسانی، افسانه احسانی، با تعجب به من گفتند: «تو هنوز دوست داری راهنما باشی؟» بله من دوست دارم راهنما باشم و به شغل راهنمایی تور، مثل یک سکوی پرش نگاه نمی کنم. پرش به کجا؟! من هرگز فکر نکرده ام که دیگر کافی است و دیگر چیزی برای یادگرفتن یا یاددادن وجود ندارد. هرگز فکر نکرده ام که این شغل مثل خیلی شغل های دیگر، بعد از مدتی آسان می شود... در کشورهای دیگر راهنمایانی را دیده ام که بیش از هشتاد سال سن داشته اند و تمام عمرشان راهنما بوده اند. و این به نظرم بسیار طبیعی است.

برگردیم به رامبلا... فلامنکو که تمام شد، مسافران از سالن بیرون آمدند، بعضی ها دوست داشتند و بعضی ها نه!

صبح روز هفتم راهی پاریس شدیم. بعدازظهر در هتلمان در محله مونپارناس بودیم. مسافران را به شانزه لیزه بردم و قبل از تاریک شدن هوا، تاق پیروزی و یادبود سرباز گمنام را با هم دیدیم. در این وقت سال، در پاریس تا ساعت 10:30 شب، هنوز هوا روشن است! پاریس سرد بود و ما گرمترین لباسهایمان را پوشیدیم.

روز هشتم گشت شهری و بازدید از برج مونپارناس که برای من تازگی داشت. تا طبقه 56 این برج بالا رفتیم و پاریس زیبا را از آن بالا دیدیم. بعدازظهر در وقت آزاد گروه به ورسای و منطقه لادفانس رفتیم. بعضی ها با دیدن لادفانس هیچ حس شگفتی ندارند! و این برای من عجیب است. لادفانس را بسیار دوست دارم و روح مدرن جاری در آن همیشه برایم تازه است...

روز نهم، چهارشنبه. صبح باز هم گشت شهری با دو راهنمای عالی، ایزابل و جاهد. اولین بار که به پاریس رفته بودم، جاهد راهنمای ما بود. راهنمای خوبی است. پر از شور است. چقدر این شور مهم است. داخل اپرا گارنیه را با او دیدیم. زیبا و ستودنی است این اپرا... نکاتی که جاهد به این زیبایی ستودنی می افزود، آن را قابل لمس تر و خواستنی تر هم می کرد.

بعدازظهر مسافران را به موزه لوور بردم. در بخش تابلوهای نقاشی برایشان از نقاشی گفتم، از داوینچی بخصوص، از زنان سابین های داوید، از تاج گذاری ناپلئون... از مونالیزا...

به بخش بین النهرین رفتیم، تازه تاریخش را خوانده بودم و برای خودم هم اشیاء حرفهای دیگری برای گفتن داشتند. به ایران رفتیم. و زمان زیادی ماندیم. در لوور برای مسافرانم از ایران گفتم. گروه های ایرانی دیگر هم به ما پیوستند و گروه بزرگی شدیم... می دانم که در لوور راهنمایانی که وقت توضیح دادن رزرو نکرده باشند، حق ندارند توضیح بدهند، اما دلم نمی آمد آنها این اشیاء را بدون هیچ توضیحی ببینند... بعد به مصر رفتیم. شانس با ما یار بود و لوور تا 9 شب باز بود...

دیروقت به هتل برگشتیم و من باید همراه گروهی از مسافران به لیدو می رفتم... برنامه لیدو از 11:30 تا 1:30 بامداد طول کشید...

روز دهم، روز دیزنی لند بود. صبح با مترو به دیزنی لند رفتیم. مسافران را به دیزنی ویلج فرستام و خودم به سراغ گیشه بلیط های گروهی رفتم که آن سر دنیاست. شاید ارزشش را داشت، چون روی هر بلیط 20 یورو تخفیف گرفتم برایشان، شاید هم نداشت... مسافران که داخل دیزنی لند شدند، برگشتم به هتل، گروه دیگری در هتل بودند با سؤال های زیاد...

شب شام خداحافظی را بر روی رود سن خوردیم. شامی خاطره انگیز... پاریس بارانی بود...

روز بعد راهی تهران شدیم. جمعه، ساعت 3:45 دقیقه، پرواز Turkish Air که 45 نفر از مسافرانش را گروه ما تشکیل می داد، به زمین نشست...

+ نوشته شده در دوشنبه 1391/04/26ساعت 21:2 توسط ژاله ابراهیمی |

استانبول من ابری است. من استانبول را ابری دوست دارم. در چهار روزی که در استانبول بودم، یک روز برفی بود، دو روز ابری و یک روز هم آفتابی...

تصویر کامل کننده استانبول برای من، تصویر مسجدهای این شهر است. مساجدی با گنبدهایی نرم. که آرام آرام روی هم سوار می شوند و به اوج می رسند. وقتی معماری مساجد خودمان را با مساجد اینها مقایسه می کنم، متوجه می شوم که تفاوت های ما، حتی در معماری مان هم مشخص است.

اینجا که بودم ظهر جمعه بود و مسلمانان برای ادای نماز جمعه به مسجد کبود می رفتند. صدای امام جمعه می آمد و دوستم برای من ترجمه اش می کرد: درباره ایران حرف می زد و اینکه اسلام ایرانی چگونه اسلامی است.

این هم تصویر دیگری از استانبول.

این بار با کشتی گشتی دو ساعته در تنگه بسفر زدیم. استانبول بدون این گشت، کامل نمی شود.

و این پایان گزارش سفر من است. هر چند هنوز ناگفته های زیادی باقی مانده... زندگی شبانه استانبول، گفتگوهای من با دیگران و یکسری دیدنی های دیگر.

* این بار سفرنامه ام را به ترتیب زمانی مرتب نکرده ام، ترتیبش موضوعی است.

+ نوشته شده در جمعه 1390/11/21ساعت 0:7 توسط ژاله ابراهیمی |

اینجا موزه باستان شناسی استانبول است. ساختمانی در 4 طبقه و حدود یک میلیون شیء ارزشمند. این موزه قدیمی ترین موزه باستان شناسی ترکیه است و بین سال های 1887 و 1888 ساخته شده است.

اینجا طبقه همکف موزه است. جایی که تابوت ها و سنگ قبرهای قدیمی، بخشی از آثار آن را تشکیل می دهد. تابوت های سنگی ای که در این تصاویر می بینید به هزاره اول قبل از میلاد بر می گردند.

این اسکلت باقیمانده از جسد مومیایی شده "تابنیت" اولین پادشاه سلسله "سارکوفاگوس" است. دوران پادشاهی او حدود قرن 6 قبل از میلاد بوده است.

و این هم تابوت یا سنگ قبر الکساندر (اسکندر) آخرین پادشاه همان سلسله است و به قرن 4 قبل از میلاد بر می گردد. این مقابر در صیدا (صیدون) یافته شده اند. در بروشور موزه نوشته شده که این تابوت اسکندر کبیر است، اما در متنی خواندم که به اشتباه این سنگ قبر را، تابوت اسکندر کبیر گفته اند.

در طبقات بالایی موزه، به این دهانه های اسب برخوردم. که به دوران هخامنشیان بر می گردند و تصویری که در عکس می بینید، کاربرد آنها را در حجاری های پرسپولیس نشان می دهد.

کتیبه ای به خط میخی که متن خنده داری داشت... راجع به خرید و فروش و چانه زنی و به او نفروش و به من بفروش و...

موزه باستان شناسی استانبول، موزه زیبایی است، با قفسه ها و طراحی حساب شده.

این تابوت های لعابدار، از دوره اشکانیان باقی مانده اند، از شهر "نیپور". شبیه همان تابوت لعابدار اشکانی موزه ملی خودمان نیستند؟

این هم یکی از انواع مقبره است که یادم نیست چقدر قدمت دارد. در قبرستان های امروزی اروپا می شود چنین قبرهایی دید، اما نمی دانستم سابقه این قبرها اینقدر زیاد است که در موزه باستان شناسی بشود پیدایشان کرد.

در پایان اضافه کنم که آثاری از فریگی ها، هیتی ها، قبرس، بعلبک، تروا، سوریه و فلسطین بخش هایی از این موزه را تشکیل می دهند.

پی نوشت: در این موزه، یاد آن اساتیدی افتادم که می گویند ترکیه چیزی برای عرضه ندارد، و توریست ها بیخود می روند ترکیه!

* این بار سفرنامه ام را به ترتیب زمانی مرتب نکرده ام، ترتیبش موضوعی است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/20ساعت 23:51 توسط ژاله ابراهیمی |

جایی که من نمی شناختم و به پیشنهاد دوست ترکیه ای ام به دیدنش رفتم، یک آب انبار زیرزمینی بود که در زبان ترکی به آن «یره باتان» گفته می شود. یره باتان به معنای زیرزمینی است. این آب انبار به دستور کنستانتین امپراطور رومی ساخته شده است و مثل ایاصوفیا بعدها توسط دیگر حکام بازسازی و تعمیر شده است.

جای عجیبی است، اولین بار بود که آب انباری با چنین نوع معماری ای می دیدم...

مساحت یره باتان 9800 مترمربع است. یعنی 140 متر در 70 متر.

این آب انبار، 336 ستون مرمری به ارتفاع 5 متر دارد.

ستون ها در 12 ردیف 28 تایی بار سقف را به دوش کشیده اند.

بعضی از ستون ها طرح کورنتین دارند.

پایه دو ستون، مجسمه های سر "مدوزا"، موجودی افسانه ای با موهای مارمانند است... عجیب اینکه هر کدام از سرها به یک سمت هستند.

* این بار سفرنامه ام را به ترتیب زمانی مرتب نکرده ام، ترتیبش موضوعی است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/20ساعت 23:41 توسط ژاله ابراهیمی |

ایران را نگاه کن

این بار برای بازدید از یک نمایشگاه عکاسی به استانبول رفته بودم. در واقع به این نمایشگاه دعوت شده بودم. یکی از توریست هایی که چند سال پیش، همراه من از ایران بازدید کرده بود، نمایشگاهی از کارهای عکاسی خودش گذاشته بود و من را دعوت کرده بود. نمایشگاه خوب بود و کتابی که از کارها چاپ شده بود، عالی! آنقدر ریزه کاری در چاپ کتاب رعایت شده بود که آدم نمی توانست به جز تحسین چیزی بگوید...

قبل از رفتنم به دنبال کتابی از آثار عکاسان ایرانی بودم که برای دوستم ببرم. کتاب فروشی های زیادی را گشتم، و بالاخره کتاب خوبی پیدا کردم، اما در گشت و گزارم یک بار دیگر به یاد آوردم که چقدر کتاب فروشی های ما و ناشران ما فقیرند...

این نمایشگاه کارهای اوست، او "ایران" را به تصویر کشیده است. عنوان نمایشگاه هست: «ایران را نگاه کن!»

فریاد در تاریکی

در زمانی که من در استانبول بودم، فیلم مستندی هم درباره خفقان در بحرین با عنوان «فریاد در تاریکی» اجرای خصوصی داشت، که برای دیدنش رفتم... فیلم تاثیر گذار و دردناکی بود...

بعد از نمایش فیلم، من و دوستم هر دو گریستیم... اما ترک هایی که به دیدن فیلم آمده بودند، خیلی طبیعی وسایلشان را جمع کردند و رفتند... چند نفری ماندند و گفتگو کردند...

شاید ترک ها سالهاست که طعم چنین دردهایی را حس نکرده اند و این جور دردها دارد از حافظه تاریخی شان پاک می شود...

جرم

نمایشگاه دیگری که در استانبول دیدم، نمایشگاهی بود با عنوان «جرم»، که آثار عکاسی نوجوانان ترک در رابطه با جرم را به نمایش می گذاشت. یک عکاس با گروهی از نوجوانان این نمایشگاه را ترتیب داده بود. نوجوانان از بین خانواده هایی که مشکلاتی داشتند انتخاب شده بودند. به آنها گفته بودند راجع به جرمی که خودشان مرتکب شده بودند یا یکی از نزدیکانشان، عکاسی کنند و مطلب بنویسند. این یک نمونه کار است. عکاس را در عکس پایین می بینید:

این هم پسری است که درباره دوستش، مطلبی را نوشته و عکاسی کرده، خودش هم در نمایشگاه بود و با او حرف زدیم... او از زبان دوستش ماجرای اولین روز تکدی گری را نوشته و عکس گرفته...

استانبول مدرن

قبلاً بروشور موزه "استانبول مدرن" را دیده بودم، اما فرصت نشده بود به دیدن این موزه بروم. این بار رفتم. "استانبول مدرن"، موزه هنرهای معاصر و مدرن ترکیه است. ساختمان موزه در مقابل موزه هنرهای معاصر ما، حرفی برای گفتن ندارد. اما آثار خوبی را می شود در آن دید. داخل موزه عکاسی ممنوع بود. فقط این عکس را دارم از فضای خارجی:

* این بار سفرنامه ام را به ترتیب زمانی مرتب نکرده ام، ترتیبش موضوعی است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/20ساعت 23:35 توسط ژاله ابراهیمی |

پارک گوئل، بارسلون

اسپانیا 

نخستین ساکنان اسپانیا اقوام "سلتی" Celts  و "ایبریایی" Iberians بودند که با اقوام و کشورهای مدیترانه ارتباطات فرهنگی و تجاری داشتند. اواسط قرن سوم میلادی، "رومی ها" و "کارتاژها" Carthaginians  اسپانیا را تصرف کردند. رومی ها به مدت هفتصد سال اسپانیا را در دست داشتند. طی این دوره، مرزهای اسپانیا از دیگر کشورهای اروپایی متمایز شد، رومی ها مفهوم خانواده را در اسپانیا به وجود آوردند، زبان لاتین را به آنها آموختند، آنها را با مسیحیت آشنا کردند و به وضع قانون پرداختند.

در سال 711 میلادی، مسلمانان بخش های وسیعی از اسپانیا را تصرف کردند و آن را "اندلس" نامیدند. آنها "کوردوبا" Cordoba یا "قرطبه" را به عنوان پایتخت اندلس برگزیدند. اعراب هفتصد و هشتاد سال در اندلس ماندند. اما مسیحیان به تدریج و با استفاده از ناکارآمدی حکومت مرکزی، آن ها را از خاک خود بیرون کردند و با فتح "گرانادا" Granada یا "غرناطه" در سال 1492 به سلطه اعراب خاتمه دادند.

 قرن شانزدهم تا اواسط قرن هفدهم اوج قدرت اسپانیا در جهان است. اسپانیا از اولین دولتهای اروپایی بود که پس از سقوط قسطنطنیه برای دستیابی به مسیرهای جدید تجاری، دست به اکتشافات جغرافیایی زد. یکی از معروفترین کاشفان اسپانیایی "کریستف کلمب" Columbus Christopher است. او که در جنوای ایتالیا به دنیا آمده بود، با کمک ملکه اسپانیا، "ایزابل" در اوت سال 1492 سفر اکتشافی خود را آغاز کرد و در اکتبر همان سال به خاک آمریکا رسید. پانزده سال پس از مرگ کلمب، اسپانیایی ها تصرف آمریکا را آغاز کردند. فتح مکزیک و پرو توسط اسپانیایی ها از وقایع مشهور تاریخ جهان است.

اسپانیا در قرن بیستم با تبعید پادشاه وقت، "آلفونسو سیزدهم" دموکراسی را تجربه می کند. اما این دموکراسی پایدار نیست و با روی کار آمدن ژنرال "فرانکو" Franco در سال 1936 به خاطره ای در ذهن مردم اسپانیا تبدیل می شود. حکومت دیکتاتور مآبانه فرانکو تا 1975 دوام می آورد. با مرگ فرانکو، یک بار دیگر اسپانیایی ها گذر از حکومت دیکتاتوری به دموکراسی را تجربه می کنند. "دون خوان کارلوس اول" Don Juan Carlos I در 1978 جانشین ژنرال فرانکو شده و به عنوان پادشاه اسپانیا معرفی می شود. او "آدولفو سوارز" را به نخست وزیری برمی گزیند و این دو اصلاحات سیاسی را آغاز می کنند. فعالیت احزاب آزاد می شود و اسپانیا در زمینه های فرهنگی و سیاسی رشد چشمگیری پیدا می کند.

کاتالونیا

"کاتالونیا" یکی از ایالت های اسپانیاست با بیش از پنج میلیون و هفتصد هزار نفر جمعیت. مرکز این استان، شهر بارسلون است. کاتالونیا، زبان خاص خودش را دارد که "کاتالان" نامیده می شود و ریشه لاتین دارد. نام کاتالونیا از قرن دوازدهم میلادی باب شده و به روایتی معنای "سرزمین قلعه ها" را می دهد. کاتالونیا از سال ها قبل ادعای استقلال داشته، و از سال ۲۰۰۵ حکومت مستقل خودش را دارد. کاتالونیا پرچم ویژه ای دارد که کنار پرچم اسپانیا نصب می شود. در بارسلون فقط یک جای شهر است که پرچم اسپانیا به تنهایی به اهتزاز در آمده است. در سال ۲۰۰۶ مجلس کاتالونیا، آن را به عنوان یک "ملت" مستقل معرفی کرده است.

پارک گوئل، بارسلون

بارسلون

"بارسلون"Barcelona ، شهری که در آغاز هزاره سوم تولدش است، در نگاه اول، شهری جوان و شاداب است. بارسلون شهری است رو به آینده، شهری است برای آینده. این شهر از زمانی که رومی ها آن را بنیان گذاشتند و "بارسینو" Barcino نامیده می شد تا شهر جدیدی که توسط "ایل دفونس چردا" Ildefons Cerda به صورت شهری مدرن طراحی شد، راه زیادی را پیموده است. قرن نوزدهم و انقلاب صنعتی چهره شهر را تغییر می دهد و بارسلون را برای پذیرش مدرنیته آماده می کند. و بالآخره بارسلون قرون بیستم و بیست و یکم، نه شهری متعلق به کاتالان ها و اسپانیایی ها، که شهری جهانی است. این شهر 3 میلیون و 200 هزار نفر جمعیت دارد، در حالیکه تعداد گردشگرانی که در سال از آن بازدید می کنند، بیش از 14 میلیون نفر است. بارسلون با جاذبه های تاریخی، هوای معتدل، طبیعت دل انگیز و آفتاب گرمش جای خود را در دل گردشگران باز کرده است.

دیدنی های بارسلون

    کلیسای ساگرادافامیلیا

"ساگرادا فامیلیا" Sagrada Familia کلیسایی عجیب و متفاوت از هر کلیسای دیگر در جهان مسیحیت است. کار ساخت این کلیسا از سال  ۱۸۸۳ میلادی با طراحی "آنتونیو گائودی"Antonio Gaudi  آغاز شده و هنوز ناتمام است، بعد از گائودی معماران مختلفی، طرح بسیار دقیق او را ادامه داده اند و در حال حاضر یک گروه ژاپنی روی آن کار می کنند. این کلیسا قرار است تا سال ۲۰۲۵ تکمیل شود. گائودی در آخرین سال زندگی اش گفته بود: «عمر یك انسان برای ساختن یك كلیسا كفایت نمی كند.» این کلیسای ناتمام، معمولاً اولین جاذبه ای است که گردشگران دوست دارند در بارسلون ببینند.

    پارک گوئل

گائودی هفت اثر در بارسلون خلق کرده که همگی تحت عنوان آثار آنتونیو گائودی در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسیده اند. پارک "گوئل" Guell یکی از این آثار است. این پارک که در مساحت 20 هکتار طراحی شده است، یکی از شاهکارهای طراحی محیط در جهان و یکی از پربازدیدترین جاذبه های بارسلون است. بی سبب نیست که نمونه های کوچک اژدهای سرامیکی این پارک، به عنوان سوغات بارسلون، همه جا به فروش می رسد.

