X
تبلیغات
مسافر - ايران

سال گذشته همین موقع ها گروهی داشتم از کشور لتونی. امسال هم آمده اند و امشب پروازشان در فرودگاه امام خمینی به زمین می نشیند. فردا تهران را می بینیم، بعد به شیراز می رویم. یزد، اصفهان، نطنز، کمپ متین آباد و کاشان هم در برنامه شان هست.

سال گذشته فرصت نشد گزارش سفری بنویسم. حالا چند عکس از سفر سال قبل ببینید:

تهران...

شیراز در اردیبهشت...

یادم است که این خانم بسیار تحت تاثیر فضای حافظیه قرار گرفته بود و مدتی طولانی همینطور اینجا ایستاده بود...

فالوده شیرازی...

برج خاموشان یزد...

در این گروه همه افراد طعم زندگی در حکومت کمونیستی شوروی را چشیده بودند. برایم از این طعم بسیار گفتند. برایم از روزهایی گفتند که میوه ای برای خوردن نداشتند.

بین راه جایی شقایق ها ما را مهمان کردند...

و کمپ متین آباد با رصد شبانه، شام خوش طعم و شترسواری صبحگاهی...

این خانمی که دارد دست تکان می دهد اسمش «گونترا» است. گیاهخوار است و در طول سفر بی آنکه کوچکترین دردسری داشته باشد، چیزی برای خوردن پیدا می کرد. بسیار مهربان بود و زمان ترک ما می گریست...

دوست داشت بفهمد حروف در خط فارسی چطور ترکیب می شوند و کلمات را می سازند...

به خاطر این خاطرات است که شغلم را بسیار دوست دارم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1392/02/08ساعت 19:47 توسط ژاله ابراهیمی |

گیلگمش به دنیا آمد. ماه هاست که منتظر تولدش بوده ام... متنی که به عنوان یادداشت سردبیر برایش نوشته ام اینجا می گذارم تا شما هم از چند و چون تولدش آگاه شوید:


چند ماه است که به انتشار این ویژه‌نامه فکر می‌کنیم، در واقع به «چگونگی» انتشار آن فکر می‌کنیم. از آب و رنگ آن گرفته تا طیف مخاطب و قالب و محتوا، همه را با هم، با نویسندگان مجله، انتخاب کرده‌ایم. ما در جلسات متعدد، فکرها و ایده‌هایمان را با همدیگر درمیان گذاشتیم تا تصویری واضح از مجله ترسیم کنیم. برای رسیدن به این تصویر، حتی سفر هم رفته‌ایم و در طول سفر، درباره این نوزاد عزیز گفتگو کرده‌ایم. باورمان بر این بوده که کار گروهی بهتر از کار فردی است و چه گروهی بهتر از آنان که در مجله قلم می‌زنند؟

در این فرآیند چندماهه، «میراث» و «گردشگری» را به عنوان کلیدواژه‌هایی که مجله بر پایه آنها شکل می‌گیرد، انتخاب کرده‌ایم. ما تصمیم گرفتیم ساده بنویسیم، آنگونه که خواندنی باشد و صمیمی با مخاطب. رنگ «آبی فیروزه‌ای» یا «Persian Blue» را که به افتخار ایرانیان اینگونه نامیده شده، به عنوان رنگ غالب مجله برگزیده‌ایم. ما این ویژه‌نامه را «گیلگمش» نامیدیم تا نشانی از «اولین مسافر تاریخ» بر پیشانی داشته باشد. همان گیلگمشی که همچون هر یک از ما دل به دریای سفر می‌زند تا بیابد آنچه را ندارد و بداند آنچه را نمی‌داند.

و کلام آخر اینکه امسال، چهلمین سال تولد کنوانسیون میراث جهانی یونسکو است، کنوانسیونی که در این سالها، هم به حفاظت از منابع طبیعی پرداخته‌است و هم میراث فرهنگی را در دستان حمایت خود گرفته‌است. از این رو و به پاسداشت این چهل سالگی، در این ویژه‌نامه به «میراث» پرداخته‌ایم. اینکه چه داریم و چگونه حفظش می‌کنیم، حافظان میراث چه کسانی هستند و در چه حالند، چیزی است که در برگ‌های این ویژه‌نامه می‌خوانید...

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/12/06ساعت 17:18 توسط ژاله ابراهیمی |

تقویم ستاره ای بابلی - متعلق به کتابخانه آشور بانیپال

دیروز در سمینار «قشم، نگین خلیج فارس» مبحثی باز شد درباره تقویم های محلی، آغاز سال در مرداد ماه و...، یک توضیح کوتاه در این مورد می نویسم شاید به کار شما هم بیاید:

تقویم های محلی در ایران اکثراً بر اساس تقویم یزدگردی هستند و تقویم یزدگردی ریشه در تقویم کهن ساسانی دارد.

در تقویم کهن ساسانی، سال به 12 ماه 30 روزه تقسیم می شود و 5 روز در پایان سال به آن اضافه می کنند. از این رو سال کهن ساسانی با سال اعتدالی همخوانی ندارد و آغاز سال ساسانی گردشی است. سال یزدگردی هم همینطور...

در پرانتز اضافه کنم که برای جبران آن 5 ساعت و 48 دقیقه و 46 ثانیه ای که در هر سال باقی می ماند (و حالا ما در تقویم مان آن را در سال کبیسه اعمال می کنیم)، هر 120 سال، یک ماه به تقویم اضافه می کرده اند، و در آن یک ماه به جشن و پایکوبی می پرداخته اند و به همین دلیل است که پیرترها برای جوان ها آرزوی 120 ساله شدن می کنند. تا آن یک ماه را که در تقویم نیست ببینند...

برگردیم به سال یزدگردی... آغاز سال یزدگردی گردشی بوده است، بر همین اساس آغاز سال در تقویم های محلی هم گردشی بوده است. به عنوان مثال تقویم دیلمی یا گیلانی تا سال 1325 هجری خورشیدی گردشی بوده است، اما در سال 1326 خورشیدی روز 14 مرداد ماه که از قضا روز مشروطیت هم بوده است، با روز آغاز تقویم یزدگردی یکی می شود. در سال های قبل از 1357 روز 14 مرداد با عنوان روز مشروطیت جشن بزرگی در کشور برپا می شده و روزنامه ها شماره های خاص چاپ می کرده اند و... و چون آن سال این دو اتفاق با هم همزمان می شوند، ذهن روستاییان گیلانی به این سمت می رود که آغاز سال دیلمی همیشه با روز مشروطیت که جشن و تعطیل رسمی است یکی است و آغاز سال دیلمی از آن پس 14 مرداد می شود، که صحیح نیست. 

اما درباره تقویم ساحلی که ساحل نشینان خلیج فارس و از جمله قشمی ها از آن استفاده می کنند، قضیه کاملاً متفاوت است. در تقویم ساحلی سال به 3 فصل 100 روزه و 1 فصل 65 روزه تقسیم می شود و آغاز سال همیشه در اول مرداد است.

منبع: گاهشماری؛ دکتر رحیم رضازاده ملک

+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/11/18ساعت 11:18 توسط ژاله ابراهیمی |


دوست خوبم «محسن شاهمردی» نمایشگاه عکسی برپا کرده با عنوان «عمق». این نمایشگاه به صورت آنلاین برگزار می شود و از روز سه شنبه 28 آذر در سایت گالری «خاک» به آدرس www.khakgallery.com قابل بازدید است.
شما را به بازدید از این نمایشگاه مجازی دعوت می کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/09/26ساعت 9:31 توسط ژاله ابراهیمی |

آه که وقتی اینها متولد می شوند، چقدر چیز با خودشان به دنیا می آورند...

دستشان را باید بوسید که «رشد» همین کاری است که اینها دارند می کنند.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/09/22ساعت 9:17 توسط ژاله ابراهیمی |

تاج ستانی اردشیر از اهورامزدا - نقش رستم

چند نکته درباره ساسانیان:

1. «جاحظ» درباره اردشیر بابکان می نویسد: «اردشیر در مورد خود هم معتقد به مجازات بود. او دو جوان باهوش را مأمور سنجیدن رفتار خود در مجلس ها کرده بود. آن ها خطاهای شاه را به هنگام مستی و میگساری در دفتری می نوشتند و بامداد روز بعد آن را برای او باز می خواندند. آنگاه شاه درصدد جبران آن خطا می کوشید و آن روز خود را از هر خوراک نیکو محروم می کرد و جز نان جو و پنیر چیزی نمی خورد.»