    تپه مون جویی

"مون جویی" Montjuic تپه ای است که در سال 1929 محل برپایی نمایشگاه بین المللی بارسلون بوده و در سال 1992 جهت برگزاری مسابقات المپیک از آن استفاده شده است. استادیوم مون جویی میزبان افتتاحیه و اختتامیه ی بازی های المپیک بوده است. "مون جویی" به معنی تپه یهودیان است.

    پوئبلو اسپانول

"پوئبلو اسپانول"Poble Espanyol  بخشی از تپه مون جویی است که 50 هزار متر مربع وسعت دارد. در این منطقه، 117 خانه با طرح و معماری خانه های روستایی مناطق مختلف اسپانیا ساخته شده است. از این خانه ها به عنوان تئاتر، رستوران و... استفاده می شود. برای شنیدن موسیقی فلامنکو می توان به پوئبلو اسپانول رفت.


چگونه برویم؟

برای اخذ ویزا می توانید شخصاً به سفارت اسپانیا مراجعه کنید، اما آژانس های مسافرتی شانس بیشتری برای گرفتن ویزا دارند. تهران-بارسلون پرواز مستقیم ندارد، اما می توانید از شرکت های مختلف هواپیمایی، بلیط پرواز غیر مستقیم بارسلون را خریداری کنید.

 چه بخوریم؟

بارسلون برای گردشگرانی که به خوردنی ها علاقمند هستند، مکان جذابی است. خوراک معروف بارسلونی ها "پایی یا" است که انواع گوناگون دارد. "تاپاس" هم دیگر خوراکی است که در بارسلون توجه گردشگران را جلب می کند و به انتخاب مشتریان برای آنها سرو می شود. پرس غذا در بارسلون بزرگ است و به نسبت دیگر شهرهای اروپایی ارزانتر است.

چه بخریم؟

زیتون و روغن زیتون اسپانیا معروف است و می تواند سوغاتی خوبی باشد. کارهای سرامیکی و انواع مجسمه های زنان و مردان اسپانیایی با لباس محلی هم دیگر سوغات بارسلون است. نمادهای آثار گائودی هم یادآور بارسلون هستند که در مغازه های نزدیک جاذبه های گردشگری به راحتی می توان پیدایشان کرد.

کجا خرید کنیم؟

اگر اهل خرید هستید، به میدان کاتالونیا بروید. اطراف این میدان، مراکز خرید و فروشگاه های بزرگی هستند که هر چه بخواهید، می توانید در آنها پیدا کنید. خیابان رامبلا هم جایی است که سوغاتی های بارسلون را می توان در آن تهیه کرد.

  منابع:

·         سایت  www.spain.info

·         کتاب تاریخ اروپا، عباسقلی غفاری

·         کتاب Barcelona,The city of Gaudi

·         کتاب اسپانیا، انتشارات DK

* این مطلب در روزنامه هفت صبح چاپ شده است.

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/19ساعت 9:14 توسط ژاله ابراهیمی |

ساعت 4:10 صبح پنجشنبه 17 آذر 1390 از تهران به مقصد رم پرواز کردیم. و این آغازی بود بر سفری 12 روزه: 4 روز رم، 1 روز ونیز، 3 روز بارسلون و 4 روز پاریس. گزارش تصویری کوچکی به عنوان "سوغات سفر" آورده ام که اینجا می گذارم برایتان...

روزی که به رم رسیدیم، تعطیل رسمی بود و شهر پر از هیاهو... هیاهویی که باعث شد تا پایان سفر، رم شهر منتخب بعضی مسافرها باقی بماند...

بابانوئل همه جا بود... همه جا درخت کاج کریسمس و کادوهای رنگارنگ به چشم می خورد...

مردم آرزوهایشان را روی کاغذ نوشته اند و به درخت کریسمس چسبانده اند...

زمان داشتیم و می شد یک روز را به شهری مثل فلورانس یا ونیز برویم، مسافران ونیز را ترجیح می دادند... بلیط قطار سریع السیر گرفتیم که 4 ساعته ما را به ونیز می رساند و هزینه اش با تخفیف، 76 یورو می شد. قطارمان تمیز، مدرن، سریع و زیبا بود. اینجا بوفه قطار است:

در طول مسیر، مونیتورها نقشه و سرعت را نشان می داند. در این لحظه ما 244  کیلومتر بر ساعت سرعت داشته ایم. سرعتی که تا 280 کیلومتر بر ساعت هم بالا می رفت...

گزارش ونیز را قبلا نوشته ام. این را ببینید که در ونیز دیدم. سبزه عید!

بفرمائید پیتزا!

به رم برگشتیم. خیابان ها را چراغانی کرده بودند و ما تا دیروقت بیرون می ماندیم... اینجا خیابان دل کورسو است.

 و این میدان پوپولو... که حس و حال خوبی داشت... ماه کامل بود و مردی ساز می زد...

این هم کلسئوم عزیز با درخت کریسمس اش...

با پرواز RyanAir که بزرگترین شرکت هواپیمایی ارزان قیمت اروپاست، از رم به بارسلون رفتیم. حسی که پرواز با RyanAir به من داد، حس تازه ای بود... انگار که می خواهد همه قواعد رسمی پروازهای کلاسیک را به هم بزند. سادگی سوار شدن به هواپیما، حذف کنترل های بی مورد، رفتار گرم و صمیمی مهمانداران، مدل پذیرایی شان و حتی نوع مسافرانی که با این پرواز سفر می کنند، برایم خیلی جالب و تازه بود... ویکی پدیا درباره رایان ایر نوشته:

رایان ایر شرکتی ایرلندی است که در بیش از ۲۷۰ مسیر در ۲۱ کشور اروپایی پرواز دارد. این شرکت از سودآورترین هواپیمایی‌های جهان است. رایان‌ایر از روش‌های گوناگون، گاه با نوآوری و گاهی غیرعادی سعی می‌کند هزینه‌هایش را پایین نگه داشته و درآمدش را زیاد کند. برای مثال فضای خارجی بدنه برخی هواپیماها برای تبلیغ شرکت‌های گوناگون اجاره داده می‌شود. ناوگان رایان‌ایر را تنها هواپیماهای بوئینگ 737 تشکیل می‌دهند که هزینه تعمیر و آموزش پرسنل را کاهش می‌دهد. رایان‌ایر با استفاده از هواپیماهای جدید و مجهز به موتورهای مدرن، سوخت مصرفی را کاهش داد، در هزینه سوخت صرفه‌جوبی می‌کند. هواپیماها کمترین وقت ممکن را روی زمین می‌گذرانند و فاصله زمانی بین فرود و پرواز مجدد هواپیماهای رایان‌ایر در شرایط عادی بیش از ۲۰ دقیقه نیست. در پروازهای رایان‌ایر غذا و نوشیدنی رایگان سرو نمی‌شود و مسافران در صورت نیاز باید هزینه آن را بپردازند. حمل بار دستی به داخل هواپیما رایگان است ولی مسافران برای تحویل چمدان به بار باید مبلغی پرداخت کنند. رایان‌ایر در سال‌های گذشته مدام در حال پیشرفت بوده و بحث و جدل له و علیه آن همیشه در جریان بوده‌است.

به بارسلون رسیدیم... چقدر این اسپانیایی ها به فکر زیبا کردن و مدرن کردن همه چیز هستند... این سطل آشغال هتلمان است:

این هم یکی دیگر:

در بارسلون، "پایه یا" خوردیم... این پائه یای مرغ است:

و این ها هم "تاپاس"، که در ظرف های کوچک و به عنوان نوعی خوراکی همراه غذا سرو می شود...

روزی که گشت شهری داشتیم، نزدیک کلیسای ساگرادا فامیلیا، این گروه بچه های 4-3 ساله را دیدیم که دستشان را با طناب بسته بودند و دور کلیسا می گرداندندشان...

پارک گوئل عزیزم... که خود بهشت است...

و در هر گوشه اش نوازنده ای...

این دو نفر آنقدر خوب ساز می زدند که مدتی طولانی پیششان ماندیم...

این هم یک مدل عکس گرفتن!

اینجا استادیوم المپیک است... قبلاً درباره اش نوشته ام...

 و ساحل... باور می کنید چند نفری داشتند در دریا شنا می کردند؟

نخل های بارسلون...

حالا که اینقدر راجع به خوراکی ها نوشتم، بگذارید این را هم بنویسم... این نوعی پیش غذا است که با محصولات دریایی خام و سبزیجات درست می شود، خوشمزه است. باور کنید!

و این یکی، که چندان خوشمزه نبود، و من هنوز از یادآوری مزه اش، حالم بد می شود، نوعی برنج است که با جوهر(سیاه!) کالاماری درست می کنند و با نوعی گیاه دریایی تزئین شده است...

و پاریس که با باران از ما پذیرایی کرد...

کلیسای نوتردام...

داخل کلیسای نوتردام...

این مجسمه ژاندارک است در کلیسای نوتردام.

اینجا هم مردم پیامی برای صلح می نویسند و در این مخزن می اندازند... من هم نوشتم.

این هم سوغات لوور... این جواهرات ایرانی که در مقبره زنی(فکر می کنم در لرستان) پیدا شده اند، محشرند!

این هم دسته ی یک جام است:

این زن ایلامی را ببینید که دارد نخ ریسی می کند و ظرفی غذا(ماهی) مقابلش هست و کسی بادش می زند...

این بار توانستم از زبان فرانسه بیشتر استفاده کنم. فرانسوی ها واقعاً از حرف زدن به زبان خودشان با یک خارجی خوشحال می شوند...

و به این ترتیب، سفر زمستانی ما به کشورهای ایتالیا، اسپانیا و فرانسه به اتمام رسید.

تا بعد...

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/05ساعت 14:37 توسط ژاله ابراهیمی |

رم، ونیز و بارسلون شهرهایی هستند که در هفته گذشته بوده ام. هنوز بارسلون هستم. هوا بر خلاف معمول در این زمان گرم است، حتی گرمتر از تهران! و شهرها رنگ و بوی کریسمس دارند...

در این سفر، دو وسیله نقلیه جدید را تجربه کردم که وقتی برگشتم بیشتر درباره شان می نویسم. یکی قطار سریع السیر و دیگری یک پرواز Cost Saver.

تا بعد...

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/09/22ساعت 23:19 توسط ژاله ابراهیمی |

این متن را دوستم خانم صفورا اولنج نوشته اند. می گذارمش اینجا، چون دوستش دارم.

من امید دارم آنها که زیبایی آجرکاری های مسجد جامع ورامین را از صمیم قلب درک کرده اند روزی بر می گردند.

من امید دارم آنها که گرمای مطبوع رمل های مرنجاب را با سر انگشتانشان حس کرده اند روزی باز می گردند.
من امید دارم آنها که طعم چای لاهیجان را چشیده اند دوباره برمی گردند.
من امیدوارم آنها که تاریخ مقبره استر و مردخای را و سوز دو تار خراسانی را شنیده اند باز می گردند.
و آنگاه که درها گشوده شود سرمایه های مملکت، بیدارتر و قوی تر، با دانش بیشتر برای آبادی چابهار و بختیاری و ... باز می گردند.
من جوانان قبیله زیادی می شناسم که مانده اند اما ساحل دیوانه کننده چابهار و صدای غمگین آوازخوان بختیاری را نشنیده اند. وبا و خشکسالی آمده است، بعضی این سوی دیوار به تماشا نشسته اند، بعضی آنسوی دیوار. اما فقط بعضی آنرا می بینند...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/16ساعت 10:53 توسط ژاله ابراهیمی |

ژاله ابراهیمی

قطار یکی از کم خطرترین و سبزترین وسیله های حمل و نقل عمومی است، با این حال بسیاری از مسافران، وقتی سفرهای خارجی خود را برنامه ریزی می کنند، کمتر به سفر با قطار فکر می کنند. شاید یکی از دلایل آن، نداشتن اطلاعات کافی درباره خطوط ریلی کشورهای دیگر باشد. در این نوشته سعی شده است اطلاعات مختصری درباره خطوط ریلی کشورهای دیگر، امکانات جدید قطارها، ویژگی های سفر با قطار و چگونگی تهیه بلیت ارائه شود.

چرا قطار؟

قطارها علاوه بر حس نوستالژیکی که برای بسیاری از مسافران دارند، امکان ارتباط مسافر با محیط را برقرار می کنند. سرنشینان قطار از طریق مسیرهای زمینی به دل شهرها و کشورها می روند و در خط سیر خود، صحنه های زیبایی را می بینند که در سفرهای هوایی و حتی در سفر با اتومبیل و اتوبوس، نمی توانند شاهد آن باشند.

در مقایسه با سفرهای هوایی که کاملاً از شرایط آب و هوا تاثیر می پذیرند، قطارها در تمام طول سال، چه هوا آفتابی باشد، چه بارانی و چه برف و کولاک، مسافران را به مقصد می رسانند. به علاوه قطارها از ترافیک های احتمالی که در سفرهای جاده ای اجتناب ناپذیرند، در امان هستند. در بسیاری از کشورها، برنامه حرکت قطارها کاملاً دقیق و حساب شده است و سفر با قطار موجب می شود کمترین تاخیر در برنامه سفر مسافران اتفاق بیافتد.

ایستگاه های قطار عموماً در مراکز شهرها هستند و خطوط مترو به آنها وصل می شوند، بنابراین دسترسی به آنها ساده است و مسافران از پرداخت هزینه های نه چندان ارزان تاکسی ها، خلاص می شوند. از طرفی بار مسافران به هنگام سوار شدن به قطار، کنترل نمی شود و مسافران در ایستگاه های قطار مجبور نیستند، همچون فرودگاه ها، مدتی طولانی در صف های کنترل و بازرسی، انتظار بکشند. معمولاً برای سوار شدن به قطار به مسافران توصیه می شود حداکثر 30 دقیقه قبل از حرکت، در ایستگاه باشند، اما مسافرانی که سفرهای هوایی را انتخاب کرده اند، باید ساعتها قبل در فرودگاه حاضر شوند.

قطارهای امروزی

سفر با قطار، شاید برای بسیاری از افراد، تداعی کننده تصویری از قطارهای قدیمی باشد، که با سروصدای زیاد و سرعت کم از میان تونلهای دودگرفته عبور می کنند، اما قطارهای امروزی از این تصویر بسیار فاصله گرفته اند. امروزه در اروپا قطارهای تندرو با سرعتی بین 150 تا 320 کیلومتر در ساعت، شما را از جایی به جایی دیگر می رسانند. نمونه این قطارها، قطار "یورو استار" است  که مسير پاريس- لندن را در مدت زمان 2 ساعت و 15 دقيقه و با عبور از كانال مانژ، طی می کند. در نظر داشته باشید که مسافری که پرواز را برای همین مسیر انتخاب کرده است، حدود 2 ساعت قبل از پرواز، باید در فرودگاه باشد، اما با قطار در زمان مشابه، به لندن رسیده است. نکته جالب دیگر این است که هزینه این قطار برای مسافرانی که خارج از اروپا بلیت رزرو کرده اند، ارزان تر است تا برای خود اروپایی ها. روزانه 16 قطار بین دو شهر پاریس و لندن مسافران را جابجا می کنند و این بدان معنی است که مسافر می تواند به راحتی بهترین زمان را برای سفر خود انتخاب کند.

قطارهای مدرن در بسیاری کشورها امکان استفاده از اینترنت رایگان، دسترسی به روزنامه و مجله مورد علاقه مسافر، صرف غذا در رستوران های بوفه، استراحت در اقامتگاه های ایستگاه ها، استفاده از كابين كنفرانس و كابين بازي بچه ها و امکان رزرو تاکسی قبل از رسیدن قطار را به مسافر می دهند. ايستگاه های قطار دارای صندوق امانات هستند و مسافران مي توانند چمدانهای اضافی خود را در ايستگاه گذاشته و بعد از بازديد از یک شهر، دوباره به ايستگاه مراجعه كرده، بار خود را برداشته و ادامه مسير دهند.

هتل قطارها

امروزه بسیاری از مسافران، از هتل قطارها برای سفرهای خود استفاده می کنند. هتل قطارها، معمولاً کوپه هایی مجهز به تخت و دستشویی اختصاصی داخل کوپه دارند. انواع لوکس این هتل قطارها، کوپه های اختصاصی یک تا دو نفره هم ارائه می کنند. در این قطارها، داخل کوپه حمام هم تعبیه شده است و به راستی راحتی اقامت در هتل به مسافران عرضه می شود. در هتل قطارها معمولاً صبحانه ، شام و نوشیدنی، سرو می شود و هزینه آن از قبل در مبلغ بلیت پیش بینی شده است. خطوط ریلی "لوسیتانیا" یکی از این هتل قطارهاست که بین کشورهای اسپانیا و پرتغال حرکت می کند.

هتل قطارها مسیرها را شبانه می پیمایند، به عنوان مثال قطار "آرتسیا نایت" که بین شهرهای پاریس، میلان، ونیز، فلورانس و رم در حرکت است، از پاریس بین ساعت های 19:30 تا 22:00 حرکت می کند و صبح به مقصد می رسد. بنابراین مسافران می توانند هزینه یک شب اقامت در هتل را نیز صرفه جویی کنند.

قطارهای توریستی

در صنعت گردشگری امروز، قطارها نه تنها وسایلی برای حمل و نقل مسافر از جایی به جای دیگر هستند، که حتی خود سفر با قطار نیز به جاذبه ای برای گردشگران تبدیل شده است. در کشور زیبای سوئیس، قطارهایی با سقف های شیشه ای و امکان دید پانورامیک یا تمام نما، در مسیرهایی مشخص، به گردشگران خدمات ارائه می دهند. به عنوان مثال، قطار تمام نمای "گلیشر اکسپرس" سوئیس، مسیر بین "زرمات" و "سنت موریتنز"، یعنی شرق و غرب آلپ را در مدت 7 ساعت و نیم، و از طریق 91 تونل و 291 پل، در تابستان و زمستان طی می کند. کوپه های این قطار بدون لرزش و دارای سیستم تهویه مطبوع هستند. در قطارهای "گلیشر اکسپرس" سیستم اطلاع رسانی به شش زبان، برای مسافران در نظر گرفته شده است. متولیان گردشگری این کشور، سفر با این قطار را به یک بسته مسافرتی تبدیل کرده اند و گردشگران می توانند خدمات  دیگری از جمله اقامت در هتل، سفر با کشتی تفریحی و... را نیز با آن خریداری کنند.

علاوه بر سوئیس، کشورهای اتریش، ایتالیا و نروژ هم خدمات قطارهای توریستی را ارائه می دهند. گردشگران طرفدار محیط زیست و گردشگران سفرهای کم شتاب، از مشتریان همیشگی اینگونه قطارها محسوب می شوند.

بلیت اعتباری چیست؟

بلیتهای اعتباری، بلیت هایی هستند که امکان استفاده از چندین مسیر در چندین کشور را در یک بازه زمانی به مسافر می دهند. به عنوان مثال با استفاده از بلیت اعتباری "گلوبال پاس" می توان به مدت 2 تا 3 ماه در 22 کشور اروپایی سفر کرد و بدیهی است که استفاده از این بلیت، بسیار ارزان تر از تهیه بلیت برای مسیرهای مختلف است. بلیت های اعتباری، امکان استفاده از تخفیف هتل ها، ورودی موزه ها، خطوط مترو و ترانسفرهای فرودگاهی را نیز به مسافرانشان می دهند.

چگونه بلیت رزرو کنیم؟

خوشبختانه در ایران شركت "شیرین سفر" امکان رزرو و صدور بلیت قطارهای اروپا، روسيه، آمريكا، كانادا، كره، ژاپن، استراليا و هندوستان را فراهم کرده است. به وب سایت این شرکت به آدرس shirinsafar.com سری بزنید و اطلاعات رزرو بلیت را دریافت نمایید.

شما حتی می توانید در ایران بلیت را رزرو کرده و در کشورهایی نظیر فرانسه و انگلستان، بلیت را تحویل بگیرید. اما توصیه می شود بلیت را نیز در ایران تحویل بگیرید تا با خیالی آسوده سفر خود را آغاز کنید.

چگونه تخفیف بگیریم؟

هزینه بلیت قطار، با توجه به زمان رزرو بلیت، شرایط سنی مسافر، فصل پرسفر و کم سفر و ... شامل تخفیفاتی می شود. معمولاً از کودکان زیر 4 سال که به صندلی اختصاصی نیاز ندارند، هزینه بلیت دریافت نمی شود. بلیت سالمندان بالای 60 سال و جوانان زیر 25 سال نیز شامل تخفیفی حدود 20 درصد می شود. گروه های ده نفره به بالا هم می توانند از تخفیفات گروهی بهره مند شوند.

چگونه برویم؟

با اینکه قطارها محدودیتی برای میزان بار مسافران در نظر نمی گیرند، اما عاقلانه است که از بردن چمدان های بسیار بزرگ خودداری کنید. توصیه می شود چمدان های کوچک همراه داشته باشید تا علاوه بر راحتی حمل و نقل، بتوانید آن را در کوپه خود جا بدهید و خیالتان از بابت گم شدن و سرقت راحت باشد.

* این مطلب در هفته گذشته در روزنامه هفت صبح چاپ شده است.

+ نوشته شده در شنبه 1390/09/05ساعت 10:7 توسط ژاله ابراهیمی |

روز نهم سفر، ونیز را به مقصد وین ترک کردیم. در مسیرمان شهر گراتس اتریش قرار داشت. به مرکز شهر رفتیم تا هم نهار بخوریم و هم گشتی بزنیم در میدان اصلی این شهر...

اینها اعضای یک کلوب سوارکاری در مونیخ هستند که به اتفاق هم سفر می کنند. این بار به اتریش آمده بودند و ما در گراتس دیدیمشان...

اعضای کلوب سوارکاری - گراتس - اتریش

از اتوبوس که پیاده شدیم، هوا کاملا صاف و آفتابی بود، اما در عرض نیم ساعت بارانی گرفت که در عمرم ندیده بودم... هوای اروپاست دیگر...

میدان اصلی گراتس - اتریش

اینها را ببینید!

گراتس - اتریش

و اینها را...

گراتس - اتریش

غروب به وین رسیدیم و استراحت کردیم. روز بعد راهنمایمان "ویکی" ما را به دیدن وین برد. گزارش وین را قبلاً نوشته ام. فقط چند عکس ببینید...

اینجا مقر سازمان ملل است.

مقر سازمان ملل - وین

روبروی ساختمان پارلمان وین، پارک زیبایی وجود دارد که به خاطر گل هایش معروف است. در این پارک، زوج ها می توانند نهالی را اجاره کنند و نامشان را روی آن نهال بنویسند... این هم از ابتکارات شهرداری وین!

وین - اتریش

همان پارک...

وین - اتریش

پارلمان و درشکه!

پارلمان - وین - اتریش

و خانه هوندرت واسه، قبلاً نوشته ام راجع به او... هوندرت واسه می گوید آدمها متفاوتند، پس خانه ها باید متفاوت باشند. در این آپارتمان، بعضی خانه تاریک هستند، بعضی خانه ها روشن، بعضی بزرگ، بعضی کوچک...

خانه هوندرت واسه - وین

نمایی دیگر...

هوندرت واسه - وین - اتریش

تزئینات روی دیوار...

هوندرت واسه - وین - اتریش

معماری هوندرت واسه به خانه اش اکتفا نمی کند و حتی تا کوچه هم ادامه پیدا می کند...

هوندرت واسه - وین - اتریش

و قصر بلودره را هم دیدیم... متفاوت بود از زمستان که دیده بودمش.

بلودره - وین - اتریش

حیاط قصر بلودره که به "بلودره پایین" ختم می شود...

بلودره - وین - اتریش

بعد از گشت شهری، استراحتی کردیم و غروب به "کورسالن" رفتیم جایی که میزبان کنسرت های یوهان اشتراوس بوده است. در پارک پشتی کورسالن، مجسمه ای از اشتراوس هست که گردشگران با آن عکس می گیرند. این بار برای تعمیر گویا برده بودندش و این استند جالب را گذاشته بودند...

اشتراوس - وین - اتریش

این هم یک کپی از مجسمه اصلی...

یوهان اشتراوس، پسر - وین - اتریش

در وین چه پول داشته باشی، چه نداشته باشی، می توانی موسیقی بشنوی و اپرا ببینی... اینجا محوطه باز روبروی ساختمان شهرداری است که می توانی بروی و به صورت رایگان اپرا تماشا کنی... نظم و هماهنگی بسیار خوبی برای هدایت تماشاگران برقرار بود.

اپرا -  وین - اتریش

بعد از دو شب و یک روز، وین را ترک کردیم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/07/17ساعت 21:5 توسط ژاله ابراهیمی |

۱. در سوئد، بعد از ازدواج، زن و مرد مجازند نام خانوادگی یکدیگر را قبول کنند. یعنی یک مرد می تواند نام خانوادگی زنش را بپذیرد. "کِنِدی ها" به من گفتند که دامادشان نام خانوادگی "کِنِدی" را برگزیده و حالا نوه های دختری شان هم "کِنِدی" هستند! چرا که نه!

۲. یک ضرب المثل سوئدی می گوید: ! No bad weather, Just bad clothes

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/07/12ساعت 7:59 توسط ژاله ابراهیمی |

بعدازظهر امروز کتابی خریدم با عنوان «از پاریس تا آکروپولیس»، و حالا صفحه ۱۱۵ را بستم و آمدم که این را بنویسم...

«از پاریس تا آکروپولیس» سفرنامه خانم «سحر عشقی ثانی» است به دو کشور فرانسه و یونان. ایشان هم نویسنده متون کتاب هستند و هم عکاس عکس های آن.

یادم است وقتی دوره عکاسی «خانه عکاسان ایران »را می گذراندیم، مدام دوست داشتیم با لنزهای واید و تله عکس بگیریم. اما استاد، ما را از این کار منع می کرد و می گفت: «فعلاً با لنز نرمال عکس بگیرید! هر وقت با لنز نرمال، عکس های خوب گرفتید، آن وقت می توانید بروید سراغ واید و تله...» اما عکس گرفتن با لنز نرمال برای ما خیلی سخت بود.

سفرنامه خانم عشقی ثانی، من را یاد آن کلاس و آن استاد انداخت. عشقی ثانی، ساده حرف می زند و ساده عکس می گیرد. او حتی ساده با اشیاء روبرو می شود. عشقی ثانی لنز نرمال است. آنقدر نرمال که وقتی چند صفحه اول کتابش را خواندم، فکر کردم احمق فرض شده ام. اما حالا که به صفحه ۱۱۵ رسیدم، می بینم که دوستش دارم. او مثل یک کودک، مقابل اشیاء، وقایع و انسانها می ایستد و با چشمان خودش که خالی از هر گونه پیش فرض و قضاوت قبلی است، به اشیاء نگاه می کند. او حتی روش خودش را برای نزدیک شدن به اشیاء دارد، مثلا من هرگز کسی را ندیده ام که آهن های ایفل را لمس کند و به پیچ و مهره هایش دست بکشد، کاری که او می کند. او به اشیاء نزدیک می شود و حسشان می کند. و حسش را ساده و بی هیچ بزرگنمایی با ما در میان می گذارد. او از قضاوت ما نمی ترسد و با ما حتی از نوع نوشیدنی ای که در کافه انتخاب کرده، هم حرف می زند و اتفاقاً همین هاست که سفرنامه اش را مثل گفتگویی دوستانه، تلطیف می کند. 

عشقی ثانی نمی خواهد با لنز وایدش همه چیز را جذاب و جذاب و جذاب تر کند. او لنز نرمال است. یک لنز نرمال پاکیزه... و خدا می داند که ما چقدر به این نوع لنزها نیاز داریم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/07/03ساعت 22:8 توسط ژاله ابراهیمی |

۲۴ آگوست ۲۰۱۱ ساعت ۱۹:۰۰ بندر پاترا را ترک کردیم و روز بعد حدود ساعت ۱۶:۰۰ به آنکونای ایتالیا رسیدیم و از آنکونا با اتوبوسی که منتظرمان بود به ونیز رفتیم. شب استراحت کردیم و روز بعد گشت شهری ونیز داشتیم. ونیز دیدنی زیاد دارد، اما یکی از اصلی ترین مکانهای گردشگری این شهر، میدان "سن مارکو" است. اصلاً ونیز شهر سن مارکو است. سن مارکو، قدیس محافظ شهر است. همه جا می شود مجسمه و نقش "شیر بالدار" را که نماد سن مارکو(مرقس قدیس) است، دید. ونیزی ها با زحمت فراوان بقایای جسد سن مارکو را از اسکندریه مصر به ونیز آورده اند...

"باسیلیکای سن مارکو"، "قصر دوکاله" و "برج ناقوس"، اولین بناهایی هستند که با ورود به میدان سن مارکو، توجه شما را جلب می کنند. باسیلیکا، نمازخانه "دوگ ونیز" بوده است. بقایای جسد سن مارکو در همین باسیلیکا دفن شده است. داخل باسیلیکا بسیار زیباست، از نقاشی ها و موزاییک های معروف گرفته تا مجسمه ها و شمایل های متعدد...

در تصویر زیر، یکی از موزاییک کاری های زیبای نمای بیرونی باسیلیکا را می بینید.

کلیسای جامع سن مارکو - ونیز

قصر "دوکاله" یا قصر "دوگ" Doge، کاخی است بزرگ با اتاق های متعدد، مملو از نقاشی های باورنکردنی، که اقامتگاه دوگ ونیز بوده است. "دوگ" قاضی القضات ونیز بوده، که حکم حاکم اصلی جمهوری ونیز را داشته است. اولین دوگ ونیز در سال ۶۹۷ میلادی به این سمت منسوب می شود و ونیز حکومت ۱۲۰ دوگ را به خود دیده است. در حال حاضر درهای قصر دوکاله به روی گردشگران باز است. گردشگران بعد از دیدن اتاق های مجلل قصر، از پل افسوس که بر روی کانال آبی قرار دارد، می گذرند و از دالان های ساده وارد سلول های زندان قدیمی ونیز می شوند... دقیقاً همانطور که مجرمان را به آنجا می برده اند...

حیاط قصر دوکاله:

قصر دوکاله - ونیز

داخل قصر دوکاله عکاسی ممنوع است، من این عکس را دزدکی گرفته ام...

قصر دوکاله - ونیز

از برج ناقوس میدان سن مارکو که بالا بروید منظره خوبی از ونیز خواهید داشت. این جزیره کوچک جزیره "سن جورجو ماجوره" است و آن یکی که بزرگتر است، "دلا جیودکا" نام دارد.

ونیز

این هم منظره عمومی ونیز...

ونیز

مگر می شود ونیز رفت و گوندولا سواری نکرد؟

گندوله سواری - ونیز

پلی که در پس زمینه می بینید، همان پل افسوس Sighs است، که مجرمان از آن، آخرین منظره ونیز را قبل از ورود به زندان می دیده اند، و احتمالاً افسوس می خورده اند... این آقا هم قایقران ما هستند... قایقرانان ونیزی معمولاً اینطور لباس می پوشند و وقتی دارند گوندولا را هدایت می کنند، آواز می خوانند... در تقاطع ها برای جلوگیری از تصادف با دیگر گوندولاها و قایق ها، بلند می گویند: "اویییی" که من را یاد شهر زیرزمینی نوشاباد می اندازد...

پل افسوس - ونیز

ونیز گفتنی زیاد دارد، از کارناوالش گرفته تا گالری های هنری و بی ینال های متعددش... بماند برای سفرهای بعد.

+ نوشته شده در جمعه 1390/07/01ساعت 8:13 توسط ژاله ابراهیمی |

این بار تصمیم گرفتم گزارش تصویری سفر را به تفکیک کشورها ارائه کنم. اولین کشور یونان بود:

اینجا خیابان Ermo است در آتن. که می شود در آن راه رفت و موسیقی شنید و غذا خورد و خرید کرد و ...

آتن

موزه جدید آکروپولیس که یکی از زیباترین موزه هایی است که تا به حال دیده ام... توریست ها داخل موزه اجازه عکاسی ندارند و من نتوانستم عکاسی کنم... اینجا بیرون موزه است؛ و این خانم در محوطه مقابل موزه، آثار باستانی را که از پشت شیشه معلومند تماشا می کند...

موزه جدید آکروپولیس - آتن

جزیره هیدرا، در دریای مدیترانه...

جزیره هیدرا - یونان

معبد "آفیا" Aphaea در جزیره آجینا... آفیا خدای باروری و چرخه کشت محصول است که از قرن ۱۴ قبل از میلاد در یونان پرستش می شده... ارتباط نزدیکی بین آفیا، آتنا و آرتمیس وجود دارد... قدمت معبد آفیای جزیره آجینا به قرن ششم قبل از میلاد می رسد... 

معبد آفیا - جزیره آجینا - یونان

همیشه دوست داشتم موزه ملی باستان شناسی آتن را ببینم اما فرصت نمی شد... این بار این شانس را پیدا کردم... این ماسک "آگاممنون"، فرمانده سپاه یونان در جنگ "تروا"ست. "آگاممنون" برادر "منلوس" بود و "منلوس" همسر "هلن" که همراه "پاریس" به "تروا" فرار کرد...

ماسک آگاممنون - آتن

مجسمه کوچکی از عاج، که دو زن و یک کودک را نشان می دهد. این مجسمه از دوران "میسنی ها"، قرن ۱۴ و ۱۵ قبل از میلاد باقی مانده است.

موزه ملی باستان شناسی - آتن

جغد؛ نماد آتنا.

جغد طلایی - موزه ملی باستان شناسی - آتن

حمله شیر به گاو!

حمله شیر به گاو - موزه ملی باستان شناسی - آتن

کوره... قبلاً، اینجا راجع به نقش نمادینش نوشته ام...

کوره - موزه ملی باستان شناسی - آتن

کوروس هم همینطور...

کوروس - موزه ملی باستان شناسی - آتن

این سکه ای است با طرح سر زئوس از زمان فیلیپ دوم؛ پدر اسکندر مقدونی.

سکه فیلیپ دوم - موزه باستان شناسی آتن

ابتکار جالبی که در موزه باستان شناسی آتن به خرج داده بودند، اختصاص دادن قفسه هایی به خدایان و موجودات افسانه ای یونان باستان بود. در این قفسه ها اشیاء مربوط به همان خدا یا موجود افسانه ای دیده می شد و اطلاعات مختصری هم به گردشگر داده می شد. این قفسه دیونوسوس است...

دیونوسوس - موزه ملی باستان شناسی آتن

این قفسه "نیمف ها" Nymphs ست. "نیمف ها" دختران همیشه جوان زئوس یا دیگر خدایان هستند. آنها معمولاً معشوقه یا مادر خدایان اند. گرچه عمر طولانی دارند، اما نامیرا نیستند. از نیمف های معروف می توان "تتیس"، "هارمونیا" و "اکو" را نام برد.

نیمف ها - موزه ملی بستان شناسی - آتن

و "آراهووا" یا "آراخوو"ا، شهر کوچکی که می توان ساعتها در کوچه و پس کوچه هایش قدم زد...

آراهووا - یونان

اینجا همان آراهوواست. در هتل ما ظرفی را به دور ریختن باطری ها اختصاص داده بودند.

باتری

معبد دلفی، مرکز جهان در یونان باستان. مرکز تعادل جسم و جان. جایی که سروش غیبی آپولون با کاهنه معبد سخن می گفت و کاهنه، کلام او را از طریق پیامبری به گوش کسی که باید، می رساند...

معبد دلفی - یونان

از پل پاترا گذشتیم...

پل پاترا - یونان

و با کشتی راهی آنکونای ایتالیا شدیم...

سفر با کشتی - یونان به ایتالیا

غروب از عرشه کشتی...

غروب - آدریاتیک

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/30ساعت 13:0 توسط ژاله ابراهیمی |

موزه توپوگرافی ترور - برلین

من نمی فهمم چطور ممکن است مسافری برای توری که چند میلیون تومان هزینه اش است، تحقیق لازم را نکرده باشد و نداند چه توری خریده است...

من نمی فهمم چطور ممکن است چنین مسافری تمام ناآگاهی خودش را گردن آژانسی بیاندازد که از فروش تا اجرای تور صداقت داشته، و در جلسه توجیهی هر نکته ای که به تور مربوط بوده، گوشزد کرده است...

من نمی فهمم چطور ممکن است کسی تور Cost Saver خریده باشد، آژانس پرواز لوفتانزا برایش بگیرد، هتل 4 ستاره، گشت های شهری متعدد و او هنوز راضی نباشد و به لوفتانزا ناسزا بگوید، و به هتل ناسزا بگوید و به گشت شهری ناسزا بگوید و به آژانس هم ناسزا بگوید!

من نمی فهمم چطور ممکن است کسی که سنی از او گذشته، دیابت دارد و عمل قلب باز انجام داده است، سفر ۲۹ روزه زمینی اروپا را انتخاب کند!

من نمی فهمم چطور ممکن است مسافری که به اروپا سفر می کند، یک کلمه انگلیسی بلد نباشد اما موفق بشود از راننده بپرسد چقدر حقوق می گیرد، از هتل بپرسد اتاق هایش چه قیمتی دارد، از دستمزد راهنمایان محلی باخبر بشود و بالاخره با ریاضیاتش که حتماً از زبانش بهتر است، همه اینها را جمع کند و پرتقال فروش را پیدا کند...

من نمی فهمم چطور ممکن است کسی که اینقدر تلاش برای "دانستن" دارد، توان پیداکردن و دیدن یک موزه را نداشته باشد...

من نمی فهمم چطور ممکن است وقتی مسافری چیزی به دیگری می گوید، یا کاری می کند، دو دقیقه بعد خبرش به من برسد... آن هم از طریق دوستان همان مسافر!

من نمی فهمم چطور ممکن است مسافری نیمی از زمان سفرش را به تجسس در کارهای دیگران بگذراند...

من نمی فهمم چطور ممکن است مسافری صبحانه ای را که بیش از بیست نوع خوراکی و ده نوع نوشیدنی دارد و در رستورانی زیبا و با کادری مودب سرو می شود، "افتضاح" بداند...

من نمی فهمم چطور ممکن است مسافر اروپا که برای سفرش چند میلیون تومان هزینه کرده، از سالن صبحانه "قاشق و چنگال" کش برود...

من نمی فهمم چطور ممکن است کسی وارد شهرهای مقدسی مثل فلورانس و وین و پاریس و رم و زوریخ و پراگ و... بشود و دغدغه اش "کوچکی آسانسور هتلش" باشد، یا "دستگاه چای ساز اتاقش" یا...

من نمی فهمم چطور ممکن است کسی به اروپا سفر کند، اما نه کافکا را بشناسد، نه یک کتاب از پروست خوانده باشد، نه بداند موتزارت نانوا بوده یا بقال، نه...

من نمی فهمم چطور ممکن است مسافر اروپا فکر کند کلیسای "نوتردام" در هلند است و مدام بگوید چرا ما را نمی برید "روتردام" تا کلیسای معروفش را ببینیم!

من نمی فهمم.

هر قدر هم خودم را جای این مسافران می گذارم، نمی فهمم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/30ساعت 8:40 توسط ژاله ابراهیمی |

روز بیست و هشتم تور است. از پاریس به زوریخ رفتیم و از زوریخ به میلان و فلورانس... و حالا رم هستیم.

در زوریخ علاوه بر گشت شهری، قایق سواری روی دریاچه را هم تجربه کردیم. جاده های زیبای سوئیس ما را به میلان رساندند و بازدید کوتاهی داشتیم از میدان Duomo. میلان آنقدرها که فکر می کردم مدرن نبود.

به فلورانس آمدیم و در فلورانس اشکان بروج را دیدم. در زوریخ هم محمد کارگشا را دیده بودم. که دیدنشان اینجا غنیمت بزرگی بود.