2.  در سنگ نوشته کعبه زرتشت، شاپور خود را خدایگان مزداپرست، شاپور شاهان شاه ایران و انیران می خواند، که مینوی چهر(نهاد) از ایزدان دارد. اینجا برای نخستین بار به نام «ایران» بر می خوریم.

3. نام کَردِر (موبد معروف ساسانی) به معنای بُرنده است.

4. ما همیشه با افتخار نقش برجسته پیروزی شاپور بر والرین را به توریست ها نشان می دهیم، غافل از اینکه این پیروزی چندان هم یکدست نبوده است. شاپور پس از پیروزی بر والرین، در مسیر برگشت درگیر جنگی با اُذینه شاه تدمر(پالمیرا یا سوریه امروزی) می شود، خودش فرار می کند، بخشی از غنایم واگذار می شود و حتی تعدادی از افراد حرمش هم به دست طرفداران والرین می افتند.

5. کردر در کتیبه کعبه زرتشت می نویسد: «و برهمن و نصارا و مسیحی و مک تک و زندیک در کشور زده شدند. و بت ها شکسته شد... برهم زنندگان دین را سخت به کیفر رساندم. دل آگاهشان کردم تا خوب شدند... و بس پیوند همخونی(ازدواج با محارم) روا کردم...» دمش گرم!

6. تاریخ که به «بهرام گور» می رسد، افسانه آغاز می شود... افسانه ها را شاید یکبار دیگر نوشتم، اما برای ختم این مطلب؛ حمزه اصفهانی می نویسد، به فرمان بهرام بر تابوت سنگی او نوشته بودند: «چون در زمین نیرو یافتم، آثاری پسندیده از خود به جای گذاشتم. اما بهره ما همین تنگنا بود و ما سکونت در آن به یقین می دانستیم.»

منبع: تاریخ ایران در زمان ساسانیان -  دکتر پرویز رجبی

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/09/19ساعت 20:59 توسط ژاله ابراهیمی |

دوستم «لیلی حکیم»، گزارشی نوشته از زندان قصر... اینجا...

پیشنهاد می کنم بخوانید این نوشته شاعرانه را...

+ نوشته شده در جمعه 1391/09/17ساعت 8:45 توسط ژاله ابراهیمی |

«ورق‌پاره‌های زندان» بزرگ علوی، «در حیاط کوچک پاییز» اخوان ثالث، «کلیدر» دولت‌آبادی و «مرگ نازلی» شاملو در زندان قصر نوشته شدند... پزشکیار زندان قصر گفته که فرخی یزدی شعرهای خود را بلند بلند می‌خواند، شاید کسی آن‌ها را خاطر بسپارد و روی دیوار زندان می‌نوشت... شاملو که همزمان با اخوان ثالث به زندان افتاده بود بعد‌ها نقل کرد که ماموران زندان به دلیل آنکه پدرش رتبه سیاسی داشت او را شکنجه نمی‌کردند و به جایش اخوان را به سختی کتک می‌زدند. شاملو اشعار «مرگ نازلی» و «از عمو‌هایت» را در زندان قصر نوشت.

رد پای ادبیات در زندان قصر - فرزانه ابراهیم زاده


«در بندهای زندان قصر» آخرین پرونده سایت دوست داشتنی «تاریخ ایرانی» است. در این پرونده مقالات زیر را می توانید بخوانید:

- گشت و گذاری در زندان قصر با محمدعلی عمویی

- گفت‌و‌گوی تاریخ ایرانی با رئیس زندان قصر در دهه ۴۰

- رد پای ادبیات در زندان قصر/ عجایب شهر پر شوری است این قصر قجر

- مهرآیین در گفت‌وگو با تاریخ ایرانی: تبدیل زندان به موزه، دیدنی کردن نادیده‌هاست

- زندان؟ موزه؟ ننگ؟ خاطره؟/ بازداشتگاه‌های شوروی، یادمان قربانیان سرکوب‌های سیاسی شدند

- گفت‌وگو با شاهرخ ولی‌‌زاده، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه اهواز: عصر زندان‌های خشن پلیسی گذشته است

- گفت‌وگو با نویسندۀ کتاب «دیوارنوشته‌های زندان قصر»: بند زنان تخریب شد

- عشرتکده قجری که زندان پهلوی شد/ قصر نفرین شده

و...

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/09/14ساعت 23:9 توسط ژاله ابراهیمی |

پنجشنبه 9 آذر 91 ما به زندانی رفتیم که حالا موزه شده است؛ باغ موزه قصر.

در ابتدای بازدید، فیلمی دیدیم درباره سابقه این مکان و فرآیندی که منجر به تبدیل این زندان به باغ موزه شده است.

بعد، از کریدورهای زندان که حالا گالری های هنری شده اند، بازدید کردیم. همینطور که در تصویر زیر می بینید، راهنمایان موزه مجهز به بلندگو بودند.

«آب خنک» و «آب خنک خوردن» که دیگر وارد زبان ما شده است، از زندان قصر سرچشمه گرفته و داستانی دارد که راهنما برایمان گفت.

در باغ موزه قصر از تکنولوژی های جدید ارتباط با بازدیدکننده استفاده شده است. از جمله این کتابخانه دیجیتال که نمونه اش را من فقط در موزه «کشتی وایکینگ های اسلو» دیده ام.

به علاوه از کانسپچوال آرت یا هنر مفهومی هم سود برده اند.

تصویری از نیکلای مارکوف، طراح نقشه زندان.

زندان قصر محل زندانی شدن افراد مشهوری است؛ از جمله سردار اسعد بختیاری، شیر علیمردان بختیاری، لورنس عربستان، تیمورتاش، آیت الله طالقانی، احمد شاملو، بزرگ علوی، علی عمویی، فرخی یزدی و...

این سلول فرخی یزدی، شاعر و مبارز مشروطه خواه است.

مدیران موزه لطف کرده بودند و از چند نفر از زندانیان سابق خواسته بودند تا با ما همراه شوند و از خاطرات زندان بگویند.

ما به هواخوری در حیاط زندان رفتیم...

و در پایان بازدید، گفتگویی داشتیم با مدیران باغ موزه قصر و مدیر توسعه گردشگری شهرداری تهران. در این گفتگو راهنمایان با توجه به تجربیاتی که از دیگر سایت های گردشگری و موزه ها دارند، پیشنهادات و انتقادات خودشان را برای بهتر شدن باغ موزه، با مدیران در میان گذاشتند.

بازدید ما 3 ساعت زمان برد.

نگاه: بعضی ها می گویند شهرداری پول دارد که این کارها را می کند. من فکر می کنم فقط پول نیست. مدیر توسعه گردشگری شهرداری تهران به اندازه من برای این بازدید وقت گذاشت، خارج از ساعت اداری پی گیر کار ما بود و موقع بازدید شخصاً ما را همراهی کرد تا کار کارمندانش را به هنگام ارائه ببیند. در پایان بازدید با سعه صدر به پیشنهادات و انتقادات ما گوش داد و بدون تراشیدن هیچ عذر و بهانه ای، از کارمندان و مدیران زیر دستش خواست که مشکلات موجود را برطرف کنند.

+ نوشته شده در جمعه 1391/09/10ساعت 7:46 توسط ژاله ابراهیمی |

سکه اردشیر بابکان

1. بین کارهایم دارم کتاب «تاریخ ایران در زمان ساسانیان» نوشته دکتر پرویز رجبی را می خوانم. این کتاب را می خوانم و درود می فرستم به روح دکتر رجبی. کارهای این مرد چقدر مستند است. برای آوردن نام یک شخصیت در یک نقش برجسته، به چند مدرک استناد می کند، از آمیانوس و طبری و دینوری گرفته تا هینتس و گریشمن و پورداوود. دست آخر هم «احتمالاً...» و «اینطور به نظر می رسد...» را برای نشان دادن شک و تردید تاریخی اش به جمله می چسباند!