و... حالا رم هستیم. فردا روز آخر سفر است و به ایران بر می گردیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/24ساعت 11:25 توسط ژاله ابراهیمی |

روز بیست و دوم سفر است. بهتر است بنویسم روز بیست و دوم «تور» است... چون سفر با تور تفاوت دارد.

پاریس هستیم. آمستردام را با شلوغی و درهم برهمی اش، با کافی شاپ های پردودش، با Red Light پرطرفدارش و با شهروندان عجیب اش، تجربه کردیم... به لاهه رفتیم و کاخ صلح آن رادیدیم. چند ساعتی در شهر زیبایی به نام Delft بودیم که زادگاه تیسین است... و بعد راهی بروکسل شدیم.

راهنمای عزیز و محترمی به نام «ژان پی یر»، با مهربانی بروکسل را به ما نشان داد. او به ما گفت که بعد از سی سال کارکردن به عنوان راهنما، ما اولین گروه ایرانی اش بوده ایم.

از بروکسل به پاریس آمدیم. سه روز در پاریس بودیم و فردا به زوریخ می رویم...

+ نوشته شده در شنبه 1390/06/19ساعت 0:47 توسط ژاله ابراهیمی |

روز پانزدهم سفر است. برلین هستیم. سه شب است که اینجاییم.

پراگ این شهر دوست داشتنی برایم مثل یک عصر ابری پراحساس بود... در پراگ به دیدن قلعه پراگ رفتیم که بزرگ ترین قلعه دنیاست. پل چارلز را دیدیم با همه داستان هایش... میدان شهر قدیم و ساختمان شهرداری... و شب به دیدن نمایش عجیبی در تاریکی رفتیم به نام WOW.

چیزی که در پراگ حس می کردم «فردیت عمیق آدم ها» بود... در پراگ فهمیدم که نویسندگانی مثل کافکا و کوندرا و هرابال آدمهای داستان هایشان را از کجا آورده اند...

برای دیدن آرامگاه کافکا به قبرستان یهودی ها رفتم اما بسته بود...

و برلین... نمی دانم کجا خوانده بودم که برلین اصراری به پنهان کردن گذشته اش ندارد. واقعاْ همین طور است. همه جا خاطرات تاریک روزهای وحشتناک برلین به چشم می خورد. از اسناد مربوط به نازی ها گرفته تا یادبود هولوکاست و بقایای دیوار برلین...

در برلین به دیدن نمایشی رفتیم با عنوان «گروه مردان آبی» که فوق العاده بود... فردا راهی آمستردام می شویم.

همسفرانم خوبند. با اینکه میانگین سنی شان بالاست اما با شرایط سفر خوب کنار آمده اند و لذت می برند. هنوز کسی دلش برای خانه خیلی تنگ نشده و میل به رفتن و دیدن دارند.

+ نوشته شده در جمعه 1390/06/11ساعت 22:3 توسط ژاله ابراهیمی |

و امروز... پراگ!
+ نوشته شده در سه شنبه 1390/06/08ساعت 12:6 توسط ژاله ابراهیمی |

روز دهم سفر است. وین هستیم. بعد از آراهووا دلفی را دیدیم و با کشتی آمدیم به آنکونای ایتالیا و بعد ونیز که خیلی گرم بود...

از آنجا هم از یکی از زیباترین مسیرهای دنیا به وین آمدیم. البته در مسیر توقف کوتاهی در گراتس داشتیم.

امروز وین را با راهنمایی به نام ویکی دیدیم که از سروقت بودن افراد گروه ما خیلی تعجب کرده بود! من وین را در زمستان دیده بودم. تابستانش چیز دیگری است...

راستی می دانستید وین حدود ۵۰ مسجد دارد و ۲۰۰ قصر...

و می دانستید تعداد سگ ها در وین از بچه ها بیشتر است؟

نمی دانید الآن چقدر دلم می خواست بروم و مقبره بتهوون و اشتراوس را پیدا کنم یا بوسه کلیمت را ببینم اما باید بروم و به کارهای مسافران برسم...!

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/06/06ساعت 20:14 توسط ژاله ابراهیمی |

روز چهارم سفر است امروز... در "آراهووا" هستیم. سه روز کامل در آتن بودیم. این بار فرصتی شد تا آتن را با آرامش بیشتری ببینم. تعطیلات تابستانی بود و آتنی ها شهر را ترک کرده بودند.

یک بار دیگر به دیدن موزه آکروپولیس رفتم. موزه ای که تبلیغ می کند: «یک روز در موزه!» و به دنبال این است که با خدماتی که به بازدیدکنندگان می دهد، آنها را یک روز در موزه سرگرم کند...

موزه ملی باستان شناسی آتن را هم دیدم و مقایسه اش کردم با موزه ملی خودمان... از نظر تنوع و تعداد اشیا نمایش داده شده و نحوه نمایش آثار بسیار متفاوت هستند... عکس گرفته ام، بعدا می گذارم اینجا.

در گشت جزایر و در جزیره آجینا یک تاکسی گرفتیم و هم خانه "نیکوس کازانتزاکیس" را دیدیم و هم مجسمه "مادر آجینا" را، هم سری زدیم به "معبد آفیا" و هم کلیسای "سنت نکتاریوس"...

همیشه دوست داشتم یک روز در آراهووا این شهر کوچک بمانم، این بار شد و اینجا می مانیم...

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/06/01ساعت 18:5 توسط ژاله ابراهیمی |

آگاهی از ویژگی های فرهنگی و گردشگری یک کشور، سفر به آن کشور را سهل تر و دلچسب تر می کند، بخصوص اگر این آگاهی از منبعی معتبر کسب شود. از این رو پای صحبت های یکی از راهنمایان کشورمان که تورهای اسپانیا را برگزار می کنند، نشسته ایم. "شاهین فتحی" راهنمای رسمی سازمان میراث فرهنگی است که بیش از ده سال است به عنوان راهنمای کارت دار، اجرای تورهای اروپایی و بخصوص کشور اسپانیا را بر عهده دارد. او به زبان و ادبیات اسپانیایی مسلط است و زیر و بم فرهنگ اسپانیایی را به خوبی می شناسد. بارها به این کشور سفر کرده است و نقاط مختلف آن را از نزدیک دیده است.

فتحی اسپانیا را کشور "شادی" و "موسیقی" می داند. او می گوید اسپانیا محل تلاقی فرهنگ هیسپانیک ها، ایبرین ها، کولی ها و آفریقایی های شمال آفریقاست. ترکیب این فرهنگ ها با موسیقی های خاص خودشان، باعث شده اسپانیا مهد نوعی موسیقی خاص شود. اغلب مردم با شنیدن نام اسپانیا، محیطی شاد و پرتنوع را همراه با موسیقی اسپانیایی تصور می کنند.

شاهین فتحی می گوید: «اسپانیا کشور عجیبی است. کشوری که چند شهرش (ملیالاMeliala  و سئوتا Seuta) در کشور مراکش قرار دارند. به علاوه سومین کشور کوچک جهان، یعنی "آندورا" نیز در خاک اسپانیا واقع شده است. اقوام خودمختاری هم در اسپانیا هستند که فرهنگ و زبان خاص خود را دارند مثل کاتالان ها و باسک ها. برای دیدن کاتالان ها باید به کاتالونیا رفت و بهترین مکان برای آشنایی با باسک ها، شهر بیلبائو است. باسک ها خود را قدیمی ترین ساکنان اسپانیا می دانند. آنها بودند که کشتی سازی را آغاز کردند و راهی اکتشافات جغرافیایی شدند.»

از شاهین فتحی درباره جزایر قناری می پرسیم، می گوید: «جزایر قناری مجموعه ای است از 7 جزیره که بر بستر قاره آفریقا واقع شده اند، اما بخشی از خاک اسپانیا محسوب می شوند. او می گوید اوج گردشگری جزایر قناری در دهه های 60 تا 80 میلادی بوده است، و امروزه دیگر آن کشش و جذابیت را برای گردشگران ندارد. حالا دیگر مسافران اسپانیا، جزایر "باله آریک"Balearic  را ترجیح می دهند. جزایری مثل مایورکا Mallorca، منورکاMenorca ، ایبیزا Ibiza و فورمنتراFormentera .»

همچنان که آفتاب اسپانیا شهرت جهانی دارد، سواحل اسپانیا هم معروفند. فتحی به سواحل جنوبی اسپانیا اشاره می کند و سواحل ایالت اندلسیا، بخصوص اطراف مالاگا را بهترین سواحل این کشور می داند. او از کوستا دل سولCosta Del Sol  و ماربه ایا Marbella نام می برد و سواحل ایالت والنسیا را نیز مناسب می داند.

این راهنمای گردشگری معتقد است: «کاخ الحمراء در گرانادا جایی است که مسافر اسپانیا نباید از دست بدهد. الحمراء تلفیق زیبایی است از معماری مسیحی و اسلامی، که به حق یکی از عجایب هفتگانه جدید دنیا نامیده شده است.»

و اما گاوبازی که برای بسیاری از مسافران ایرانی عازم اسپانیا جای سؤال دارد. فتحی می گوید: «گاوبازی بیشتر در جنوب اسپانیا رواج دارد، نه همه جای آن. به عنوان مثال کاتالان ها گاوبازی را دوست ندارند و در بارسلون نمی شود به تماشای مسابقه گاوبازی رفت.» او از تجربیاتش در همراهی مسافران ایرانی به هنگام تماشای گاوبازی می گوید: «اغلب افراد برای شور و هیجان گاوبازی به دیدن آن می روند، اما معمولاً با چشمان اشک آلود محل مسابقه را ترک می کنند که البته این قضیه مختص مسافران ایرانی هم نیست.» به هر حال برای دیدن یک مسابقه گاوبازی در اسپانیا باید به سویل یا مالاگا رفت. او در پایان اضافه می کند: «خود من به عنوان یک راهنمای گردشگری همراه مسافرانم به گاوبازی می روم، اما شخصاً از دیدن آن لذت نمی برم و بعید نمی دانم که تا چند سال دیگر، مراسم گاوبازی برچیده شوند.»

سخن پایانی شاهین فتحی، سفارش اوست به چشیدن "پائه یا" در بارسلون. "پائه یا" خوراکی است که با برنج قرمز و محصولات دریایی درست می شود. البته انواع دیگر هم دارد که با گوشت مرغ یا دیگر مختلفات آماده می شوند و بسیار خوشمزه اند.

* این مطلب در روزنامه هفت صبح امروز به چاپ رسیده است.

+ نوشته شده در شنبه 1390/04/11ساعت 10:22 توسط ژاله ابراهیمی |

فردا شب به سفری دیگر می روم... سفری که از آتن آغاز می شود، به دلفی و پاترا می رود و بعد به آنکونا... از آنجا احتمالاً آسیزی را می بینم و به رم می رویم. از رم به پیزا و از پیزا به فلورانس. فلورانس را که دیدیم راهی نیس و موناکو می شویم و اگر فرصت شد به کن هم سر می زنیم. آخرین شهر فرانسوی سفرمان، اوینیون است. و در نهایت بارسلون عزیز. ۱۶ روز طول می کشد که بر گردم. شاید دختر خوبی بودم و نوشتم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/11ساعت 0:20 توسط ژاله ابراهیمی |

جمهوری چک کشوری کوچک است با جمعیتی در حدود 10,674,947 (در سال 2010 م.) که در مرکز اروپا واقع شده است. این کشور با لهستان، اسلواکی، اتریش و آلمان مرز مشترک دارد، اما به هیچ دریا یا اقیانوسی راه ندارد. از سال 2004 به اتحادیه اروپا پیوسته است، با این حال هنوز واحد پول آن به یورو تغییر نیافته و "کرون چک" است، که با حروف اختصاری CZK نشان داده می شود. جمهوری چک در حال حاضر 30 شهر دارد و پایتخت آن، شهر "پراگ" است.  این کشور 12 اثر ثبت شده در فهرست میراث جهانی و یک اثر در فهرست میراث معنوی یونسکو دارد.

چک از دیرباز مرز شرق و غرب بوده است و گهگاه به میدان جدال این دو نیز تبدیل شده است. در صفحات تاریخ می خوانیم که امپراتوری روم و بیزانس بر سر تصاحب چک با هم جنگیده اند. اولین کشور مستقل و قدرتمندی که در چک امروزی وجود داشته، کشوری به نام "بوهم" بوده است که از قرن نهم میلادی تا سال 1918 به همین نام نامیده می شده. اوج شکوه بوهم بین قرون 13 و 14 میلادی بوده است. در این قرون، بوهم تحت سلطنت سلسله های پرمیسلید  Premyslidو لوکزامبورگ Luxembourg به بزرگترین محدوده جغرافیایی اش می رسد. در سال 1526 م. توسط خاندان هابسپورک تصرف می شود و همراه با اتریش و مجارستان، امپراتوری هابسبورگ را تشکیل می دهد. پس از جنگ جهانی اول و با از بین رفتن این امپراتوری، در سال 1918 کشور مستقل چکسلواکی به وجود می آید.

در سال 1948 م. حزب کمونیست از طریق یک کودتا، قدرت را در چکسلواکی در دست می گیرد. در 1966 م. نارضایتی عمومی از سخت گیری های حکومت کمونیستی باعث ایجاد تغییراتی در قوانین داخلی چکسلواگی می گردد. این قوانین بیشتر به منظور انسانی تر کردن چهره سوسیالیسم صورت می گرفتند و آزادی بیشتری به مردم می دادند. اما متحدین بلوک شرق که احساس خطر می کنند، در سال 1968 م. چکسلواکی را اشغال می کنند و  به "بهار پراگ" خاتمه می بخشند. اشغالگران تا سال 1989 م. که کمونیسم سقوط می کند، در کشور باقی می مانند. بالآخره چکسلواکی در اول ژانویه 1993 م. به صورت مسالمت آمیز، به دو کشور مستقل "چک" و "اسلواکی" تبدیل می شود.

جغرافیا

چک از نظر جغرافیایی به دو منطقه "بوهمیا"Bohemia  و "موراویا"Moravia  تقسیم می شود. بوهمیا منطقه غربی کشور است که رود آلب در آن جریان دارد. منطقه غربی یا همان موراویا، پوشیده از تپه های نه چندان بلند است. جمهوری چک کشور مرتفعی نیست به طوری که بلندترین نقطه آن، قله ای است به ارتفاع 1602 متر. این کشور 4 پارک ملی دارد.

موسیقی و ادبیات

موسیقی چک بیش از هزار سال سابقه دارد. این موسیقی شامل موسیقی بومی چک و موسیقی کلاسیک است. معروفترین جشنواره موسیقی چک "بهار پراگ" نام دارد که از سال 1946 م. تاکنون هر ساله در این کشور برگزار می شود.

ادبیات چک به آن دسته از آثار ادبی اتلاق می شود که توسط نویسندگانی که متولد یا ساکن چک بوده اند و عموماً به زبان چک یا زبان های اسلاوی و لاتین نوشته شده باشد. بنابراین نویسندگانی مانند فرانتس کافکا که آثارشان را به زبان آلمانی نوشته اند، جزء نویسندگان چک محسوب نمی شوند. آثار نویسندگان چک اعتبار جهانی دارند و تعداد زیادی از آنها به فارسی برگردانده شده اند. قطعاً مطالعه آثار این نویسندگان، پیش از سفر به این کشور، مسافران را به فرهنگ مردم، نزدیک تر می کند.

گردشگری

جمهوری چک کشوری است که گردشگران زیادی از آن دیدن می کنند. حدود 1% از نیروی کار کشور در زمینه گردشگری فعال هستند. چک کشوری است که حتی در فصول سرد سال هم گردشگران زیادی را به خود جذب می کند.

هر چند در بعضی از کتب مربوط به گردشگری، پراگ شهری ناامن از نظر جیب بری معرفی شده است، اما به طور کلی جمهوری چک از نظر وقوع جرم، کشور امنی به حساب می آید. جالب اینکه شهردار پراگ اقدامات متعددی انجام داده تا بدنامی این شهر را از ذهن گردشگران پاک کند.

چک به داشتن قلعه ها و قصرهای متعدد معروف است. در این کشور، حدود 2000 قلعه و قصر وجود دارد. در بعضی از این قلعه ها و قصرها، هنوز مراسم شمشیربازی به سبک قدیمی برای گردشگران اجرا می شود. از دیگر ابتکارات مدیران گردشگری چک، برگزاری جشنواره ها و مراکز خرید قرون وسطایی در این قلاع و قصرهاست. برگزاری چنین جشنواره هایی در ساختمان های قدیمی، علاوه بر روح بخشی به آنها، گردشگران را به خرید صنایع دستی تشویق می کنند.

خیمه شب بازی نیز یکی دیگر از مختصات گردشگری چک محسوب می شود . فستیوال های مختلف خیمه شب بازی در نقاط مختلف کشور برپاست و حتی عروسک های این نمایش ها به یکی از سوغاتی های محبوب این کشور تبدیل شده است.

در سفر به جمهوری چک، از موزه ها نباید غافل شد. صدها موزه در این کشور وجود دارد. به جز موزه های تاریخی، در چک از موزه ی اسباب بازی و عروسک گرفته تا موزه ی موسیقی به گردشگران خوش آمد می گویند.

و در پایان، بهره مندی از مراکز آرامش بخشی، ماساژ و آب گرم ها نیز در سفر به چک پیشنهاد می شوند.

پراگ

پراگ، که به پاریس شرق معروف است، شهری است با یک میلیون و سیصدهزار شهروند که سنگفرش های معروف آن، سالانه شاهد چهار میلیون و صدهزار گردشگر هستند. پراگ پس از شهرهای لندن، پاریس، رم، مادرید و برلین، ششمین شهر پرگردشگر اروپاست. این شهر یکی از معدود شهرهای اروپایی است که در جنگهای جهانی، بمباران هوایی جدی نداشته و تا حد زیادی سالم باقی مانده، بنابراین در میان بناهای آن، می شود آثار مختلفی به سبک های نئوکلاسیک، گوتیک، رنسانس، باروک و آرنوو دید. بافت قدیمی شهر که در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شده است، بیش از هزار سال قدمت دارد. برای دیدن پراگ، بهترین روش، پیاده روی در کوچه های قدیمی این شهر است.

قلعه پراگ

این قلعه بزرگترین قلعه جهان است که به همین دلیل در کتاب رکوردهای گینس ثبت شده است. به علاوه زیباترین و پربازدیدکننده ترین جاذبه گردشگری کشور چک نیز هست. این قلعه، محل اقامت خانواده سلطنتی چک بوده است و اکنون کاخ ریاست جمهوری است. چک ها بازدید از قلعه پراگ را "وظیفه" هر توریست می دانند.

این قلعه در سال 870 میلادی توسط شاهزاده بُریوژ Borivoj  از خاندان پرمیسلید بنیان گذاری شده است و در زمان چارلز چهارم گسترش یافته و کلیسای جامع سنت ویتوس St. Vitus  به آن اضافه شده است. کلیسای سنت ویتوس جایی است که مراسم تاجگذاری شاهان چک در آن صورت می گرفته. قلعه آنقدر بزرگ است که به جز این کلیسا، سه کلیسای دیگر در آن وجود دارد. مهمترین این کلیساها، کلیسای سنت جورج است که در سال 920 میلادی ساخته شده است. چیزی که در بازدید از قلعه پراگ نباید از دست داد، دیدن انواع مختلف معماری در هزار سالی است که قلعه در طول آن بنا شده است.

جالب است بدانید قدیس محافظ شهر پراگ، "سنت ونسسلاس" St. Wenceslas است. مقبره او در نمازخانه ای به نام نمازخانه سنت ونسسلاس داخل قلعه قرار دارد.

قصر تابستانی ملکه "آنه" در بخش شرقی باغ سلطنتی یکی از زیباترین قصرهای سبک رنساس در اروپای مرکزی است که فردیناند اول به افتخار ملکه آنه آن را در قرن شانزدهم ساخته است. هرچند دیدن قلعه پراگ در عرض یک روز امکان پذیر نیست، اما تورهایی وجود دارد که بخش هایی از قلعه را به گردشگران نشان می دهند.

در حال حاضر اصطبل های سلطنتی قلعه به گالری های هنری تبدیل شده اند و نمایشگاه های هنری در آنها برگزار می شود. در گالری تصاویر قلعه، نقاشی هایی که رودولف دوم، جمع آوری کرده، به نمایش گذاشته شده اند. در میان این نقاشی ها، به آثاری از روبنس و تی سین برمی خوریم. در بخشی از قلعه نیز تاریخ چک و قلعه پراگ به تصویر کشیده شده است.

یکی از جالب ترین نقاط قلعه و شاید پراگ، "خیابان طلایی"Golden Lane  است که در زمان رودولف دوم،  محله طلاسازها بوده و به همین خاطر، این نام را برای آن برگزیده اند. فرانتس کافکا، نویسنده معروف چک در زمان حیاتش، مدتی در خانه شماره 22 این خیابان زندگی می کرده است. در حال حاضر این خیابان محلی است که تولیدکنندگان صنایع دستی و دیگر هنرمندان، آثارشان را آنجا به فروش می رسانند.

مراسم تعویض نگهبان ها هم یکی دیگر از جاذبه های قلعه است. نگهبانان قلعه، رأس هر ساعت با مراسم خاصی تعویض می شوند که در ساعت 12 ظهر، تعویض نگهبانان با رژه همراه است.

پل چارلز

رود "ولتاوا" Vltava از میان شهر پراگ عبور می کند، 18 پل بر روی این رود ساخته شده است که معروفترین آنها پل چارلز است.  این پل یکی از زیباترین پل های جهان و قدیمی ترین پل شهر پراگ است. 10 متر عرض، 516 متر طول و 16 دهانه دارد. این پل با 30 مجسمه به سبک باروک که قدیسان مسیحی، شخصیت های تاریخی و انجیلی را نشان می دهد، یادگاری است از معماری قرن هجدهم اروپا.

پل چارلز محل تجمع هنرمندان خیابانی است، از نقاشان گرفته تا نوازندگان و بازیگران تئاتر خیابانی در اطراف این پل دیده می شود. جالب اینکه این هنرمندان انجمنی به نام "انجمن هنرمندان پل چارلز" نیز تشکیل داده اند.

روز و ساعتی که برای بنیان گذاری پل انتخاب شده، داستان جالبی دارد. سنگ بنای این پل در سال 1357 ماه 9 روز 7 و ساعت 5:31 گذاشته شده است. که می توان آن را اینطور نوشت: 1357-9-7531

از اتفاقات خبرساز این پل می توان به قتل نپموک اشاره کرد. در سال 1393 میلادی فردی به نام "جان نپموک" که حاضر نشد راز ملکه را به شاه بگوید، به دستور شاه از روی این پل به رودخانه انداخته شد. این شخص در قرن 18 به عنوان یکی از قدیسان مسیحیت شناخته شد و در جایی که به رودخانه انداخته شده بود، یک صلیب و 5 ستاره به یاد او قرار داده شد. مردم معتقدند کسی که دستش را روی صلیب بگذارد و انگشتانش را روی 5 ستاره آن، یکی از آرزوهای پنهانی اش برآورده می شود.

ساعت آفتابی

این ساعت که بر روی برج ساختمان شهرداری قدیم نصب شده است، نشان دهنده تکنولوژی پیشرفته چک و به کارگیری آن در هنر گوتیک است. آنچه گردشگران را جذب این ساعت می کند، اتفاقی است که بین ساعت های 9 و 21 ، رأس هر ساعت می افتد. در این ساعت ها، مجسمه یکی از دوازده حواریون مسیح بر پنجره بالای ساعت نمایان می شود. به علاوه ،این ساعت، زمان را بر اساس چهار تقویم مختلف نشان می دهد. مرکز اطلاعات گردشگری شهر پراگ نیز در ساختمان شهرداری قدیم واقع است.

آثار به جا مانده از یهودیان

جمعیت زیادی از یهودیان از قرون وسطی تا پس از جنگ جهانی دوم، در چک زندگی می کرده اند و  مهمترین مرکز تجمع آنان، شهر پراگ بوده است. هر چند فرهنگ یهودی در حال حاضر در پراگ قابل دیدن نیست، اما بازمانده های آن را می شود در مکان های مختلف دید. موزه ها، کنیسه ها، قبرستان های عجیب یهودیان، محله های یهودی نشین و یادمانهای آنها یادآور این قوم است.

بُرنو

دومین شهر بزرگ چک و پایتخت سنتی منطقه موراویا است. این شهر اقامتگاه سلطنتی خاندان پرمیسلد بوده است. جالب اینکه تفنگ هایی به نام برنو که سال ها در ایران استفاده می شدند، بین سالهای 1924 و 1930 در کارخانه ای در برنو ساخته می شده اند. این تفنگ ها بیشتر در چکسلواکی، ترکیه، کردستان و چین استفاده می شده. شماره حک شده اغلب این تفنگ ها به ترکی یا فارسی است.

قلعه اسپیلبرک

این قلعه که بر فراز شهر برنو خودنمایی می کند، در قرن سیزدهم میلادی ساخته شده و در قرون هجده و نوزده به سبک باروک بازسازی و تبدیل به زندان شده است. زندانی که بعدها به "زندان ملت" مشهور می شود و از آن به عنوان مخوف ترین زندان سلسله هابسبورگ، نام برده می شود. قلعه در حال حاضر تبدیل به موزه شده و تاریخ قلعه و شهر برنو را می شود در آن دید. به علاوه می توان از اتاق هایی که به عنوان سلول های زندان از آنها استفاده می شده، نیز بازدید کرد. قلعه با پارکی زیبا که منظره خوبی از شهر دارد احاطه شده است. 

منابع :

  •       پورتال رسمی گردشگری جمهوری چک به آدرس http://www.czechtourism.com
  •       سایت http://www.surplusrifle.com
  •       سایت ویکی پدیا – انگلیسی
  •       سایت ویکی تراول - انگلیسی

*  این مطلب در روزنامه "جام جم" امروز چاپ شده است.

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/03/10ساعت 23:33 توسط ژاله ابراهیمی |

سفر به پاریس کار آسانی نیست. برای چنین سفری باید از مدت ها قبل برنامه ریزی کرد و آماده شد. باید اطلاعات لازم را جمع آوری کرد و بی گدار به آب نزد. قطعاً گردشگرانی که به پاریس سفر کرده اند، حرف های زیادی برای گفتن دارند. "علی مهدوی" یکی از افرادی است که تاکنون دو بار به پاریس سفر کرده است. او 33 سال سن دارد و ساکن تهران است. هر دو سفر او در سال 1389 بوده است، یک بار در شهریور ماه و بار دیگر در بهمن ماه در جشن آغاز سال نو میلادی.

مهدوی برای هر دو سفر، تورهای گروهی را انتخاب کرده است چرا که معتقد است سفر با تور، علاوه بر کاهش هزینه ها، در درک بهتر مقاصد فرهنگی کمک کننده است. او می گوید: «وقتی برای اولین بار به شهرهایی مثل پاریس یا وین می روی، که بار فرهنگی غنی ای دارند، بهتر است از توضیحات راهنمای محلی استفاده کنی. اگر تنها سفر کنی، پیداکردن راهنمای محلی نه تنها ساده نیست، که هزینه اش هم چند برابر است.» اما در سفرهای گروهی مشکلاتی هم ممکن پیش بیاید. مهدوی می گوید: «کافی است در گروه افرادی باشند که علایقشان با دیگران هماهنگی نداشته باشد!»

مهدوی از پاریس به عنوان بزرگترین و گران ترین شهر اروپایی که تاکنون دیده، یاد می کند. او پاریس را با وین مقایسه کرده و می گوید: «وین هم بناهایی زیبا مثل پاریس دارد، اما پاریس مکان های بیشتری برای دیدن دارد و از غنای فرهنگی بیشتری هم برخوردار است.» او اضافه می کند: «شاید پاریس آرامش و نظافت وین را نداشته باشد، اما پاریس یک متروپولیتن است.»

علی مهدوی به کسانی که می خواهند به پاریس سفر کنند، توصیه می کند: «حتماً تا طبقه سوم ایفل بالا بروید و از آنجا پاریس را به تماشا بنشینید و رستوران ژول ورن را هم ببینید.»  سفارش دیگر مهدوی بازدید از منطقه سن میشل و کلیسای نوتردام است. او سن میشل را که منطقه ای دانشگاهی است، به جوانان توصیه می کند.

«نمی شود پاریس رفت و شانزه لیزه را ندید. بهترین زمان برای رفتن به شانزه لیزه، غروب و شب است. اگر به شانزه لیزه می روید، دروازه پیروزی را هم در میدان اتوال ببینید و حتماً هزینه ورودی را بپردازید و از پله های حلزونی آن بالا بروید تا از بلندای آن پاریس را ببینید.» او اضافه می کند: «لوور را حتماً هدفمند ببینید. این موزه بسیار بزرگ است و قطعاً شما نمی توانید همه آثار را ببینید. بنابراین برای دیدن آنچه برایتان مهم است برنامه ریزی کنید، مثلاً اگر می خواهید آثار ایران یا مصر یا آثار معروف لوور را ببینید، طبق نقشه حرکت کنید.»

مهدوی می گوید: «اگر علاقمند به نقاشی هستید، موزه ارسی را ببینید و اگر ساختمان های مدرن را دوست دارید به منطقه لادفانس بروید. برای دیدن مقبره ماری و پی یر کوری، هوگو، روسو و دیگران بزرگان فرانسه به پانتئون بروید و برای بودن در کنار آرامگاه صادق هدایت و غلامحسین ساعدی، به قبرستان پرلاشز.»

مهدوی سفارش می کند: «زمانتان را در پاریس صرف خرید نکنید. به خصوص اگر اولین بار است که به این شهر زیبا می روید.» او بزرگترین مشکل سفر به پاریس را، اخذ ویزا عنوان می کند. برای دریافت ویزای شینگن باید یک تا دو ماه قبل از سفر اقدام کرد و معمولاً تا روزهای آخر نمی شود مطمئن شد، که ویزا گرفته ای.

سخن پایانی علی مهدوی نشان از علاقمندی او به پاریس دارد: «من عاشق پاریس هستم و به هر کس که توانایی اش را دارد، توصیه می کنم به این شهر سفر کند.»

* این مطلب در روزنامه "هفت صبح" امروز با عنوان "وقت تان را برای خرید هدر ندهید" چاپ شده است.

+ نوشته شده در شنبه 1390/02/24ساعت 13:5 توسط ژاله ابراهیمی |

پاریس شهر نور، شهر هنر و فرهنگ و مدرنیته، شهر موزه ها و سالن های کنسرت و تئاتر، پاریس چکیده اروپاست و درست به همین دلیل است که همیشه مملو از گردشگر است. در سرما و گرما گردشگران را می بینی که از این موزه به آن موزه می روند. نقشه به دست، وارد مترو می شوند و سعی می کنند از خطوط رنگارنگ آن سر در بیاورند. در صف های طولانی می ایستند تا به دیدن آثاری بروند که شاید سال ها در آرزوی دیدن آنها بوده اند. پاریس شهری است برای تمام فصول.

تاریخچه

پاریس امروز که به ابرشهری تبدیل شده، در قرن سوم پیش از میلاد جزیره ای بوده بر روی رود "سن"Seine ، که قبیله ای به نام "پاریسی" Parisii در آن زندگی می کرده اند. سپاهیان ژولیوس سزار، فرمانروای رومی در 52 پیش از میلاد، جزیره را فتح کردند و شهر را در ساحل چپ رود سن گسترش دادند. شهر جدید "لوتشیا"Lutetia ، نامیده شد که به معنای "شهر نور" است. پاریس تا قرن سوم میلادی تحت فرمانروایی رومی ها باقی ماند و امروزه آثاری از بناهای رومی در شهر وجود دارد که پذیرای گردشگران هستند. در 280 میلادی، اقوام "بربر" barbarian، لوتشیا را فتح کردند.

در قرن چهارم میلادی نام شهر، به افتخار قبیله پاریسی، به "پاریس"  Parisتغییر یافت. در 451 میلادی راهبه ای به نام Saint-Geneviève سرنوشت شهر را تغییر داد. او آتیلا و سپاهیانش را از حمله به شهر، منصرف کرد. از این رو قدیس محافظ شهر پاریس Saint-Geneviève است.

پاریس در قرن ششم، پایتخت فرانسه می شود. در قرن دوازدهم سنگ بنای کلیسای "نوتردام"Notre-Dame  گذاشته می شود، اما ساخت و تکمیل آن تا قرن چهاردهم طول می کشد.

قرن شانزدهم و پادشاهی "فرانسیس اول" برای پاریس زیبایی را به ارمغان می آورند. "لوور" جدید و باغ "لوکزامبورگ" در این زمان ساخته می شوند و بعد از آن میدان "کنکورد" Concorde و کاخ "ورسای" Versailles. در 1680 لویی چهاردهم که شیفته تشریفات است، قصر لوور را که تا آن زمان اقامتگاه خاندان سلطنتی بوده، ترک می کند و به کاخ ورسای نقل مکان می کند.

در 14 جولای 1789 شورشیان به تنگ آمده از ظلم شاه، به زندان "باستیل" Bastille حمله می کنند و موفق می شوند کنترل قلعه باستیل را به دست بگیرند و این آغازی می شود بر اتقلاب فرانسه. چهار سال بعد، در 1793، انقلابیون پیروز، "لویی شانزدهم" و همسرش ملکه "ماری آنتوانت" را در میدان کنکورد به تیغه گیوتین می سپارند. مدتی بعد ناپلئون بناپارت از طریق کودتا، حکومت را در دست می گیرد و به انقلاب خاتمه می بخشد.

ناپلئون در 1804 در کلیسای نوتردام تاجگذاری می کند. بعد از آن است که "بارون هاسمن" شهردار پاریس، چهره پاریس را از یک شهر قرون وسطایی با کوچه های باریک، به شهری مدرن با بلوارهای پهن و پر درخت تبدیل می کند. هاسمن است که برای نمای خانه های پاریس، طرحی واحد ارائه می کند و هنوز می شود همان خانه ها را در مناطق مختلف پاریس دید.

هرچند پاریس از جنگ جهانی اول جان سالم به در می برد، اما بین سال های 1940 تا 1944 در اشغال نازی ها باقی می ماند. پاریس در 25 آگوست 1944 آزاد می شود و روز بعد سربازان ژنرال دو گل در شانزه لیزه رژه می روند.

در 1968 شورش دانشجویان پاریسی در دانشگاه سوربن، شهرتی جهانی پیدا می کند. پاریس در دهه هفتاد شاهد ساخته شدن ساختمان های جدیدی از جمله اپرای باستیل و تاق "لادفانس" la Défense است.

برج ایفل

ایفل، این برج 324 متری به عنوان نماد پاریس شناخته می شود. بسیاری از افراد با شنیدن نام پاریس، تصویر ایفل را به یاد می آورند. طرح آن از بین 700 طرحی که برای برج نمایشگاه بین المللی 1889 ارسال شده بودند، انتخاب شد. نام سازنده برج، "گوستاو ایفل" بود که شاید هرگز گمان نمی کرد چنین مشهور شود. برج ایفل 3 طبقه دارد که تا طبقه ی دوم آن را می توان با آسانسور یا از طریق پله ها طی کرد. اما از طبقه دوم به سوم باید از آسانسور استفاده کرد. ایفل بلندترین نقطه پاریس است و منظره پاریس از فراز آن دیدنی است. این برج زیبا شب ها غرق نور است و رأس هر ساعت، به مدت 5 دقیقه چراغ های چشمک زن آن روشن می شوند و آن را شبیه قطعه ای الماس می کنند.

لوور

دوستداران تاریخ و آثار هنری امکان ندارد پاریس را بدون دیدن موزه لوور ترک کنند. لوور با هشت میلیون بازدیدکننده در سال، پر بازدیدترین موزه هنری جهان است. موزه لوور هشت بخش اصلی دارد که عبارتند از آثار شرقی، آثار مصر، آثار یونان و روم، بخش نقاشی، بخش مجسمه سازی، بخش هنرهای تزئینی، آثار چاپی و طراحی و هنر اسلامی. موزه لوور سه شنبه ها تعطیل است و اولین یک شنبه هر ماه به صورت رایگان پذیرای گردشگران است.

شانزه لیزه

"شانزه لیره" Champ Elysees خیابانی است به طول 2 کیلومتر که از میدان کنکورد آغاز می شود و به میدان "اتوال" Etoile ختم می شود. مغازه های معروف شانزه لیزه، در بخش شمالی آن قرار دارند. در مرکز میدان اتوال تاق نصرتی وجود دارد که در زمان ناپلئون بناپارت و به افتخار کسانی که در جنگ های او شرکت داشته اند، ساخته شده است.

دیگر دیدنی ها

پاریس آنقدر دیدنی دارد که می توان ماه ها برای دیدنشان صرف کرد، اما در گشت های چند روزه، نقاطی هست که نباید دیدنشان را از دست داد. این نقاط عبارتند از: کلیسای نوتردام، پانتئون، موزه ارسی، منطقه مونمارتر، کلیسای قلب مقدس، موزه ژرژ پمپیدو، منطقه سن میشل، باغ لوکزامبورگ، اپرای گارنیه، کاخ ورسای و گورستان پرلاشز.

 رفت و آمد در پاریس

پاریس شهر گرانی است و تاکسی های آن از گران ترین تاکسی های اروپا هستند. با این حساب، استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی، مقرون به صرفه است. متروی پاریس هر چند قدیمی است، اما کارآمد و دقیق است. استفاده از متروی پر خط پاریس، ممکن در آغاز کمی گیج کننده به نظر برسد، اما تفاوت اساسی با متروی تهران ندارد. بلیط مترو 1 یورو و 70 سنت است، اما اگر 10 بلیط را با هم بخرید، تخفیف دارد.

مراکز خرید پاریس

علاوه بر شانزه لیزه، اطراف لوور مغازه هایی هست که طرح های طراحان مد و لوازم آرایش با کیفیت را می توانید آنجا پیدا کنید. در بلوار هاسمن به مرکز خرید "لافایت" سر بزنید، گالری لافایت مرکز خریدی است که از بهترین لباس ها و جواهرات گرفته تا لوازم خانگی و حتی رستوران های شیک را در خود جا داده است و اگر به دنبال خرید صنایع دستی و آثار هنری هستید، "مره" Marais در انتظار شماست.

اماکن تفریحی پاریس

پاریس شهری است که باید در آن پیاده راه رفت. در مناطق مرکزی شهر، دیدنی ها به همدیگر نزدیک هستند و به راحتی با کمک یک نقشه می توانید از یکی به دیگری بروید. پاریسی ها عادت دارند در کافه هایی که صندلی هایشان را در پیاده رو می گذارند، ساعت ها بنشینند. شما هم قهوه ای سفارش بدهید و بنشینید تا پاریس را بهتر لمس کنید. و بالآخره در هر سنی هستید، دیزنی لند، این شهربازی پرهیجان را از دست ندهید.

غذاهای فرانسوی

گشت پاریس بدون چشیدن خوراک های فرانسوی تمام نمی شود. یکی از غذاهای معروف فرانسه "لورن" Lorraine است که با تخم مرغ، پنیر، ژامبون و خامه تهیه می شود. "کرپ" Crepe نوعی شیرینی است که همه جا یافت می شود. از پنیرهای فرانسوی هم غافل نشوید، دو پنیر معروف فرانسوی عبارتند از "بری" Brie که پنیری گرد و نرم است با طعم خفیفی از میوه و پنیر "بری دو مو" Brie de Meaux که به شاه پنیرها هم معروف است.