2. پیش ترها که «راهنمای سفر به استان فارس» نوشته اکسانا بهشتی را می خواندم، کیف می کردم. با خیال راحت می خواندم، به حافظه می سپردم و به گردشگران انتقال می دادم. حالا کتاب خانم بهشتی را گذاشته ام کنار کتاب آقای رجبی و مدام دارم مقایسه شان می کنم. خانم بهشتی اشتباهاتی دارد، که دکتر رجبی با دلیل و برهان آنها را تصحیح می کند، به خصوص آنجا که خانم بهشتی با قاطعیت مطلبی را عنوان می کند و دکتر رجبی با هزار دلیل و مدرک عدم قطعیت آن را یادآوری می کند. (متوجه هستم که اشتباهات کتاب خانم بهشتی، ارزش کار ایشان را در این برهوت کتابهای گردشگری کم نمی کند. ایشان زحمت کشیده اند و اطلاعات جامعی درباره تاریخ و فرهنگ و هنر و خوراک و پوشاک و... استان فارس تهیه کرده اند، بدیهی است که نمی توانسته اند، در هر یک از این زمینه ها، به اندازه یک متخصص وارد شوند.)

3. می خواهم بگویم که گاهی شک و تردید از سواد بیشتر است نه از کم سوادی.

4. می خواهم بگویم گاهی کتاب های گردشگری برای کسب اطلاعات، چندان قابل اعتماد نیستند.

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/09/05ساعت 23:56 توسط ژاله ابراهیمی |

راهنمایان در موزه ملک - 18 آبان 91

آیا حاضرید مقابل چشمان همکاران تان، وظایف شغلی تان را انجام بدهید؟

آیا حاضرید به آنها این اجازه را بدهید که کار شما را نقد کنند؟

راهنمایان گردشگری تهران دارند این کار را می کنند. طی دو ماه گذشته، آنها 4 بار در محوطه های گردشگری تهران جمع شده اند و هر کدام در مقابل چشمان دیگران به اجرای تور پرداخته اند. آنها خلاقیت، سواد تاریخی، روش ارائه، توانایی های بیانی، میزان آگاهی از زبان خارجی و آراستگی شان را در معرض نقد صریح همکاران شان قرار داده اند.

+ نوشته شده در دوشنبه 1391/08/29ساعت 17:14 توسط ژاله ابراهیمی |

تصویری از جنگ اسکندر و داریوش سوم در پمپی؛ اسکندر آخرین نفر در سمت چپ و داریوش آن مردی است که بالاتر از همه در سمت راست است.


تاریخ هخامنشیان* را می خوانم... به قسمت دردناک لشکرکشی اسکندر به ایران رسیده ام.

جدای درد، نکته ای که برایم بسیار جالب و عجیب است این است که آتنی ها(که امروز سنگ اسکندر را به سینه می زنند) در حملات او به ایران، نه تنها پشتیبان اسکندر نبودند، بلکه اسکندر از آنها در هراس بود که مبادا به سپاه ایران کمک برسانند! 

* تاریخ ایران؛ ایلامیها و آریاییها تا پایان دوره هخامنشی؛ پرویز رجبی

+ نوشته شده در شنبه 1391/04/10ساعت 23:7 توسط ژاله ابراهیمی |

شماره 36 «حرفه: هنرمند» به «تجربه تهران» می پردازد. می خوانمش. بعضی نوشته ها جایی در فضا، دور از تجربه واقعی نوشته می شوند. نویسندگان کتاب‌خوان و قلم به دست این نوشته ها، با تصوری از شهرهای دیگر، با گرزی بر سر تهران می کوبند. دیدشان محدود است و انگار به جز پنجره اتاقشان و کوچه ای که در آن زندگی می کنند، نمی بینند و نمی دانند. اشکالی ندارد. تا اینجا اشکالی ندارد. اما از آنجا که شروع می کنند به مقایسه این کوچه با پاریس، آن هم از چشمان مثلاً بودلر(!)، آدم جا می خورد.

عجب اعتماد به نفسی دارند!

انگار نه تاریخ می دانند، نه سفر کرده اند، نه تجربه شخصی داشته اند... فقط از پنجره اتاقشان نگاه می کنند و فحش و فضیحت بار تهران می کنند...

یکی از این نویسندگان که سفر کرده و مطلبی نوشته در مقایسه پاریس و تهران، از پاریس منطقه ای که به نظر می آید مونمارتر باشد را مثال می زند و کافه ای و قهوه ای و یاد هنرمندان و... و از تهران، ترافیک و بیلبوردهای مسخره شهرداری و نقاشی دیواری های کودکانه... را و فراموش می کند که ترافیک پاریس دست کمی از تهران ندارد. نمی دانم چرا فکر نمی کند که می شود مثلاً ترافیک رینگ پاریس را با کافه ای در نیاوران تهران مقایسه کرد و گفت: «پاریس پر از ترافیک است. در ترافیک گیر کرده ام و تنها منظره ای که می بینم دیوارهای سیمانی دود گرفته اطراف اتوبان است...» و «در کافه نخل نیاوران قهوه ای سفارش می دهم و...»!

آن یکی درباره مترو تهران می نویسد: «رونق نسبی متروی تهران» و باز فراموش می کند که متروی پاریس بوی گند می دهد و حتی گاهی قطراتی چند از فاضلاب متعفن پاریسی ها سر و صورتت را مزین می کند و حالت را جا می آورد... فراموش می کند که بیشتر قطارهای مترو در پاریس آنقدر قدیمی اند که ایرانی ها را به خنده می اندازند...

شکی نیست که پاریس یکی از زیباترین شهرهای جهان است، اعتراض من به اینهمه توسری خوردگی ما و روشنفکران و قلم به دستان مان است... 

چقدر به سفر نیاز دارند! وقتی آدم سفر می کند، تازه می فهمد دیگران کجا هستند و ما کجا. تصورش از محله و شهر و کشورش، مختصات پیدا می‌کند. و تازه می فهمد آن مختصاتی که در کتاب ها خوانده و از دیگران شنیده و تصور می کرده، واقعاً کجاست. آن وقت بی‌خود به محله اش فحش نمی دهد و قدر ارزش های کوچه و خیابانش را می داند.

+ نوشته شده در دوشنبه 1391/03/29ساعت 0:0 توسط ژاله ابراهیمی |

تا یک ماه پیش من نمی دانستم که در میادین «میوه و تره بار» جایی هست که زباله های خشک تفکیک شده را دریافت می کند و با اینکه می خواستم، نمی توانستم کاری برای تفکیک زباله در مبداء انجام بدهم، اما به لطف یک برنامه رادیویی این قضیه را فهمیدم. از آن روز زباله های خشک را در خانه تفکیک کردم و چند روز پیش آنها را برای بازیافت به غرفه بازیافت یکی از میادین میوه و تره بار تحویل دادم.

لطفاً شما هم این کار را بکنید. چرا که نه؟

پی نوشت: اگر هم می خواهید کمی اطلاعات در این زمینه داشته باشید، مقاله های آموزشی پسماند را ببینید.

+ نوشته شده در جمعه 1391/03/26ساعت 9:56 توسط ژاله ابراهیمی |

من همیشه فکر می کردم کوروش که به هنگام فتح بابل، در منشور معروفش می گوید: «مردوک خدای بابل قلب مرا تکان داد»، چقدر بزرگوار بوده که اینطور حس کرده و اینطور احساسش را نوشته است. در واقع تکان خوردن قلب یک پادشاه فاتح از هیبت یک خدای بیگانه را، به حساب بزرگواری آن پادشاه می گذاشتم. اما حالا که تاریخ بابل را می خوانم، متوجه شدم این قضیه بیشتر از آنکه به بزرگواری کوروش مربوط باشد، به عظمت مردوک با آن معبد باشکوه و آن مراسم سازمان یافته که برای بزرگداشت او برگزار می شده ارتباط دارد. در واقع ایرانیان(پارسیان) به هنگام فتح بابل، ملتی را مغلوب کردند که از نظر فرهنگی و دینی و... (بسیار)برتر از خودشان بودند. شاید چاره ای هم جز «تکان خوردن قلبشان» نداشتند.

در متون تاریخی نوشته شده است که کوروش به تقلید از شاهان بابل و آشور، قربانی هایی برای مردوک فرستاد و در جشن های آغاز سال نو آنها، با آن همه وظایف سنتی شرکت کرد. می توان کوروش و کمبوجیه را در بابل تصور کرد که چگونه با علاقمندی و سرعت از بابلی ها چیز یاد می گرفته اند...

البته شاید این موضوع به مذاق بسیاری از ایرانی ها خوش نیاید...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/03/25ساعت 16:28 توسط ژاله ابراهیمی |

ابوریحان بیرونی می نویسد:

«روزی مأمون خوارزمشاه بر پشت مرکب جامی چند پیموده بود و بفرمود تا مرا از حجره بخواندند. من دیرترک رسیدم. پس عنان به جانب من گردانید و قصد فرود آمدن کرد و من از حجره بیرون شدم و او را سوگند گران دادم تا به زیر نیاید. خوارزمشاه گفت اگر رسوم و آداب دنیوی نبود، هیچگاه ترا نمی خواندم، بلکه خود به نزد تو می آمدم.»

کجاست این «مأمون خوارزمشاه» امروز؟!

+ نوشته شده در جمعه 1391/03/19ساعت 17:2 توسط ژاله ابراهیمی |

دوشنبه 25 اردیبهشت راهنمای یک گروه از کانادا بودم. هر سه پزشک و متخصص پوست بودند. یکی شان اصالتاً چینی بود، یکی اصالتاً هندی و آخری هم اصالتاً ایرانی. روز خوبی با هم در تهران داشتیم.

نکته جالبی که از این تور در ذهنم مانده، چیزی است که آن مسافر چینی گفت. او در کانادا به دنیا آمده و بزرگ شده، اما به هر حال چهره چینی دارد. می گفت در کانادا به آدمهایی مثل من می گویند «موز!»، چون ظاهرمان شبیه نژاد زرد است، اما باطناً مثل نژاد سفید هستیم!

از آنها پرسیدم که آیا به موطن اصلی شان رفته اند یا نه، هر سه رفته بودند و جالب اینکه هیچکدام دیگر حاضر نبودند آنجا زندگی کنند....

+ نوشته شده در دوشنبه 1391/03/01ساعت 11:49 توسط ژاله ابراهیمی |

پنج شنبه 28 اردیبهشت 91 به دعوت دیناچراغوند عزیز، همراه گروهی که اکثراً راهنما بودند برای یک بازدید خاص به موزه فرش رفتیم. ما این موزه را همراه یکی از راهنمایان موزه فرش دیدیم. این بازدید به هدف کمک به تالیف کتاب موزه فرش صورت گرفت. من شخصاً چیزهایی یاد گرفتم.

راهنمای موزه به ما گفتند که موزه فرش ایران، تنها موزه دنیاست که انحصاراً به فرش اختصاص داده شده. اگر درست باشد، می دانید چقدر می توان روی همین موضوع تبلیغ کرد؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1391/03/01ساعت 11:49 توسط ژاله ابراهیمی |

به سال گذشته همین موقع که نگاه می کنم، انگار از این سر بزرگراه «همت» به آن سر بزرگراه «همت» خیره شده ام! آنقدر دور است که دیگر نمی توانم ببینمش... آنقدر پرترافیک است... آنقدر پر پیچ و خم است... که دیگر نمی توانم ببینمش.

شاید دیگر مهم نباشد که آن سر بزرگراه را ببینم. همین که می دانم من از آن سر «همت»، از میان آن همه ترافیک و پیچ و خم به این سر «همت» رسیده ام، کافی است.

«همت» که تمام می شود، شهید «زین الدین» شروع می شود. من شهید «زین الدین» را دوست دارم. عکسش را که به من معصومانه لبخند می زند، دوست دارم. بزرگراهش را که در حال ساخت است دوست دارم.

بزرگراه شهید «زین الدین» تازه ساز است و هنوز هیچ ترافیکی ندارد. این را هم دوست دارم.

امیدوارم در سالی که می آید، دوستانم را، شما را، در بزرگراه شهید «زین الدین» ببینم که شاد و سالم، بله، «شاد» و «سالم»، به شرق، به جایی که آفتاب از آنجا می آید، می روید..........

+ نوشته شده در شنبه 1390/12/27ساعت 23:19 توسط ژاله ابراهیمی |

دوستان من

گویا قرار است در سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری برای کشورمان ایران، شعار گردشگری انتخاب کنند و گویا ما هم می توانیم پیشنهاد دهنده یک Slogan باشیم. شعار پیشنهادی خودتان را به 2000440 اس ام اس کنید...

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/12/15ساعت 19:17 توسط ژاله ابراهیمی |

صبح رفته بودم دانشگاه. دانشگاه قبلی ام. رفته بودم ریز نمرات و مدرک و... را بگیرم. فکر می کردم حالا باید خیلی بهتر شده باشد... نشده بود. حتی بدتر شده بود...

در راهروها قدم زدم و به برگه های چسبانده شده به در و دیوار نگاه کردم... تا رسیدم به تابلویی که آن روزها "برد آزاد" ما بود و هر چه می خواستیم می نوشتیم و به آن می چسباندیم... آه! برد آزاد به تابلوی تنبیه و توبیخ دانشجویان تبدیل شده بود! شماره دانشجویی تعدادی از دانشجویان را زده بودند آنجا، با شرح خلافی که مرتکب شده بود و جریمه شان! خواندمشان. بیشتر تخلفات مربوط می شد به نگهداری عکس های غیرمجاز در شبکه کامپیوتری دانشگاه!

از دانشگاهِ آن روزهایم بدم آمد. آمدم بیرون...

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/12/14ساعت 14:31 توسط ژاله ابراهیمی |

روز من، امروز، با "توران میرهادی" آغاز شد...

چقدر خوبست این زن! چقدر انسان است! چقدر مثبت است! چقدر آگاه است! چقدر متواضع است! چقدر دوست داشتنی است!

او از گذشته گفت، از کودکی، از مادرش، از تحصیل در اروپا، از سال های پس از جنگ جهانی، از مدرسه فرهاد، از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، از کتب درسی، از شورای کتاب کودک، از فرهنگنامه کودک و نوجوان، از کمک های مردمی، از فرزندان و نوه هایش، از زنان روستایی، از فراش مدرسه شان و... و بیش از همه شکر می کرد... شکر... شکر... شکر...

به نقشه ایران نگاه می کرد و می گفت: «به این نقشه نگاه می کنم و از خودم می پرسم کجای این نقشه را دیده ای و کجا را ندیده ای؟»

می گفت: «من با خودم عهد کرده ام هیچ چیز را برای خودم نگه ندارم، همه چیز را بنویسم و به دیگران منتقل کنم...»

از آنجا که برگشتم، با خودم می گفتم: «چه می گویی تو؟ چه می گوییم ما؟»

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/11/23ساعت 23:41 توسط ژاله ابراهیمی |

چه زود شادی هایمان به اندوه تبدیل می شوند... لحظاتی پیش خبر درگذشت دکتر «پرویز رجبی» را از دوست خوبم، خانم میری دریافت کردم... یاد متنی افتادم که انتهای کتاب تاریخ سلوکیان و اشکانیان نوشته بودند. من این متن را چند بار خوانده ام و حتی یک بار با صدای بلند برای یکی از دوستانم خواندمش...

شما هم بخوانیدش:

«معروف است که تاریخ اشکانیان هنوز نوشته نشده است. اینک گمان می کنم که با دستی لرزان و پایی استوار، تاریخ سیاسی و فرهنگی خاندان اشکانی را به پایان رسانده باشم! ...

امید من در نگارش این جلد از کتابم این بود که خواننده ام دریابد که هر اشک اشکانیان در تاریخ هزاره های گمشده تاریخ ایران، یوسفی است برای خود! اشکانیان، مرزبانان رعنایی بودند که دست از گور بیرون مانده داریوش سوم را پس از حدود 200 سال به پهلوی او نهادند...