 منابع:

  • -          راهنمای گردشگری پاریس انتشارات D.K.
  • -          سایت رسمی شهر پاریس Paris.fr
  • -          goparis.about.com
  • -          paysdefrance.blogfa.com 

*  این مطلب در روزنامه "هفت صبح" امروز چاپ شده است.

+ نوشته شده در شنبه 1390/02/24ساعت 13:0 توسط ژاله ابراهیمی |

هنوز فرصت نکرده ام سفرنامه سفر نورزو را بنویسم، اما چند عکس انتخاب کرده ام که اینجا می گذارم.

سفرمان ار آتن شروع شد. اینجا تپه لیکابدوس است. با نوعی ترن برقی می روی آن بالا که کلیسا، کافی شاپ و رستوران دارد و البته دیدی خوب به شهر.

لیکابدوس - آتن

بعد رفتیم دلفی... آن گروهی را که آن پایین دور هم حلقه زده اند، می بینید؟ اینها کسانی هستند که هنوز به پاگانیسم اعتقاد دارند و آمده اند به زیارت آپولون! داشتند مراسم خاصی را اجرا می کردند که نگهبان های دلفی بهشان تذکر دادند که حق چنین کاری را ندارند. 

دلفی

و پمپی...

پمپی

و ونیز که داغش بر دل من ماند... دوست دارم بروم ونیز زندگی کنم!

ونیز

 بعد رفتیم اتریش، اینسبروک که خیلی ها را به خودش علاقمند کرد... این هم عکس نمایشگاه سوارفسکی است از بیرون.

سواروفسکی - اینسبروک

و داخل نمایشگاه...

نمایشگاه سوارفسکی

سلام آقای سوارفسکی!

سوارفسکی

و مونیخ. اینجا موزه تکنولوژی آلمان است... 

موزه تکنولوژی - مونیخ

و زوریخ... که خوش پوش ترین مردمی را دارد که من در عمرم دیده ام... این بابا را ببینید...

زوریخ

برن در برنامه نبود، اما فرصت داشتیم و رفتیم. خیلی ها نمی دانند پایتخت سوئیس برن است و فکر می کنند زوریخ یا ژنو است.... برن برای من چنین شهری است:

برن

شهر آرامش و شعور... 

برن

 لوکزامبورگ را که در سفرهای قبلی نوشته ام. این اثر را ندیده بودم. نامش هست: Waste. مبلغ کلانی بابت آن پرداخت شده و برای انتقالش به لوکزامبورگ، آن را در دو قطعه با هواپیما آورده اند. جالب اینکه بعد از نصب آن، بعضی از همسایه ها با ۱۳۷ تماس گرفته اند که یک آشغال بزرگ را نمی دانیم کی آورده گذاشته در محله مان!

لوکزامبورگ

و پاریس!

ایفل

دوازدهم فروردین رسیدیم پاریس. سیزدهم یکشنبه بود. یکشنبه ای آفتابی بعد از دو هفته هوای ابری... این بود که پاریسی ها هم با ما سیزده را به در کردند.

پاریس از فراز ایفل

این بار موفق شدم بروم کته کمب Catacombs. به زودی مطلبی درباره اش می نویسم.

کته کم

این هم برایم جالب بود. سی دی ها را بر اساس امتیازی که آورده اند چیده اند...

موسیقی

و این اثر عزیز ایلامی که در لوور دیدیمش!

ایلام در لوور

این بود خلاصه ای از سفر...

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/02/20ساعت 9:21 توسط ژاله ابراهیمی |

...

 I just like to inform you that an article about our trip to Iran has been published in two newspapers in Norway this weekend, sending it here. (the biggest Newspaper in Norway (Aftenposten" and a local newspaper for the western region of Norway, Bergens Tidende

چند وقت پیش سه توریست داشتم از نروژ... خبر داده اند که گزارش سفرشان به ایران در پرتیراژترین روزنامه ی نروژ و یک روزنامه دیگر چاپ شده...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/02/15ساعت 10:2 توسط ژاله ابراهیمی |

این مطلب در روزنامه هفت صبح دیروز منتشر شد. از آنجاییکه تاریخ انتشار مطلب در وبلاگ، باید بعد از انتشار روزنامه باشد، مطلب قبلی را حذف کردم و اینجا گذاشتم اش.

".I wish to remain an eternal enigma to myself and others"

King Ludwig II

ناشوانشتاین، آلمان 

در گوشه و کنار جهان قلعه های قدیمی به دلایل مختلف زبانزد خاص و عام می شوند. تعدادی از قلعه ها به خاطر بزرگی و تعدد اتاق هایشان معروف می شوند و تعدادی دیگر به دلیل غیر قابل تصرف بودن شان. اما قلعه ی ناشوانشتاین، در نزدیکی شهر "فوسن" آلمان، نه بزرگ است و نه غیرقابل تصرف، با این حال هر ساله بیش از یک میلیون و سیصد هزار بازدیدکننده دارد و در فصل تابستان، متوسط تعداد بازدیدکنندگان آن در یک روز به ۶۰۰۰ نفر هم می رسد.

بیهوده نیست که شرکت والت دیسنی قلعه ی داستان "زیبای خفته" را با الهام از ناشوانشتاین ساخته است. ناشوانشتاین قلعه ای است رویایی، با برج و باروهای سر به فلک کشیده، پیچیده در رمز و رازی که شاید هرگز فاش نشود. این قلعه ی شگفت انگیز، یکه و تنها از میان درختان سر بر آورده و گویی بخشی از طبیعت اطرافش است. در معماری این قلعه، فضایی برای باغ یا حیاط در نظر گرفته نشده و قلعه مستقیماً با طبیعت در تماس است. زیبایی غیرمنتظره ی ناشوانشتاین هر بازدیدکننده ی حساسی را عمیقاً تحت تاثیر قرار می دهد.

لودویگ دوم سازنده ی ناشوانشتاین، در نامه ای به آنتون ممینگر، مدیر خطوط راه آهن درباره قلعه می نویسد: «مبادا که انزوای مسحورکننده ی این قلعه ی رمانتیک را که زیبایی بصری اش در زمستان حتی از تابستان هم بیشتر است، با ساختن کارخانه و راه آهن بر هم زنی. زمانی خواهد رسید که انسانهای زیادی، همچون من، به دنبال گوشه ای از دنیا خواهند بود که بتوانند به آن پناه ببرند، پناهگاهی دور از فرهنگ و تکنولوژی مدرن، دور از حرص و طمع، دور از سرعت، جایی دور از سروصدا و هرج و مرج، دور از دود و دم شهری.» و به راستی ممینگر و فرزندانش به توصیه ی لودویگ دوم عمل کرده اند و قلعه را بکر و تنها باقی گذاشته اند.

لودویگ دوم

"لودویگ دوم"(1886-1845) فرزند ارشد و ولیعهد "ماگزیمیلیان دوم"، شاه باواریا بود. او در قصر "نیمفنبرگ" Nymphenburg مونیخ به دنیا آمد و دوران کودکی اش را در قلعه ی "هوهن شوانگاو" Hohenschwangau، در نزدیکی "ناشوانشتاین" کنونی گذراند. از آنجاییکه ماگزیمیلیان دوست داشت فرزندانش برای تصدی مقام سلطنت آمادگی لازم را داشته باشند، از کودکی آنها را تحت آموزشهای شدید درسی و ورزشی قرار داد. لودویگ و برادر کوچکش "اُتو" ساعت ها تحت تعالیم سخت قرار داشتند و بدین ترتیب کودکی و نوجوانی را طی کردند.

لودویگ دوم ۱۸ ساله بود که پدرش ماگزیمیلیان از دنیا رفت و او به عنوان سلطان باواریا، سلطنت را آغاز کرد. لودویگ اهل هنر بود و یکی از اولین اقدامات او، دعوت واگنر به دربار بود. لودویگ از ۱۵ سالگی و پس از دیدن اپرای "لوهنگرین" تحت تاثیر واگنر و آثار او قرار گرفته بود. در آن زمان، واگنر هنرمند خوشنامی نبود و طلبکاران در به در به دنبالش بودند. لودویگ با حمایت از واگنر سهم به سزایی در خلق آثار بعدی او داشت.

به طور کلی می توان گفت که نام لودویگ دوم در تاریخ آلمان با هنر و معماری پیوند خورده است. این پادشاه فقط بین سال های ۱۸۷۲ تا ۱۸۸۵ تعداد ۲۰۹ اجرای صحنه را به تماشا نشسته است. این اجراها شامل اپرا، نمایش و باله بوده اند که لودویگ غالباً تنها یا همراه یک مهمان آنها را دیده است. در زمان لودویگ دوم آثار هنرمندانی چون شکسپیر، موتزارت، ایبسن، مولیر و وبر بیش از پیش به اهالی باواریا معرفی شدند و اجراهای متعددی از آثار این بزرگان به صحنه رفت.

لودویگ دوم در عرصه ی معماری نیز، طراحی زبردست بود. در زمان او بناهای متعددی ساخته شد که معروف ترین آنها، قلعه ناشوانشتاین است. کار ساخت قلعه در سال ۱۸۶۸ با هزینه ی شخصی شاه آغاز می شود. از همان آغاز، لودویگ دوم سعی می کند از جدیدترین ابزار روز برای ساخت قلعه استفاده کند. به علاوه ترتیبی می دهد تا این ابزار هر ساله آزمایش شده و تا جایی که ممکن است از تلفات انسانی کاسته شود. با اتمام کارهای اولیه، نوبت به دکوراسیون داخلی اتاق ها می رسد. میزان علاقمندی لودویگ دوم به اپراهای واگنر را می توان از تصاویری که بر دیوارهای قلعه ناشوانشتاین نقش بسته است، دریافت. بیشتر این تصاویر بازگوکننده ی داستان هایی عاشقانه هستند که در اپراهای واگنر شاهد آنها هستیم.

در تمام مدت ساخت قلعه، لودویگ دوم از نزدیک شاهد تکمیل آن بود. به هنگام مرگ لودویگ دوم، ناشوانشتاین هنوز قلعه ای ناتمام بود. اما اندک زمانی بعد، از محل درآمد فروش بلیط بازدید، قلعه تکمیل شد و به صورتی درآمد که ما امروز شاهدش هستیم.

لودویگ دوم در آخرین سال های سلطنتش برای تکمیل قلعه ناشوانشتاین متحمل هزینه های گزافی شد که برای پرداخت آنها مجبور شد از اعضای خانواده اش وام بگیرد. این امر باعث بروز نارضایتی هایی در دربار شد و درباریان تا جایی پیش رفتند که با دستاویز قرار دادن بی علاقگی لودویگ دوم به امور مملکتی، و شایعات خدمتکاران، وی را "دیوانه" لقب دادند و به صورت غیابی، حکم دیوانگی وی را به امضای ۴ دکتر روانشناس که هرگز شاه را مورد معاینه قرار نداده بودند، در آوردند و با اتکاء به این حکم، لودویگ دوم را از سلطنت خلع کرده و از عمویش لئوپلد خواستند اداره امور را به دست بگیرد.

شبانه به ناشوانشتاین حمله کرده و شاه را دستگیر کردند. پس از دستگیری، او را به قلعه ی "برگ" Berg در نزدیکی دریاچه ی "استارن برگ" Starnberg مونیخ منتقل کردند. سه روز بعد در ۱۳ ژوئن ۱۸۸۶ جسد بی جان وی را در دریاچه ی کم عمقی که در نزدیکی قلعه بود، یافتند. دلیل مرگ لودویگ، نامشخص اعلام شد. بعید است که در دریاچه غرق شده باشد، چرا که لودویگ از کودکی شناگری ماهر بود. از طرفی گروهی معتقد بودند لودویگ دوم با شلیک گلوله کشته شده که درباریان وجود هر نوع جراحت را تکذیب کردند. 

سال ها بعد قایقرانی، پس از مرگش، یادداشت هایی بر جا گذاشت مبنی بر اینکه در روز ۱۳ ژوئن ۱۸۸۶ با قایقی در دریاچه منتظر لودویگ دوم بوده است تا او را فراری دهد. اما به محض اینکه لودویگ وارد دریاچه می شود، به ضرب گلوله به قتل می رسد. به هر حال راز مرگ لودویگ دوم هنوز بر کسی فاش نشده است و هیچ دلیل محکمی بر هیچ یک از ادعاهای ارائه شده، وجود ندارد. آنچه از لودویگ دوم باقی مانده است، ساختمان هایی است که بناکرده و بذر مهری که در دل کشاورزان و کارگران منطقه ی باواریا کاشته است. 

 آرامگاه لودویگ دوم در شهر مونیخ و در کلیسای "میشائیلز کیرچه" Michaelskirche واقع است. قلبش را در جعبه ای نقره ای به Altotting فرستادند تا در کنار قلب پدر و پدربزرگش آرام گیرد. یادبودی نیز در دریاچه استارن برگ، و دقیقاً در جایی که جسد بی جان او را یافتند، ساخته شده و هر ساله در روز 13 ژوئن در آنجا مراسمی به یاد وی برگزار می شود.

گردشگری

بسیاری از مسافرانی که به مونیخ یا اینسبروک(اتریش) سفر می کنند، یک روز را به دیدن ناشوانشتاین اختصاص می دهند. گردشگران در تابستان و زمستان به دیدن قلعه ی ناشوانشتاین می روند. داخل قلعه، راهنمایان مقطعی آماده ی ارائه اطلاعات به زبان های انگلیسی و آلمانی هستند و گروه ها با رزرو قبلی می توانند از توضیحات این راهنمایان بهره مند شوند. برای بازدیدهای انفرادی می توان از Audio Guide استفاده کرد که به 13 زبان قابل تنظیم است. برای رسیدن به قلعه ناشوانشتاین از پارکینگ اتوبوس، 40 دقیقه پیاده راه است که در مسیری زیبا طی می شود. با کالسکه، حدود 15 دقیقه و با اتوبوس کمتر از ده دقیقه زمان لازم است.

دقیقاً در تپه ی مقابل ناشوانشتاین، قلعه "هوهن شوانگاو" واقع است. قلعه ای که پدر لودویگ دوم، ماگزیمیلیان آن را ساخت و لودویگ دوم کودکی اش را در آن گذراند. برای بازدید از هر دو قلعه، می توان بلیط رویال گرفت که هزینه اش از بلیط تکی ارزان تر است.

در دامنه کوه و نزدیک پارکینگ، امکانات رفاهی از قبیل رستوران و هتل برای گردشگران در نظر گرفته شده است.

*Neuschwanstein ترکیبی است از Neu به معنای جدید، Schwan به معنای قو و Stein به معنی سنگ. جالب اینکه لقب لودویگ دوم، Swan King به معنای شاه قو است. 

منابع:

- کتاب The Royal Castle of Neuschwanstein، نوشته Julius Desing، انتشارات Verlag Wilhelm Kienberger Lecchbruck 

- زندگینامه لودویگ دوم در ویکی پدیا

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/02/11ساعت 10:51 توسط ژاله ابراهیمی |

قلعه نایشوانشتاین

امشب می روم.

با گروهی که نمی شناسم شان، به سفری دیگر می روم... ما سفرمان را از آتن* آغاز خواهیم کرد. دلفی را می بینیم. با کشتی به بندر باری ایتالیا می رویم. گشتی خواهیم داشت در پمپی. و بعد راهی رم می شویم. از رم به فلورانس و از فلورانس به ونیز می رویم. گشت های ایتالیا که تمام شوند، اتریش را انتظار می کشیم. در اتریش، اینسبروک را می بینیم(سومین شهر این کشور است که می بینم). مونیخ و نایشواینشتاین را در آلمان می بینیم. از آنجا به سوئیس می رویم و سه روز در زوریخ می مانیم، پیلاتوس را می بینیم. و بعد لوکزامبورگ زیبا. و در نهایت پاریس... شهری که همیشه دلتنگش هستم. ۱۷ فروردین بر می گردم.

برای همه دوستانی که لطف دارند و وبلاگ من را می خوانند، سالی پر از تجربه های نو آرزو می کنم. 

* مکان هایی را که Bold کرده ام، با راهنمای محلی خواهیم دید.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/25ساعت 8:41 توسط ژاله ابراهیمی |

در تاریخ جنگ های صلیبی، پس از جنگ چهارم مسلمانان و مسیحیان، در سال ۱۲۱۲ م. جوانی آلمانی به نام "نیکولاس" اعلام کرد که خداوند به او ماموریت داده تا سپاهی از کودکان تشکیل دهد و برای فتح اورشلیم، آنها را به این سرزمین مقدس راهنمایی کند. در آن زمان چنین تلقی می شد که بزرگسالان گناهکار نمی توانند مزار خدا(مسیح) را از دست مسلمانان آزاد کنند و این کار تنها از عهده کودکان معصوم بر می آید. کشیشان، مردم غیرمذهبی و والدین کودکان سعی کردند آنها را از این کار منع کنند. اما کودکان، شبانه فرار می کردند و به این گروه می پیوستند. دختران و پسران زیادی در مارسی به نیکولاس پیوستند و با کشتی عازم فلسطین شدند.

اما سرنوشت وحشتناکی در انتظار این کودکان بود. گروهی از گرسنگی تلف شدند. گروهی در طوفان از بین رفتند. گروهی به مصر برده شده و به عنوان برده فروخته شدند... با رسیدن این گروه به ایتالیا، مورد تمسخر ایتالیایی ها قرار گرفتند و اسقف ها تعداد بازمانده را که حدود سی هزار نفر بودند، به خانه هایشان برگرداندند. در راه برگشت عده ی دیگری از گرسنگی مردند. عده ای طعمه دزدان دریایی شدند و...

منبع: تاریخ اروپا، عباسقلی غفاری فرد

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/11/24ساعت 19:57 توسط ژاله ابراهیمی |

در قرون وسطی گاهی برای مشخص شدن بی گناهی یک نفر، از او خواسته می شد دستش را در آب جوش فرو کند یا فلز داغی را در دست بگیرد و چند قدمی راه برود. سه روز بعد، اگر اثری از سوختگی در دستش دیده نمی شد، بی گناهی اش ثابت می شد.

دوئل هم یکی دیگر از روش های معمول یافتن حقیقت بود. جالب اینکه گاهی در دوئل ها اربابان مسلح، به مبارزه با رعیت های دست خالی می رفتند.

منبع: تاریخ اروپا، عباسقلی غفاری فرد

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/11/24ساعت 19:32 توسط ژاله ابراهیمی |

دسته کوران - اثر بروگل پدر

تاریخ اروپا را می خوانم. به قرون وسطی رسیده ام...

در قرون وسطی فراگیری علم و دانش، فقط در محیط کلیسا صورت می گرفت. محاکم تفتیش عقاید، مرتباً کسانی را که از حدود کتب مذهبی پیشتر می رفتند به نام کافر و ملحد، نابود می کرد. مهمترین مسائلی که در آموزش های کلیسا مورد بحث قرار می گرفت مواردی بود از قبیل: فرشتگان نر هستند یا ماده؟ آیا خداوند می تواند سنگی بیافریند که خودش نتواند آن را جابجا کند؟ آیا موقع روبرو شدن با سوانح باید با دو انگشت صلیب کشید یا با یک انگشت؟ و... محصلین این دوره ها، با ذهنی انباشته از سوال های اینچنینی از مدرسه خارج می شدند، در حالی که قادر نبودند یک عمل جمع و تفریق ساده را بدون کمک انگشتان شان انجام دهند.

سرانجام... عده ای از دانشجویان فرانسوی، انگلیسی و آلمانی که به دانشگاه های اسپانیولی عرب در سویل، تولدو و کوردوبا می رفتند، با یادگرفتن فنون و علوم جدید به میهن خود بازگشتند و مقدمات اشاعه و انتشار فرهنگ جدید را فراهم کردند.

در سال ۱۲۰۰ م. مرکزی برای آموزش پزشکی در جنوب ایتالیا، مرکزی برای آموزش حقوق در شمال ایتالیا و مرکزی در پاریس برای آموزش حکمت الهی تاسیس شد. جمعی از معلمان ناراضی دور هم گرد آمدند و آکسفورد را تاسیس کردند. مدت کوتاهی بعد از آن کمبریج به وجود آمد...