حدود پنج قرن تاریخ اشکانیان در دریای پنج قرن گمشده غوطه می خورد و این بار مورخ بر ساحل ایستاده است و در میان امواج ناپیدای دریای تاریخ چشم به یافتن چراغی دریایی خسته می کند و با نومیدی به هر چاهی طناب می اندازد تا مگر یوسفی را بیرون کشد...

اشکانیان نخستین چریک های تاریخ ایران هستند. خواننده با شنیدن تاریخ الکن اشکانیان صدای هر اسبی را که بشنود، بی گمان یاد چریکی گمشده خواهد افتاد که در هزاران کوره راه این سرزمین دلباختگان، جان باخته است!...

از دانشجویان جوان می خواهم که به تاریخ اشکانیان به چشم آوردگاهی برای جستن و نوشتن نگاه بکنند. در این جا هم می توان نبرد پرغوغای آسمانی تشتر و اپوش را یافت و آرش کمانگیر را، و هم می توان هفت خوان رستم را جست و هم زریر را یافت...

از دانشجویان میدان هنر می خواهم که نپندارند که دستهایشان خالی است. اینجا نخجیر هنر است و نوشدارو. آفریدن هزار مجلس هم بسیار کم است. اینجا می توان به هزار فستیوال هنری اندیشید. اینجا می توان نقاشی کرد، ترانه سرود، بانگ برآورد، چنگ و چغانه زد، تندیس تراشید، به مهمانی یلان رفت و میزبانی حماسه ها را دید، گودرز را دید و اسبهایی که با ترکش های پر تیر بی سوارکار برای شکار در جنگل های سرسبز، رها می شوند و شب هنگام، در حالی که ترکش هایشان خالی است از شکار باز می گردند... (خودم: اشاره به افسانه ای مرتبط با ایزد بهرام که از روحانیان می خواهد اسب هایی را با تیردان هایی پر در نزدیکی معبد او نگهدارند تا او بتواند شبانه با آن اسبان به دل جنگل برود و ددان و دیوان را بکشد... اشکانیان سوارکاران ماهری بودند و خدای سوارکار هم خدایشان.)

اینجا جاده ابریشم است و خامه، و هفت شاخه جاده ابریشم، و بارانداز هزار کالا از جنس ابریشم و نقش خیال و حله، برای بازار دیبای هنر... میترای هزار چشم و هزار گوش و آناهیتای رعنا و بلندبالا در آستین اشکانیان غنوده اند. در فستیوال هنر می توان پرچم کاوه را یافت و اسبان میترا را می توان بیدار کرد و ارابه میترا را می توان انگیخت و با صدای جرس اسبان می توان گوش فلک را به این سوی چرخاند!

دانشجویان جوان نپندارند که در سر باد شعار دارم. می خواهم هنرمندان ما باور کنند که دستهایشان خالی نیست. ذهن پر سرچشمه ای است که دستها را همواره برای تراویدن سیراب نگه می دارد.

از خواننده ام خداحافظی می کنم و به دانشجویان جوان دل می بندم..................»

+ نوشته شده در شنبه 1390/11/22ساعت 23:42 توسط ژاله ابراهیمی |

رفته بودیم شهر ری...

ابن بابویه... اینجا آرامگاه "تختی" است...

اینجا هم دژ رشکان است. یادگاری از دوران اشکانی...

کتیبه قاجاری چشمه علی و باروی ری...

فتحعلیشاه...

و آتشکده ری که هوش از سر ما برد...

و نیزار زیبایی که این آتشکده را در آغوش گرفته بود...

و عکس آخر...

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/11/03ساعت 20:22 توسط ژاله ابراهیمی |

دیشب من و دوستم، رفتیم سینما و دوباره و سه باره! "جدایی نادر از سیمین" را دیدیم و مثل آن یکی بارها، کلی درباره اش حرف زدیم و لذت بردیم از پیدا کردن مفاهیمی تازه و اشاره های نو...

امروز بعد از مدت ها روزنامه شرق گرفتم و دو یادداشتی را که درباره "جدایی نادر از سیمین" نوشته بودند، خواندم. یکی از "روبرت صافاریان" با عنوان "گلدن گلوب مبارک، اما..." و دیگری از دکتر بابک زمانی با عنوان "جدایی خیال از واقع"!

روبرت صافاریان من و دوستم را دعوا کرده بود که چرا از بردن گلدن گلوب خوشحال شدید؟! گلدن گلوب اصلاً جایزه مهمی نیست! اسکارش هم مهم نیست!

دکتر زمانی هم باز ما را دعوا کردند که چرا خوشحال شدید؟ چرا یادتان رفت ما در زمینه ادبیات هیچ پخی نشده ایم ؟؟؟ چرا تئاتر را فراموش کردید و برای فرهادی کف زدید؟؟؟

چرا ما اینطور آدمهایی هستیم؟ چرا نمی توانیم از داشته هایمان لذت ببریم و هی لذتمان را می خواهیم با زهر نداشته هایمان تلخ کنیم؟ چرا روشنفکران ما و نویسنده های روزنامه های ما و یادداشت نویسان روزنامه "شرق" ما اینقدر بداخلاق و بدجنس اند؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه 1390/11/01ساعت 13:48 توسط ژاله ابراهیمی |

حمزه اصفهانی یکی از مورخان ایرانی قرن سوم هجری قمری است. او در کتابی، در آغاز سرگذشت پادشاهان ایرانی، چهره آنها را یک به یک تصویر کرده است. جالب اینکه این توصیفات با تصاویر سکه های ساسانی به دست آمده کاملاً مطابقت دارد و مشخص می کند که منبع مورد استاده حمزه اصفهانی (که ما امروز آن را در دست نداریم)، از منابع معتبر ایران باستان بوده است...

فکر می کردم چه جالب است اگر این چهره ها را بازسازی کنیم... نمایشگاهی ترتیب بدهیم... فیلمی بسازیم...

منبع: بررسی منابع و مآخذ تاریخ ایران پیش از اسلام - دکتر محمد باقر وثوقی

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 21:36 توسط ژاله ابراهیمی |

درباره طبری، محمد بن جریر طبری، نویسنده تاریخ معروف و معتبر طبری، امروز مطلب تکان دهنده ای خواندم...

طبری در آمل از شهرهای طبرستان به دنیا آمد، به همین دلیل او را با نام "طبری" می شناسیم. او در دوران جوانی بسیار سفر کرد و در بصره و کوفه و شهرهای سوریه که مراکز بزرگ علمی جهان اسلام بودند، تحصیل کرد و آنقدر غرق تحصیل علم و دانش بود که به قول «ابن ندیم» در جایی ناچار شد آستین های پیراهن خود را بفروشد و برای رفع گرسنگی نانی تهیه کند...

منبع: بررسی منابع و مآخذ تاریخ ایران پیش از اسلام - دکتر محمد باقر وثوقی

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 21:35 توسط ژاله ابراهیمی |

من تا به حال فکر می کردم عادت یادگاری نوشتن بر روی کتیبه های قدیمی، یک عادت امروزی است، اما امروز متوجه شدم که حتی از زمان ساسانیان ، بازدیدکنندگانی بوده اند که بر روی کتیبه های قدیمی، متونی را حک می کرده اند. نمونه اش در کتیبه بیشاپور است که بازدیدکننده ای متنی را در هشت سطر بر روی نقش شاپور و امپراتور روم کنده کاری کرده است!

در نزدیکی بمبئی هندوستان نیز غاری وجود دارد به نام کانهری Kanheri که در آن پنج سنگ نوشته به خط پهلوی یافته شده است که مضمون نوشته های آنها، تاریخ و نام زرتشتیان بازدیدکننده از غار است!

منبع: بررسی منابع و مآخذ تاریخ ایران پیش از اسلام - دکتر محمد باقر وثوقی

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 21:34 توسط ژاله ابراهیمی |

کتابی درباره منابع و مآخذ تاریخ ایران پیش از اسلام* می خوانم. به نکات جالبی برخوردم. یکی اینکه "نیرنگ" واژه ای پهلوی است به معنای مراسم دینی. و یکی از قطعات اوستا با عنوان "نیرنگستان" نامیده می شود. با حمله اعراب به ایران، "نیرنگ"به "سحر و افسون" تغییر معنا می دهد و امروز هم که ما "نیرنگ" را به عنوان یک کلمه منفی استفاده می کنیم.

کلمه "دیو" هم همینطور... "دیو" در اصل به معنای "خدا" بوده است و خدایان هند و ایرانی، "دیو" نامیده می شدند، که زرتشت آنها را مطرود اعلام می کند و معنای این کلمه، کاملا برعکس می شود... جالب است که در زبان فرانسه، خدا Dieu نامیده می شود.

نکته جالب دیگر در کتیبه "کرتیر" در نقش رجب است. کرتیر در این کتیبه به "شرح معراج خود" می پردازد!!! لازم به ذکر است که کرتیر، از روحانیون بزرگ زرتشتی در اوایل عصر ساسانی است که او را عامل اجرای سیاست رسمی اتحاد دین و دولت می دانند. کرتیر در مدت سلطنت شش پادشاه ساسانی می زیسته و از معدود روحانیانی است که کتیبه ای از خود به جا گذاشته است...

ادامه دارد...

*بررسی منابع و مآخذ تاریخ ایران پیش از اسلام - دکتر محمد باقر وثوقی

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 18:23 توسط ژاله ابراهیمی |

مادری با دخترانش...

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 8:43 توسط ژاله ابراهیمی |

ادامه سفرنامه کرمانشاه...

تا بعد...

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 8:8 توسط ژاله ابراهیمی |

سفری داشتم به کرمانشاه... این هم سفرنامه... اما این بار خبری از بنا و انسان نیست... دشت است کوه و درخت و آسمان...

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 7:55 توسط ژاله ابراهیمی |

اینکه می گویند تاریخ درسهای زیادی برای ما دارد، حرف گزافه ای نیست... ببینید این را:

ارمنستان همیشه موضوع کشمکش ایران و روم باستان بوده است. تیگران یکی از فرمانروایان ارمنستان در سده اول پیش از میلاد است که می خواهم درباره او بنویسم:

در زمان فرمانروایی او، رومی ها از کاپادوکیه گذشتند و وارد ارمنستان شدند. در این هنگام چون به فرمان تیگران، پیکی را که خبر ورود رومی ها را به او رسانده بود گردن زدند، دیگر کسی در خود جرأت رساندن خبری دیگری را نیافت و به این ترتیب، تیگران در میان چاپلوسان پیرامون خود، کاملاً از چگونگی احوال دشمن بی خبر ماند... رومی ها پایتخت او تیگرانوکرتا را تصرف کردند و او ناچار به ایروان گریخت...

منبع: تاریخ ایران در دوره سلوکیان و اشکانیان - دکتر پرویز رجبی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/15ساعت 12:5 توسط ژاله ابراهیمی |

سکه با نقش ونن اول

نوشته بودم که فرهاد چهارم چه کشت و کشتاری در دربار راه انداخته بود... نتیجه کارهایش این شد که دیگر شاهزاده ای که بتوان امور مملکت را به او سپرد، در دربار باقی نمانده بود. از این رو نمایندگان مجلس مهستان، هیاتی را به روم فرستادند تا یکی از پسران فرهاد چهارم را که وُنُن نام داشت، برای تاجگذاری به ایران بیاورند...

جناب وُنُن در آغاز راضی نمی شوند به ایران بیایند، و هیاتی دیگر برای دعوت از ایشان راهی روم می شود. بالاخره شاه ایران را از روم می آورند...

اما وُنُن مانند یک اروپایی تربیت شده بود و به عنوان مثال، با شکار، که یکی از علاقمندی های شاهان ایرانی بود، بیگانه بود. او سوار شدن بر اسب را دوست نداشت و می خواست که مانند امپراتوران رومی با تخت روان جا به جا شود. غذاهای رومی را به خوراک ایرانی ترجیح می داد. وُنُن هم صحبتانش را بیشتر از میان یونانیان بر می گزید و بر خلاف عادت پارتها که به ندرت شاه خود را می دیدند، و به وجود هاله ای از رمز و راز در پیرامون شاه خو گرفته بودند، به آسانی قابل دیدن و در دسترس بود و با همه رفتاری باز و دوستانه داشت.

وُنُن بیش از یک سال در مسند پادشاهی نماند!

منبع: تاریخ ایران در دوره سلوکیان و اشکانیان - دکتر پرویز رجبی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/14ساعت 14:55 توسط ژاله ابراهیمی |

دوست و همکار عزیز آقای "حمیدرضا حسینی" مسوول سایت تازه تولد یافته ای با نام "پایگاه خبری شهر الکترونیک" شده اند. تولد این سایت را که بخشی هم باعنوان "ایران گشت" دارد و به گردشگری اختصاص دارد، تبریک می گویم و شما را به دیدن آن دعوت می کنم.

آدرس سایت این است: www.ecnn.ir

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/12ساعت 22:15 توسط ژاله ابراهیمی |

سکه با نقش فرهاد چهارم اشكاني (38- 3 ب.م)

تاریخ سلوکیان و اشکانیان* می خوانم...

"سورن" را حتماً می شناسید. سردار توانایی که در نخستین جنگ ایرانیان با رومی ها، آنها را تار و مار کرد و تصورات اسکندرمابانه "کراسوس" سردار رومی را برهم زد. از زمان او، ایرانیان پرچم های رومی را که در جنگ به دست آورده بودند به نشان غالب شدن در جنگ، به معابد خود آویخته بودند... و رومی ها در هر مذاکره ای خواهان بازپس گیری این پرچم ها بودند... بگذریم... "اُرُد"، شاهنشاه اشکانی که نمی توانست حضور فرمانده ای قوی مثل سورن را تحمل کند، او را کشت!

اما ولیعهدش نیز در جنگی کشته شد و او، "فرهاد"را که مادرش آوازه خوانی یونان بود در فرمانروایی سهیم کرد. فرهاد بلافاصله همه پسران و دختران اُرُد را کشت! و خود اُرُد را هم مسموم کرد، اما چون نمرد، با دستان خود خفه اش کرد...! با به قدرت رسیدن به عنوان فرهاد چهارم یا اشک چهاردهم، پسر و ولیعهد خود را نیز کشت!!!

در زمان پادشاهی او "آنتونیوس"، یا همان مارک آنتونی مشهور، با سپاه بزرگی به ایران حمله کرد، اما همان بلایی بر سرش آمد که بر سر ناپلئون در روسیه آمد...

در مذاکرات گوناگون، همچنان رومی ها خواستار باز پس فرستادن پرچم ها و اسرای رومی بودند، که فرهاد بالاخره قبول کرد و آنها را پس فرستاد. آگوست امپراتور روم، آنقدر خوشحال شد که هدایای گوناگونی به دربار ایران فرستاد... و یکی از این هدایا، کنیزی بود به نام "ترموزا" یا "موزا".

سكه با نقش  ملكه موزا ،(2 پ.م تا 4 ميلادي)

فرهاد عاشق این کنیز شد و پس از به دنیا آمد پسرشان، او را در شمار زنان رسمی خود آورد و پسرش را ولیعهد ایران کرد! اقدام دیگر او برای حفاظت از ولیعهدش، فرستادن دیگر پسران خود به روم بود! و از این پس شاهزادگان اصیل ایرانی در روم پرورش یافتند!!! آگوست از این موضوع استقبال کرد و زندگی شاهانه ای برای این شاهزادگان فراهم کرد... جریان بازگشت این شاهزاده ها بعد از سال ها به ایران بسیار جالب است که خواهم نوشت...

این "موزا" همان است که در حال حاضر مجسمه ای مرمرین از او در موزه ملی ایران وجود دارد... موزا در این مجسمه، تاج هخامنشی بر سر دارد.

سكه با نقش فرهاد پنجم اشكاني (2- پ.م تا 4 ميلادي)

بشنوید از سرانجام فرهاد چهارم... موزا و پسرش "فرهادک"(فرهاد پنجم) او را می کشند و فرهادک با مادرش ازدواج می کند!!!!!!