عجیب است، نیست؟

منبع: تاریخ اروپا، عباسقلی غفاری فرد

+ نوشته شده در شنبه 1389/11/23ساعت 20:46 توسط ژاله ابراهیمی |

روزهای دهم تا سیزدهم: از یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹، ۲ ژانویه ۲۰۱۱ تا چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۹، ۵ ژانویه ۲۰۱۱

۴ روز پاریس بودیم. پاریس را قبلاً در سفرنامه های قبلی نوشته ام... تنها موارد جدید را می نویسم:

این بار سری زدم به مرکز ژرژ پمپیدو. این مرکز، گالری آثار هنری مدرن است. معماری ساختمان آن به سبک High Tech Architecture است و طرح آن طی یک مسابقه طراحی انتخاب شده است. مرکز ژرژ پمپیدو بزرگترین مرکز هنر مدرن در اروپاست. در این مرکز می توانید به تماشای فیلم بروید، از گالری های متعدد آن بازدید کنید و یا در کتابفروشی های پر تنوعش خرید کنید...

مرکز ژرژ پمپیدو - پاریس

یک اثر هنری به مناسبت کریسمس

 ژرژ پمپیدو، رئیس جمهور فرانسه بین سال های ۱۹۶۹ و ۱۹۷۴ و بانی ساخت این مرکز بوده است.

مرکز ژرژ پمپیدو - پاریس

فضای داخلی مرکز ژرژ پمپیدو

مرکز ژرژ پمپیدو - پاریس

اطراف پمپیدو به خصوص در تابستان پاتوق هنرمندان خیابانی است، از نقاش ها و کاریکاتوریست ها گرفته تا بازیگران تئاتر خیابانی...

و پانتئون جای دیگری بود که دوست داشتم ببینم. پانتئون در واقع به عنوان کلیسا در منطقه ی لاتین پاریس ساخته شده بوده، اما تبدیل می شود به یادبود مشاهیر فرانسه. مقبره ی افراد زیادی از جمله ولتر، میرابو، روسو، هوگو، زولا، ماری و پیر کوری و بالآخره الکساندر دوما در طبقه ی زیرین پانتئون است.

پانتئون - پاریس

پانتئون پاریس

برنامه ی "مولن روژ" را هم دیدم... به نظرم جالب تر از برنامه ی "لیدو" بود.

مولن روژ - پاریس

مولن روژ یعنی آسیاب قرمز

شبی هم به یکی از بارهای Buddha Bar رفتیم... گفتنی نیست، باید رفت و آرامشی را که این محیط به انسان می دهد، حس کرد... Buddha Bar نوعی موسیقی است که توسط Claude Challe ایجاد شده و DJ های دیگری آن را ادامه داده اند... دی جیِ Buddha Bar پاریس، DJ Ravin است که اتفاقاً آن شب هم در بار بود. Buddha Bar شعباتی در شهرهای مختلف از جمله واشنگتن، لندن، مونت کارلو، بیروت، جاکارتا، کیف، پراگ، سائو پائولو و... دارد.

بودابار - پاریس

بودابار پاریس...

پاریس... این پاریس لعنتی باز هم جاهایی دارد که ندیده ام و باید ببینم. انگار هیچوقت دیدنی هایش تمام نمی شود!

...

و به این ترتیب سفرمان ساعت ۳:۰۰ صبح پنجشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۹، ۶ ژانویه ۲۰۱۱ به اتمام رسید.

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/11/04ساعت 16:45 توسط ژاله ابراهیمی |

روز نهم: شنبه ۱۱ دی ۱۳۸۹، ۱ ژانویه ۲۰۱۱

لوکزامبورگ، کشوری است کوچک با جمعیتی حدود ۵۰۰ هزار نفر. پایتخت این کشور هم "لوکزامبورگ" نامیده می شود و حدود ۹۰ هزار نفر جمعیت دارد، البته طی روز، این جمعیت به ۱۳۰ هزار نفر افزایش پیدا می کند... ۴۰ هزار نفر از کشورهای همسایه، بلژیک، فرانسه و آلمان برای کار به لوکزامبورگ می آیند و شبها به کشور خود بر می گردند. شرایط کار، بیمه و قوانین مالیاتی در لوکزامبورگ به صورتی است که این افراد کار کردن در این کشور را به کشور خودشان ترجیح می دهند.

لوکزامبورگ

لوکزامبورگ، شهری در میان دره ها و کوه ها...

در لوکزامبورگ سه زبان رایج است. زبان لوکزامبورگی که برای گفتگوهای روزمره از آن استفاده می شود، زبان فرانسه که زبان قانونی کشور است و مکاتبات قانونی به این زبان انجام می شود و زبان آلمانی که در مطبوعات از آن استفاده می شود. بچه ها در لوکزامبورگ در سن ۶ سالگی با آغاز دبستان، در حالی که در خانه به زبان لوکزامبورگی صحبت می کنند، زبان آلمانی را می آموزند، در ۷ سالگی فرانسه را آغاز می کنند، از ۱۲ سالگی به بعد ریاضی را به زبان فرانسه می آموزند و در ۱۳ سالگی زبان انگلیسی را شروع می کنند... به این ترتیب با پایان دوره ی راهنمایی، ۴ زبان را می دانند و مهمتر اینکه این زبان ها باعث سردرگمی شان نمی شود.

لوکزامبورگ

تزئینات یک ساختمان قدیمی 

گشتمان را در لوکزامبورگ از منطقه ی Kirchberg آغاز کردیم. این منطقه شامل سه بخش است: یک بخش آن مختص ساختمان هایی است که به اتحادیه اروپا اختصاص دارند، مثل اداره ی قضایی اروپا،  پارلمان اروپا، مرکز سرمایه گزاری های اروپایی، اداره کنترل پروازهای اروپا و... حدود ۱۰ هزار نفر از ۲۷ کشور عضو اتحادیه اروپا در این ادارات کار می کنند. جالب اینکه "مدرسه ی اروپایی" مدرسه ی خاصی است که برای فرزندان این افراد در این منطقه تاسیس شده است. در این مدرسه، کلاس هایی به تمام زبان های رایج اروپا به صورت رایگان، وجود دارد و مثلاً یک بچه ی اهل اسلواکی می تواند به زبان اسلواک درس بخواند.

بخش دوم منطقه ی Kirchberg مربوط است به تفریحات. که امکاناتی از قبیل زمین های ورزشی، سینما و... دارد. لوکزامبورگ بیشترین سرانه صندلی سینما در اروپا را دارد. هوای بارانی لوکزامبورگ، مردم را به سینما علاقمند کرده است. شبکه RTL(Radio Television of Luxembourg) بزرگترین شبکه رادیو-تلویزیونی اروپا در لوکزامبورگ و در همین منطقه واقع شده است. این شبکه، 90 سال عمر دارد.

بخش سوم منطقه هم به بانک ها اختصاص دارد. اقتصاد لوکزامبورگ بر اساس صنعت استیل سازی و بانکداری است. در شهر لوکزامبورگ حدود 140 شعبه بانک وجود دارد.

لوکزامبورگ تنها کشور "دوک نشین" دنیا است. ما محل کار دوک را هم دیدیم و بدون هیچ مشکلی از روبرویش رد شدیم. دوک تنها یک نگهبان دارد. در مواقعی که میهمان خارجی به دیدن دوک می آید، تعداد نگهبانان به دو، سه، چهار و در نهایت شش می رسد! ارتش لوکزامبورگ فقط 1200 نفر عضو دارد و بیشتر از این هم به دوک اعظم نمی رسد...

لوکزامبورگ

روبروی محل کار دوک می شود چنین تیرهایی را دید، آن نگاه، آن بالا با حرکت تو می گردد و به تو نگاه می کند!

ما به میدان مشروطه رفتیم و آنجا از یادبود شهدای جنگی دیدن کردیم. یادبودی که برای کشته شدگان جنگ جهای اول و دوم ساخته شده است، به علاوه دو سربازی که در کشور کره کشته شده اند.

یادبود شهدا - لوکزامبورگ

یادبود کشته شدگان جنگ

لوکزامبورگی ها هنوز آلمانی ها را بابت آنچه نازی ها کردند نبخشیده اند، حتی لوکزامبورگی های قدیمی، به آلمان سفر هم نمی کنند. نازی ها لوکزامبورگی ها را مجبور کردند در جنگ به آلمان کمک کنند و کسانی که این کار را نمی کردند با خانواده هایشان به اردوگاه های مرگ فرستاده می شدند...

کلیسای جامع لوکزامبورگ را دیدیم که نوتردام نام دارد، اتفاقاً در زمان بازدید ما، مراسمی هم داشتند که دیدنش برایمان جالب بود.

لوکزامبورگ برج و باروهای معروف و مستحکمی داشته که به خوبی از شهر محافظت می کرده است، اما طی جریاناتی(بنابه تصمیم مشترک آلمان و فرانسه) تخریب شده اند و حالا فقط 10 درصد از آنها باقی مانده. هر آنچه باقی مانده در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شده است.

دیوار دفاعی - لوکزامبورگ

کتیبه یونسکو و بخشی از دیوار دفاعی لوکزامبورگ، که ثبت جهانی شده است

لوکزامبورگ دو پل معروف دارد، یکی پل شارلوت(یا پل قرمز) و دیگری پل آدولف... آنها را هم دیدیم. شارلوت دوشس لوکزامبورگ بوده است و آدولف اولین دوک از خاندان دوک هایی که هنوز هم بر لوکزامبورگ حکومت می کنند.

 

 

شارلوت - لوکزامبورگ

مجسمه شارلوت، دوشس محبوبی که برای "حق رای زنان" بسیار تلاش کرد

گشتمان که تمام شد، با راهنمای لوکزامبورگی(که اصالتاً مجار بود) خداحافظی کردیم و راهی پاریس شدیم. ۱۲:۲۰ لوکزامبورگ را ترک کردیم و ۱۸:۱۵ به پاریس رسیدیم و بدون معطلی راهی شانزه لیزه شدیم...

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/11/03ساعت 20:48 توسط ژاله ابراهیمی |

روز هشتم: جمعه ۱۰ دی ۱۳۸۹، ۳۱ دسامبر ۲۰۱۰

کل روز هشتم را قرار بود در مسیر باشیم. از بازدید خبری نبود، اما خوبی سفرهای زمینی در اروپا این است که مسافران هرگز بیشتر از ۵/۲ ساعت در اتوبوس نخواهند بود. رانندگان موظف هستند بعد از هر دو ساعت و نیم رانندگی، حدود ۲۰ دقیقه استراحت کنند و مجتمع های بین راهی هم کامل و مجهز هستند... ما ساعت ۹:۳۰ هتل را ترک کردیم و همانطور که قبلاً نوشتم از اشتوتگارت و جنگل های سیاه عبور کردیم. ساعت ۵ بعدازظهر، Novotel لوکزامبورگ بودیم... بعد از هتلی مثل Holiday Inn مونیخ با آن رفتار خشن، اینترنت گران(۳ یورو برای ۱۵ دقیقه) و کاغذبازی خنده دارشان، ورود به هتل راحتی مثل Novotel واقعاً لذت بخش بود.

جنگل سیاه - آلمان

جاده ای در دل جنگل سیاه

استراحتی کردیم و برای شرکت در مراسم آغاز سال نو میلادی حاضر شدیم. این مراسم در بخش قدیمی شهر Clausen اجرا می شد. ۱۱:۳۰ هتل را ترک کردیم. شهر خلوت و ساکت، اما منطقه Clausen شلوغ و پرهیاهو بود. این منطقه پر است از بارها، کافه ها و دنس کلاب های شلوغ و پرسروصدا... جوان ها همه لباس رسمی پوشیده بودند و آماده ی شروع سال نو میلادی بودند... ساعت 12:00 که شد، آتش بازی زیبایی شروع شد... همه از کافه ها و بارها بیرون آمدند، شامپاین باز می کردند و با داد و فریاد شروع سال 2011 را جشن می گرفتند.

به ما هم خیلی خوش گذشت... حتی افراد مسن گروهمان هم آمده بودند و تماشا می کردند...

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/10/27ساعت 14:39 توسط ژاله ابراهیمی |

روز هشتم: پنجشنبه ۹ دی ۱۳۸۹، ۳۰ دسامبر ۲۰۱۰

مونیخ و گشتی که از ساعت ۹:۰۰ صبح آغاز شد...

ابتدا به دیدن دروازه ی قدیمی شهر رفتیم. و بعد برای اینکه حسن نیت آلمانی ها نسبت به یهودیان ثابت بشود، کنیسه ی Ohel Jakob را دیدیم. این کنیسه در تاریخ ۹ نوامبر ۲۰۰۶ و در شصت و هشتمین سالروز تخریب کنیسه ای دیگر، ساخته شده بود. طراحی آن طبق طرح معبد سلیمان در اورشلیم است.

کنیسه Ohel Jakob - مونیخ

کنیسه ی Ohel Jakob

بعد نوبت نمایشگاه BMW شد. این نمایشگاه بخش های مختلفی دارد، در بخشی از آن می شود جدیدترین اتومبیل های BMW را دید. بخشی مختص فروش اتومبیل است. بخشی دیگر مخصوص افرادی است که اتومبیل BMW خریده اند و دوست دارند آن را از نمایشگاه اختصاصی BMW تحویل بگیرند. نمایشگاه موتورهای BMW در طبقه دوم در انتظار افراد کنجکاو است. فروشگاه سوغاتی های مارکدار BMW و کافه BMW هم دیگر اجزاء این نمایشگاه هستند.

معماری ساختمان نمایشگاه به سبک "فوتوریسم" است و من خیلی از آن خوشم آمد. عکس هایش را ببینید...

نمایشگاه بی ام و - مونیخ

طبقه اول نمایشگاه BMW 

نمایشگاه بی ام و - مونیخ

طبقه دوم

نمایشگاه بی ام و - مونیخ

این هم آخرین عکس

مونیکا راهنمای ۷۳ ساله مان گفتند که BMW در سال ۲۰۱۰ از محل سود فروش اتومبیل هایش به چینی ها، به کارمندانش ۱۰۰۰ یورو پاداش داده است.

پارک المپیک نزدیک نمایشگاه BMW است. این پارک برای بازیهای المپیک تابستانی ۱۹۷۲ طراحی و ساخته شده است. المپیک ۱۹۷۲به خاطر حادثه تروریستی ای که فلسطینیان رقم زدند، المپیک پرسروصدایی بوده است. قضیه از این قرار بوده که هشت تروریست فلسطینی در نیمه شب پنج سپتامبر ۱۹۷۲ به خوابگاه ورزشکاران اسرائیلی مستقر در دهکده المپیک حمله می کنند و چند تن از ورزشکاران اسرائیلی را به گروگان گرفته و چند تن را نیز شبانه می کشند. قضیه در نهایت، با دخالت پلیس آلمان به پایان می رسد. در این درگیری، ۹ ورزشکار اسرائیلی، ۵ تروریست فلسطینی و چند کماندوی پلیس آلمان کشته می شوند.

مثل همه پارک های المپیک، پارک المپیک مونیخ هم فضای زیادی را در بر می گیرد. جالب اینکه، چادرهایی که به خاطر زمستان روی فضاهای ورزشی را می پوشاندند، به شکل کوه های آلپ طراحی شده بودند.

طبقه ی آخر المپیک تاور یا همان برج المپیک، به رستورانی اختصاص داده شده است، که بهترین آشپزهای آلمان در آن غذا طبخ می کند...

برج المپیک - مونیخ

برج المپیک

جالب است بدانید که بیشتر اهالی باواریا (استانی که مونیخ در آن واقع شده)، کاتولیک هستند. باواریایی ها در زمان مارتین لوتر و آغاز شکل گیری شاخه پروتستان، قانونی را وضع کردند که طبق آن پروتستان ها نمی توانستند در باواریا زندگی کنند. یا باید کاتولیک می ماندند یا منطقه را ترک می کردند.

قصر Nymphenburg اقامتگاه تابستانی حکمرانان باواریا، دیگر مکانی بود که ما در زمستان به دیدنش رفتیم. قصر نیمفنبرگ که سبک معماری اش باروک است، در قرن ۱۷ میلادی و به شادمانه ی تولد ولیعهد باواریا ساخته شده است. این قصر اقامتگاه خاندان Wittelsbach بوده و هست. آخرین بازمانده ی این خاندان، فرانتس، دوک باواریا که ۷۴ سال دارد، هنوز در قصر زندگی می کند. جالب اینکه فرانتس همجنس باز است و فرزندی ندارد.

قصر نیمفنبرگ - مونیخ

قصر نیمفنبرگ

باغ ۲۰۰ هکتاری قصر نیز طرفداران خودش را دارد. طراحی اولیه ی باغ به سبک باغ ایتالیایی بوده است که به باغ فرانسوی تغییر یافته. بخشی از قصر در حال حاضر به مدرسه تبدیل شده و بخشی به موزه.

قصر نیمفنبرگ - مونیخ

قصر نیمفنبرگ

و بالاخره گشتمان در میدان ماریان پلاتز به اتمام رسید. ماریان پلاتز از سال ۱۱۵۸ که ساخته شده است، همواره مرکز شهر مونیخ بوده است. این میدان میزبان دو ساختمان شهرداری قدیم و جدید است. در مرکز میدان، مجسمه طلایی مریم مقدس قرار دارد که به عنوان ملکه آسمانها، بر روی ماه ایستاده است.

ساختمان شهرداری جدید - مونیخ

ساختمان شهرداری جدید، تقدیم به الهام گوران...

کلیسای جامع مونیخ که Frauenkirche(بانوی عزیز ما) نامیده می شود، نزدیک ماریان پلاتز است. اما ما خسته تر از آن بودیم که به دیدنش برویم.

اگر به مونیخ می روید، پرتزل Pretzel بخورید. چون مونیخ محل تولد این نان است.

پرتزل

پرتزل

در باواریا شراب خوب پیدا نمی شود، چرا که انگور خوب به عمل نمی آید، اما باواریا مهد آبجو است. سرانه تولید آبجو در این ایالت، سالانه 140 لیتر است.

اگر یک روز دیگر در مونیخ می ماندیم، حتماً داخائو Dachau را می دیدیم. داخائو اولین کوره ی آدم سوزی آلمان نازی است که در حال حاضر به موزه تبدیل شده است و یکی از سایت های پرطرفدار علاقمندان به "گردشگری سیاه" است. این سایت در 16 کیلومتری شمال شرق مونیخ واقع است.

سایت دیگری که فرصت نکردیم ببینیم ورزشگاه زیبای Allianz Arena است که در حومه ی شهر قرار دارد.

از آنجاییکه "لودویک اول"، یکی از حکمرانان باواریا علاقه خاصی به یونان داشته، آثار قابل توجهی از یونان باستان در موزه های مونیخ موجود است. می شود آنها را هم به برنامه افزود.

Deutsches Museum هم موزه تکنولوژی آلمان است که حیف است بازدید آن را از دست بدهید. 

...مونیخ دو سوم بناهایش را طی جنگ جهانی از دست داده، آنچه ما دیدیم بخشی از آن یک سومِ باقی مانده بود.

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/10/26ساعت 18:49 توسط ژاله ابراهیمی |

روز هفتم: چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸۹، ۲۹ دسامبر ۲۰۱۰

ساعت ۹:۰۰ صبح وین را ترک کردیم... باز هم به سوی غرب... در سفرهای زمینی، خوشبختانه این فرصت هست که در کنار دیدن مناظر، به موسیقی های مرتبط با مکان هایی که از آن می گذریم گوش دهیم، و حتی فیلم ببینیم. قبل از سفر، یکی از دوستان لطف کردند و فیلم "اشک ها و لبخندها" یا همان "Sound of Music" را برایم آوردند. این فیلم در سالزبورگ ساخته شده و چون فیلم موفقی بوده است، توریست ها این شهر را با این فیلم می شناسند، حتی توری هم در سالزبورگ با عنوان Sound of Music برگزار می شود که در آن، توریست ها به دیدن لوکیشن های فیلم می روند...