جالب نیست؟ تصور کنید بر اساس این داستان فیلمی بسازند...!

پی نوشت: دوست عزیزی با نام «پارتین  پراید» در این رابطه برایم نوشته اند:

در ازای پس دادن پرچم های رومی، انها تراموزا را برای کشتن فرهاد احمق فرستادند. باید اعتراف کرد سکه موزا یکی از زیباترین سکه های موجود در جهان است. با مقایسه این سکه با سکه بوران، می توان داوری کرد که بوران در سنجش با موزا به یک دختر دهاتی می ماند.


*تاریخ ایران در دوره سلوکیان و اشکانیان - دکتر پرویز رجبی

+ نوشته شده در جمعه 1390/10/09ساعت 9:15 توسط ژاله ابراهیمی |

ساعت 4:30 یکی از جمعه های پاییزی سال 1390، میدان آرژانتین تهران مملو از مسافرانی است که از این اتوبوس به آن اتوبوس می روند و در تلاشند راهنمای تور خود را پیدا کنند. راهنمایان نیز با فهرستی از اسامی مسافران، مقابل اتوبوس ها ایستاده اند و مسافران خود را جستجو می کنند. این راهنمایان قرار است مسؤولیت رهبری گروه های کوچک و بزرگی را که این روز پاییزی را برای سفر انتخاب کرده اند، به عهده بگیرند. آنها قرار است مسافران خود را به مقصدی از پیش تعیین شده برده، اطلاعات لازم درباره جاذبه های مسیر را در اختیار آنها قرار دهند، امکان تعامل اجتماعی و گفتگوهای جمعی را ایجاد کنند، وسایل آرامش و راحتی مسافران را فراهم نمایند و در صورت بروز هر حادثه یا بحران، مدیریت گروه را بر عهده بگیرند. آنها قرار است مسافران را متفاوت از آنچه بوده اند، به مبداء بازگردانند.

من همراه گروهی از اعضای کمیته حقوقی انجمن صنفی راهنمایان استان تهران، به میدان آرژانتین آمده ام تا گزارشی تهیه کنم از آنچه اتفاق می افتد. دبیر کمیته حقوقی این انجمن، به اتوبوسی نزدیک می شود و سراغ راهنمای تور را می گیرد. راهنما حاضر می شود و به سؤالات دبیر کمیته حقوقی پاسخ می دهد: «نام؟ نام خانوادگی؟ شماره کارت...؟» و اینجاست که راهنما پاسخ می دهد که کارت ندارد و حتی دوره راهنمایان گردشگری را هم نگذرانده است. ساعت 7 صبح، از 25 توری که بازرسی می شوند، فقط 5 راهنما هستند که کارت راهنمای گردشگری دارند!

راهنما کیست و نقش او در تور چیست؟

گفتگویی ترتیب می دهم با آقای جلال نصیریان، مدیر مؤسسه آموزشی آوای جلب سیاحان. این مؤسسه، قدیمی ترین آموزشگاهی است که دوره های کوتاه مدت راهنمایان گردشگری را تدریس می کند. آقای نصیریان درباره شغل راهنمای گردشگری می گوید: «راهنمایان پنج  نقش اساسی دارند که باید در تور ایفا کنند؛ نقش اول آنان، نقش معلمی است، راهنمایان به عنوان معلم و میزبان، وظیفه ارائه اطلاعات به مسافران را بر عهده دارند. آنها موظفند به عنوان راهنما، قبل از ورود مسافران به هر منطقه، آنها را از آنچه لازم است بدانند، آگاه کنند تا مسافر گرفتار مشکلی نشود. نقش دیگر راهنمایان، نقش پرستاری است. راهنما باید بتواند در مواردی که مسافران دچار ضعف و بیماری می شوند، به آنها کمک کند و بر همین اساس، در دوره راهنمایان گردشگری، درس کمک های اولیه گنجانده شده است. نقش سوم راهنما را می توان سرگرم کنندگی او دانست. راهنما باید بتواند بذله گو باشد، اما در عین حال به ورطه لودگی نیافتد. او باید بتواند در عین شوخ طبعی، احترام ملیت ها و قومیت ها را حفظ کند. نقش دیگر راهنمایان، مدیریت است. راهنما باید بتواند گروه را مدیریت کند و بخصوص مدیریت زمان داشته باشد. و اما مهمترین نقش یک راهنما، نقش او به عنوان یک سفیر است. راهنما یک سفیر فرهنگی است و این مطلب بخصوص در تورهای ورودی حائز اهمیت است. حتی می توان گفت که راهنمایان گردشگری می توانند هر گردشگر را به سفیری برای فراخواندن مسافران دیگر، تبدیل کنند.»

چگونه می توان راهنمای گردشگری شد؟

آقای نصیریان در پاسخ به این سؤال می گوید: «فردی که مایل است به عنوان راهنما فعالیت کند، باید دوره های راهنمایان را بگذراند تا بتواند آن پنج نقش اساسی راهنمایان را ایفا کند. در دروسی که در دوره راهنمایان گردشگری تدریس می شود، آمادگی لازم برای ایفای این نقش ها در راهنما ایجاد می شود، و کسی که این دوره ها را نگذرانده باشد، نمی تواند ایفاکننده آن نقش ها باشد.»

سابقه آموزش راهنمایان در کشور ما به چه زمانی بر می گردد؟

آقای نصیریان در پاسخ به این سؤال می گوید: «در کشور ما از سال 1342 با تاسیس سازمان جلب سیاحان، و با نظارت و پشتیبانی دولت، دوره هایی برای راهنمایان تدوین و تدریس شد. از همان آغاز، پذیرش یک فرد به عنوان راهنما، الگوهای خاص خود را داشت و افرادی برای راهنمایی انتخاب می شدند که ظرفیت، شایستگی و لیاقت این کار را داشته باشند، به عنوان مثال کسی که مردم گریز بود، نمی توانست راهنما شود. راهنمایان علاوه بر دروس تئوری، سفر هم می کردند و بدون پرداخت هزینه و با حمایت دولت، در محوطه های گردشگری از جمله تخت جمشید به مدت یک یا دو هفته مستقر می شدند و آموزش عملی می دیدند.»

جلال نصیریان معتقد است: «آموزش گردشگری نوعی سرمایه گذاری برای آینده است. چرا که گردشگری مقوله ای است که نیازمند برنامه ریزی و سرمایه گذاری بلندمدت است. مثال آشکار آن کشور همسایه ما ترکیه است که برنامه ریزی توریسم را از زمان "تورگوت اوزال" آغاز کرد و حالا با گذشت بیست سال و اندی، بیش از بیست و پنج میلیون گردشگر خارجی دارد.»

آقای نصیریان ادامه می دهد: «پیش از انقلاب اسلامی، دانشکده ای هم با عنوان مدرسه عالی اطلاعات و جهانگردی و نیز مرکز آموزش جهانگردی فعالیت خود را آغاز کرد. پس از انقلاب، آموزش راهنمایان تعطیل شد، اما در سال 1373 ما دانشکده ای را با همکاری دانشگاه جامع علمی-کاربردی و سازمان مراکز ایرانگردی و جهانگردی در میگون تأسیس کردیم و کاردانی گردشگری در آنها تدریس شد و بعد هم دانشگاه های دیگر از جمله دانشگاه علامه طباطبائی به تدریس جهانگردی پرداختند.»

آقای نصیریان درباره وضع کنونی دوره راهنمایان گردشگری می گویند: «در حال حاضر در تهران، هفت مؤسسه خصوصی، دوره های کوتاه مدت راهنمایان گردشگری را برگزار می کنند. دروس این دوره، مصوب بخش آموزش سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری است. راهنمایان پس از پذیرفته شدن در مصاحبه ورودی و با طی 14 عنوان درسی در مدت زمان 350 ساعت، آماده آزمون جامع سازمان می شوند. صلاحیت دانشجویان پذیرفته شده در این آزمون، از طریق احراز مدرک عدم سوء پیشینه و آزمایش عدم اعتیاد، بررسی می شود. دانشجویانی که از تمامی این آزمون ها سربلند بیرون می آیند، کارت راهنمای گردشگری با اعتبار یکساله دریافت می کنند و از آن پس می توانند راهنمایی تورها را برعهده بگیرند.»