فیلم را با هم در اتوبوس دیدیم و دقیقاً وقتی فیلم تمام شد به سالزبورگ رسیدیم... Heidi راهنمای محلی سالزبورگ منتظرمان بود. گشتمان را از میدان "میرابل" آغاز کردیم. هایدی برایمان گفت که سالزبورگ شهری است که اقتصادش بر استخراج نمک از معادن جنوب آن استوار است. شهری که 1300 سال پیش توسط یک اسقف کاتولیک بنیان گذاری شده و اسقف ها تا قرن 19 بر شهر حاکم بوده اند.

هنر جدید در سالزبورگ

هنر نو در خیابان های قدیمی سالزبورگ...

ساختمان شهرداری سالزبورگ را دیدیم که پیشتر خانه ی اسقفی بوده که با وجود قولش به کلیسا مبنی بر تجرد مادام العمر، عشقش به سالومه، زنی زیبا، او را رها نمی کند و بالاخره با او ازدواج می کند و این خانه را برای سالومه و 15 فرزند مشترکشان می سازد. حالا این ساختمان زیبا، مرکز ثبت ازدواج شهر Civil Wedding Room نیز هست. 

در سالزبورگ خانه ای را دیدیم که موتزارت در آن متولد شده و تا 17 سالگی در آن زندگی می کرده است. پیانوی موتزارت هنوز در این خانه نگهداری می شود.

خانه ی دیگری را دیدیم که موتزارت از 17 سالگی تا 25 سالگی که سالزبورگ را به مقصد وین ترک می کند، در آن زندگی می کرده است.

دانشکده ی موسیقی شهر، دانشکده ی "موتزارت" نام دارد.

قلعه ی سالزبورگ Hohensalzburg را دیدیم که افتخارش این است که هرگز هیچ سپاهی نتوانسته آن را فتح کنده. این قلعه یکی از بزرگترین قلعه های قرون وسطای اروپاست. ساخت قلعه در سال 1077 م. آغاز شده و حدود 600 سال طول کشیده است.

قلعه هوهن سالزبورگ - سالزبورگ

قلعه ی هوهن سالزبورگ که بر بلندترین نقطه ی شهر بنا شده است

رود سالسا و کوه کاپوچینCapuchin را دیدیم. "کاپوچو" به کلاهی گفته می شود که راهبان کلیسا بر سر می گذارند. "کاپوچینو" قهوه ای است که کف رویش مثل کلاه راهبان است. در کوه "کاپوچین" که نزدیک سالزبورگ است، راهبان دیر زندگی می کنند. به علاوه در سالزبورگ، دو صومعه ی مردانه و زنانه وجود دارد، که صومعه ی زنانه را در فیلم "اشک ها و لبخندها" می بینیم.

سالزبورگ روزگاری مرکز صنایع دستی بوده. حالا فقط دو نفر باقی مانده اند که یکی شان زیباترین و گرانترین چترهای دنیا را با دست درست می کند و آن یکی یادم نیست که چه کاری انجام می دهد...

قدیمی ترین رستوران اروپا، رستوران سنت پیتر(که اسم کاملش هست Stiftskeller St. Peter) در سالزبورگ است. این رستوران که در سال 803 م. تاسیس شده، فضایی دارد دوست داشتنی در دل کوه... و چندان گران هم نیست.

رستوران سنت پیتر - سالزبورگ

داخل رستوران سنت پیتر

در یکی از کلیساهای شهر، یک اثر "چیدمان" Installation دیدیم که فوق العاده بود... در این اثر که عنوانش "پرتوهای بی انتها" Endless Beams بود، هنرمند اتریشی تعداد زیادی نخ ابریشمی را از سقف کلیسا آویزان کرده بود و با سنگ هایی بر کف کلیسا ثابتشان کرده بود... خورشید که به ابریشم ها می تابد، پرتوهای نور می درخشند...

Endless Beams

چیدمان Endless Beams

شکلات های معروف موتزارت که حالا همه جا تولید می شوند، برای اولین بار در سالزبورگ ساخته شده اند. ما رفتیم و شکلات فروشی مبدع را دیدیم و شکلات های گران قیمتش را خریدیم. شکلات های اصل خیلی خوشمزه تر از کپی ها هستند، اصلاً قابل مقایسه نیستند... مغازه ی اصلی اینجاست!

شکلات موتزارت اصل

... و راهمان را ادامه دادیم به سمت مونیخ... 

+ نوشته شده در جمعه 1389/10/24ساعت 22:16 توسط ژاله ابراهیمی |

روز ششم: سه شنبه ۷ دی ۱۳۸۹، ۲۸ دسامبر ۲۰۱۰

خوشبختانه Karl به موقع آمد... و گشتمان را با ساختمان "سازمان ملل" شروع کردیم. مقر سازمان ملل در وین، در سال ۱۹۷۹ ساخته شده و از نظر اهمیت، سومین رتبه را در جهان دارد. این مجموعه که از مرکز شهر فاصله دارد، سازمان ها و دفاتر متعددی را در بر می گیرد. به عنوان مثال سازمان توسعه صنعتی، سازمان انرژی اتمی، سازمان حمایت از آوارگان و... در این مجموعه قرار دارند. حدود ۴۵۰۰ دیپلمات در مقر سازمان ملل کار می کنند. ساختمان سازمان ملل متعلق به اتریش است و سازمان ملل متحد آن را از اتریش اجاره کرده، البته به بهایی سمبلیک: یک یورو در سال!

سازمان ملل در بخشی از وین واقع شده که به آن Donauinse  یا  Danube Island گفته می شود. البته Danube Island مرکز تفریحی وین نیز هست و آخرین جمعه، شنبه و یکشنبه جولای هر سال، میزبان بزرگترین فستیوال اروپا در فضای باز است. در این فستیوال هنرمندان مشهور به اتریش می آیند و به اجرای موسیقی می پردازند... به عنوان مثال در سال 2008 "مدونا" در این فستیوال برای 57000 تماشاگر کنسرت اجرا کرده است. این فستیوال، سالانه ۳ میلیون نفر شرکت کننده دارد.

بخشی از Danube Island به Copa Cagrana مشهور است بر وزن Copacabana ساحل مشهور ریودوژانیرو... Copa Cagrana تابستان ها پر است از رستوران و بار و کافه و امکان انجام انواع ورزش های آبی و غیرآبی را دارد. بخشی از این ساحل نیز به عنوان Nude Beach در نظر گرفته شده است.

به مرکز شهر آمدیم و "پراتر" را دیدیم. پراتر مرکز ورزشی و تفریحی وین است. در این مرکز علاوه بر شهربازی معروفش، استادیوم فوتبال، محوطه سوارکاری، دوچرخه سواری و فضای سبز بزرگی وجود دارد.

بعد موزه ی یوهان اشتراوس را دیدیم که خانه ی او نیز بوده است. و کلیسایی که او در آن ازدواج کرده. جالب اینکه در وین هر شب می شود به آثار او که به صورت زنده اجرا می شود، گوش سپرد.

مقصد بعدی، خانه  Hundertwasserhaus یکی از پر بازدیدترین سایت های وین(با ۷۰۰۰ بازدیدکننده در سال) بود. "هوندرت واسه" خانه ای است اکسپرسیونیستی که بین سال های 1983 و 1986 توسط "هوندرت واسه" نقاش و معمار اتریشی ساخته شده. این خانه که رویکردی طبیعی دارد، دارای 250 درخت و بوته است. حتی سقف خانه مثل یک حیاط، پر از گل و گیاه است. پنجره ها هر کدام به شکلی متفاوت طراحی شده اند که القاءکننده ی یک ملودی هستند... طبیعت و سازه با هم ترکیب شده اند به طوری که وسط اتاق ها درختان سبز شده اند... هوندرت واسه از 52 آپارتمان و 4 دفتر کار تشکیل شده... زندگی در آن عجیب و گران نیست و مردم عادی به صورت اجاره ای در آن زندگی می کنند. (هوندرت واسه خانه های دیگری هم در وین ساخته است.)

خانه هوندرت واسه - وین

خانه ی "هوندرت واسه" که روبرویش یک مرکز خرید سوغاتی وجود دارد...

از رینگ وین گذشتیم و ساختمان های باشکوه اطرافش را دیدیم. رینگ وین خیابانی است که منطقه یک این شهر را از دیگر مناطق جدا می کند. وین قدیم همین منطقه ی یک بوده و جایی که امروز رینگ وین قرار دارد، باروی اطراف شهر بوده است. با گسترش شهر، بارو تخریب می شود و خیابان کنونی جای آن را می گیرد. اشراف ساختمان های گران قیمتی در دو طرف این خیابان می سازند و به تدریج به یکی از باشکوه ترین خیابان های اروپا تبدیل می شود. بیشتر آن ساختمان ها حالا به هتل های گران قیمت تبدیل شده اند.

نوبت کاخ "شون برون" Schönbrunn شد. "شون برون" قصر ییلاقی هاپسبورگ ها در اطراف وین بوده که با گسترش وین بخشی از شهر شده است... این قصر ۱۴۰۰ اتاق دارد که ۴۰ اتاق آن برای بازدید عموم در نظر گرفته شده است. بقیه ی اتاقها همه مورد استفاده هستند... بخش مهمی از شون برون در زمان "ماریا ترزا" در قرن هجدهم ساخته شده است. ماریا ترزا برای هر خانواده ی منتسب به هاپسبورگ، ۵ اتاق و گاه ۱۰ اتاق اختصاص داده بوده است. جالب اینکه خودش ۱۱دختر و ۵ پسر داشته. دخترانش با خانواده های سلطنتی کشورهای مختلف اروپایی ازدواج می کنند تا منافع اتریش در آن کشورها حفظ شود. کوچکترین دخترش، "ماری آنتوانت"، با لویی شانزدهم ازدواج کرد که سرنوشتش را می دانیم...

شون برون - وین

شون برون باغ فرانسوی بزرگی هم دارد پر از مجسمه... بخشی از آن با ساختمان های رومی و ابلیسک های مصری تزئین شده، در بخشی از باغ، قدیمی ترین باغ وحش جهان را می شود دید. کاخ شون برون در سال ۷/۲ میلیون بازدیدکننده دارد و باغ وحش حدود ۴ میلیون!

در مسیر، موزه ی تاریخ نظامی وین را هم دیدیم. یکی از اشیاء این موزه، ماشینی است که "فرانس فردیناند"، ولیعهد اتریش در سال ۱۹۱۴ در آن کشته شد. این قتل همان است که جنگ جهانی اول به خاطرش شروع شد!

"بل ودره" Belvedere قصر دیگری بود که دیدیم. این قصر نه یک قصر سلطنتی، که اقامتگاه تابستانی یکی از فرماندهان شکست ناپذیر اتریش به نام "یوجین آو ساوی" Eugene of Savoy بوده است. او در جنگ با عثمانی، فرانسه، ایتالیا، اسپانیا بسیار موفق عمل کرده است. در حال حاضر بخشی از کاخ به موزه ی آثار هنری تبدیل شده است، در این موزه می شود کار نقاشانی مثل شیله، کوکوشکا و کلیمت را دید. تابلوی معروف "بوسه" ی کلیمت که پوستر آن یکی از پرفروش ترین پوسترهای جهان بوده است، هم در این موزه نگهداری می شود.

بل ودره - وین

بخش بالایی بل ودره

اسفنکس - بل ودره - وین

 اولین بار بود که اسفنکس زنانه می دیدم... مجسمه ای در حیاط بل ودره.

بوسه اثر کلیمت

بوسه اثر گوستاو کلیمت

برگشتیم به رینگ وین... ساختمان اپرای وین را دیدیم که 2500 نفر گنجایش دارد. یادبود موتزارت را نیز. موتزارت ده سال آخر عمر کوتاهش(37 سال) را در وین گذرانده است و در وین هم در گذشته. اما آرامگاه او دقیقا معلوم نیست. موزه ی هنرهای زیبا را که به آثار باروک و رنسانس اختصاص دارد، دیدیم. در این موزه کارهای روبنس، تینتورتو، وان دایک، تی سین و... را می شود دید. مقابل آن، موزه ی تاریخ طبیعی وجود دارد که اگر تا به حال دایناسور ندیده اید، می توانید بروید و اسکلت واقعی یک دایناسور را در آن ببینید. پارلمان اتریش هم در رینگ وین قرار دارد. پارلمان شبیه بناهای یونان باستان ساخته شده است، چرا که یونان مهد دموکراسی بوده است. حتی مجسمه ی آتنا، خدای هوش و ذکاوت یونانیان روبروی آن قرار دارد. ساختمان شهرداری گوتیک، سالن تئاتر آلمانی زبان، دانشگاه وین که قرن 14 تاسیس شده...

از میدان قهرمانان وارد قصر هوفبورگ Hofburg شدیم. هوفبورگ هم قصر وحشتناک بزرگی است. قصری که ساختنش 700 سال طول کشیده و هرگز به پایان نرسیده است. در حال حاضر موزه های "مردم شناسی"، "آلات موسیقی"، "اشیاء یافته شده در افسوس ترکیه" و موزه ی "اسلحه" در آن قرار دارند. موزه "جواهرات" وین هم همانجاست. از آنجاییکه هاپسبورگ ها بر کشورهای مختلفی حکمرانی می کرده اند، مجموعه ی کاملی از جواهرات اروپا را می شود در این موزه دید.

قصر هوفبورگ - وین

قصر هوفبورگ. سمت چپ تصویر، دو ساعت، یکی آفتابی و دیگری برای نشان دادن هلال ماه روی دیوار دیده می شود...

وین شهری رومی بوده است و هنوز می شود بازمانده های شهر رومی را در نزدیکی کلیسای سنت استفان دید. کلسیای سنت استفان هم کلیسایی است به سبک گوتیک با 137 متر ارتفاع و 350 پله  برای رسیدن به بالاترین نقطه اش...

کلیسای سنت استفان - وین

کلیسای سنت استفان

شب، به "کورسالن" Kursalon رفتیم... همانجایی که اشتراوس برنامه هایش را اجرا می کرده و کنسرتی فوق العاده دیدیم و شنیدیم. آنجا بود که متوجه شدم چرا در ایران موسیقی کلاسیک، اغلب کسل کننده و یکنواخت به نظر می آید... امکانات سالن، نحوه ی اجرا، اضافه شدن رقص باله یا اپرا به موسیقی کلاسیک، حال و هوای آن را کاملاً تغییر می دهد...

و در پایان... "بتهوون" حدود 35 سال در وین زندگی کرده است. مشهور است که در این 35 سال 60 بار(به روایتی دیگر 40 بار) محل اقامتش را تغییر داده. طبق گفته ی کارل، تعدادی از این خانه ها هنوز سر جایشان هستند و می شود رفت و دیدشان.

"لودویگ ویتگنشتاین" فیلسوف معروف متولد وین، خانه ای را در وین طراحی کرده که هنوز وجود دارد.

"زیگموند فروید"  47 سال در وین زندگی کرده است. بسیاری از آثارش را در این شهر و در خانه ای که حالا به موزه ی فروید تبدیل شده است، به رشته ی تحریر در آورده است.

قبرستان مرکزی وین Zentralfriedhof هم یکی دیگر از مکان های دیدنی وین است که ما فرصت نکردیم برویم... مقبره ی بتهوون، شوبرت، برامس، کارل کراوس و... آنجاست.

وین منطقه ای دارد به نام "مثلث برمودا". این منطقه پر است از بار و کافه و... چون مردم می روند آنجا و برای چند ساعتی ناپدید می شوند، اسمش را گذاشته اند "مثلث برمودا"!

می بینید که دو روز برای دیدن این همه، بسیار کم بوده است...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/22ساعت 20:42 توسط ژاله ابراهیمی |

روز پنجم: دوشنبه ۶ دی ۱۳۸۹، ۲۷ دسامبر ۲۰۱۰

میدان ماریا ترزا - وین

این روز روزی شیطانی بود!

آژانس اتریشی اشتباه کرده بود و راهنمای محلی نیامد!  خودمان شهر را گشتیم!

الآن هم که آمدم این مطلب را بنویسم، ۳ بار پاک شد! کسی از سعد و نحس بودن روزها خبر دارد؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/22ساعت 20:33 توسط ژاله ابراهیمی |

روز چهارم: یکشنبه ۵ دی ۱۳۸۹، ۲۶ دسامبر ۲۰۱۰

بالاخره زمان وداع با بوداپست دوست داشتنی فرا رسید... ساعت ۹:۳۰ هتل را ترک کردیم و به سمت غرب راندیم. ۱۲:۳۰ به براتیسلاوا رسیدیم. راهنمایمان خانم Kutlikova در آن سرما منتظر ما ایستاده بود، لبخند می زد و به ما خوشامد می گفت...

دانوب همچنان با ما همسفر بود. اولین سایتی که در براتیسلاوا دیدیم، پل UFO بود بر روی این رود. این پل که برجی شبیه سفینه های فضایی دارد، به UFO شهرت پیداکرده است. سفینه در واقع رستوران شیک و گران قیمتی است که هم از طریق 430 پله می توان به آن رسید و هم آسانسور دارد.

پل UFO - براتیسلاوا 

پل UFO

براتیسلاوا حس فلورانس را در من زنده کرد. کوچه های باریک و ساختمان های قدیمی اش بسیار شبیه فلورانس بود. از این کوچه ها به میدان اصلی شهر رسیدیم، جایی که هتلی قدیمی که میزبان افراد مشهوری همچون آلبرت انیشتین، آلفرد نوبل، توماس ادیسون، یوری گاگارین و... در انتظار ما بود.

در کوچه های براتیسلاوا مجسمه های جالبی می شود دید. از جمله مجسمه ی برنزی The Watcher که از سال 1997 تا به حال، به رفت و آمد عابران می نگرد...

The Watcher - براتیسلاوا

مردم معتقدند لمس کردن بینی The Watcher برایشان شانس می آورد!

یا مجسمه ی ایگناس خوش تیپ. ایگناس مردی از اهالی براتیسلاوا بوده که به ظاهرش اهمیت زیادی می داده و ظاهراً مهربان هم بوده... پس از فوت او در سال 1967 مردم مجسمه ی او را می سازند و به یاد او در خیابانی که همیشه از آن رفت و آمد می کرده، می گذارند.

ایگناس خوش تیپ - براتیسلاوا

ایگناس خوش تیپ

براتیسلاوا قلعه ای به جا مانده از قرن 13 دارد که نماد شهر هم هست. به دیدن قلعه هم رفتیم. تصویر این قلعه بر روی سکه های 10، 20 و 50 سنتی کشور اسلواکی نقش بسته است. اسلواکی از سال گذشته به محدوده یورو پیوسته است.

در کوچه های براتیسلاوا که قدم می زدیم بر روی زمین پلاک های فلزی دیدیم، راهنمایمان گفتند که اینها نشان دهنده ی مسیری هستند که شاه و ملکه پس از تاجگذاری از آن عبور کرده اند!

پلاک های مسیر شاه و ملکه - براتیسلاوا

پلاک نشان دهنده ی مسیر شاه و ملکه

در براتیسلاوا خانه ای را دیدیم که "جواهر لعل نهرو" و دختر خردسال اش "ایندرا گاندی"، مدتی در آن زندگی کرده بودند... به علاوه سفارت اتریش را که موتزارت در سن ۶ سالگی در آن به اجرای موسیقی پرداخته بود.

نهار را در براتیسلاوا خوردیم. 15:30 شهر را ترک کردیم. فاصله براتیسلاوا تا وین 68 کیلومتر است. 16:30 به وین رسیدیم.

پس از استقرار در هتل، برای گشتی شبانه در خیابان های اطراف بیرون آمدیم... فردا، روزی دیگری در انتظار ما بود.

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/10/20ساعت 21:59 توسط ژاله ابراهیمی |

مطالب قدیمی‌تر