با آقای نصیریان خداحافظی می کنم و راهی جایی دیگر می شوم تا ببینم در ایران چه کسی مسؤول کنترل کارت راهنمایان در هنگام اجرای تور است.

در ایران چه کسی مسؤول کنترل کارت راهنمایان است؟

انجمن صنفی راهنمایان استان تهران، به موجب نامه 350/1/89 از تاریخ 13/2/89 مجوز نظارت و بازرسی وضعیت راهنمایان در مبادی حرکت تور را دارد. طبق مفاد این نامه، آژانس ها موظفند راهنمایان کارت داری را که آگاهی های لازم راجع به مسیر و جاذبه ها دارند و شئون اسلامی و ایرانی را رعایت می کنند، همراه تورها اعزام کنند و انجمن صنفی راهنمایان استان تهران، اجازه بازرسی و کنترل این موارد را در مبادی حرکت تورها دارد. نامه فوق به آژانس های مسافرتی ابلاغ شده است و آنها مطلع هستند که تورها باید راهنمای کارت دار داشته باشند.

حکم دیگری به تاریخ 11/8/90 از طرف معاونت گردشگری سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، کلیه دفاتر خدمات مسافرتی و گردشگری را ملزم به همکاری با انجمن صنفی راهنمایان استان تهران برای بازرسی تورها در مبداء می نماید. گروهی از راهنمایان عضو انجمن به صورت داوطلبانه، نظارت بر تورها را بر عهده گرفته اند. این راهنمایان از وضعیت تورها و راهنمایان گزارش تهیه می کنند و گزارش خود را به میراث فرهنگی ارائه می دهند.

یک بار دیگر سراغ انجمن صنفی راهنمایان استان تهران می روم. آرش نورآقایی، رئیس هیأت مدیره این انجمن می گوید: «ما طرفدار برخورد قانونی با این مسأله هستیم، اما در آغاز باید بدانیم که آیا سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، بخشنامه استفاده از راهنمایان کارت دار را که به آژانس های مسافرتی ابلاغ کرده است، به صورت جدی پیگیری می کند یا خیر، و تنها بعد از مطمئن شدن از این قضیه است که می توانیم آژانس ها را موظف به استفاده از راهنمایان کارت دار بدانیم. »

نورآقایی از ارائه پیشنهاد برای چگونگی برخورد با آژانس ها، خودداری می کند، او معتقد است: «ما می توانیم از همکاری آژانس ها با راهنمایان بدون کارت، شاکی باشیم و شکایت خود را به سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، که مرجع تصمیم گیرنده در این مورد است، ارائه کنیم، اما ارائه پیشنهاد برای چگونگی برخورد با آژانس های متخلف، خارج از محدوده کاری ماست.»

فرشاد طهمورثی شال، نایب رئیس هیأت مدیره انجمن صنفی راهنمایان استان تهران معتقد است: «راهنمایان عضو انجمن به صورت داوطلبانه، بررسی تورها در مبداء را بر عهده گرفته اند و جمعه ها برای بازرسی به میادین اصلی می روند. آنها گزارشات خود را به سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری می فرستند و اگر سازمان برخوردی قاطعانه با آژانس های متخلف صورت ندهد، این آژانس ها به کار خود ادامه می دهند و تلاش اعضای داوطلب انجمن صنفی نیز هدر می رود.»

در کشورهای دیگر قضیه چگونه است؟

برای تکمیل گزارش، گشتی می زنم در اینترنت تا ببینم در کشورهای دیگر با این معضل چگونه برخورد می شود. در بعضی کشورها، اطلاع رسانی گردشگران در دستور کار قرار گرفته، به عنوان مثال در یونان، در اطراف موزه ها و دیگر جاذبه های گردشگری، پوسترهایی نصب شده که از گردشگران می پرسد: «آیا راهنمای گردشگری شما کارت دارد؟» به این ترتیب گردشگران، خود عاملی می شوند برای کنترل کارت راهنمایان.

در ایتالیا مسؤول چک کردن کارت راهنمایان گردشگری پلیس است و اگر راهنمایی بدون کارت اقدام به برگزاری تور کند، توسط پلیس جریمه می شود. پلیس ایتالیا آموزش خاصی می بیند برای اینکه راهنمایان غیر متخصص را از روی رفتار و حرکات دست و صورت تشخیص بدهد.

در چین مجوز آژانس متخلف که برای اولین بار اقدام به استفاده از راهنمای بدون کارت نموده، به مدت 15 تا 30 روز به حالت تعلیق درآمده و در صورت تکرار مجدد، مبلغی بین 780 دلار تا 3100 دلار جریمه برای آن در نظر گرفته می شود.

در سنگاپور قوانین سخت تری در انتظار متخلفین است. مدیر آژانسی که از راهنمای بدون کارت برای رهبری تورش استفاده کند، حداقل 5000 دلار جریمه نقدی می شود و یا 6 ماه حبس در انتظار او خواهد بود و در بعضی موارد هر دو جریمه شامل حال این مدیر متخلف می شود.

در کشورهای دیگر هم وضع به همین منوال است. همانطور که کسی بدون مجوز نمی تواند طبابت کند، هیچ راهنمای گردشگری بدون کارتی هم اجازه برگزاری تور را ندارد. 

و کلام آخر

منصفانه نیست در حالی که افرادی زمان و هزینه خود را صرف تحصیل در دوره راهنمایان می کنند، در آزمون های متعدد شرکت کرده و از آنها سربلند بیرون می آیند، صلاحیت بهداشتی و روانی شان تائید می شود و بالآخره کارت راهنمای تور دریافت می کنند، در خانه باشند و کسانی که نه صلاحیت دارند و نه آموزش دیده اند و نه توانایی برگزاری تور را دارند، هر جمعه، با جسم و جان و روح مردم ما بازی کنند. شایسته نیست در کشوری که از 50 سال پیش تاکنون دوره راهنمایان گردشگری برگزار می شده است، 80 درصدر تورها با راهنمای بدون کارت راهی سفر شوند. و کلام آخر اینکه استفاده از راهنمایان بدون کارت در شأن کشوری همچون ایران نیست.

* زمانی که ایران نبودم این مطلب در هفته نامه تعطیلات نو چاپ شد. 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/30ساعت 13:9 توسط ژاله ابراهیمی |

این متن را دوستم خانم صفورا اولنج نوشته اند. می گذارمش اینجا، چون دوستش دارم.

من امید دارم آنها که زیبایی آجرکاری های مسجد جامع ورامین را از صمیم قلب درک کرده اند روزی بر می گردند.

من امید دارم آنها که گرمای مطبوع رمل های مرنجاب را با سر انگشتانشان حس کرده اند روزی باز می گردند.
من امید دارم آنها که طعم چای لاهیجان را چشیده اند دوباره برمی گردند.
من امیدوارم آنها که تاریخ مقبره استر و مردخای را و سوز دو تار خراسانی را شنیده اند باز می گردند.
و آنگاه که درها گشوده شود سرمایه های مملکت، بیدارتر و قوی تر، با دانش بیشتر برای آبادی چابهار و بختیاری و ... باز می گردند.
من جوانان قبیله زیادی می شناسم که مانده اند اما ساحل دیوانه کننده چابهار و صدای غمگین آوازخوان بختیاری را نشنیده اند. وبا و خشکسالی آمده است، بعضی این سوی دیوار به تماشا نشسته اند، بعضی آنسوی دیوار. اما فقط بعضی آنرا می بینند...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/16ساعت 10:53 توسط ژاله ابراهیمی |

به نظرم این روزها هر کار که می کنیم باید از دو فیلتر بگذرانیمش: یکی فیلتر زیست محیطی و دیگری حقوق زنان.

اوضاع محیط زیستمان آنقدر نگران کننده است که به نظرم از بقال و نانوا گرفته تا خبرنگار و نویسنده و مدیران دولتی باید در هر حرفشان مراقب آن باشند، یا یادآوری کنند که حال محیط زیستمان بد است و باید فکری به حالش کرد.

اوضاع زنان هم همینطور... از مجریان برنامه ها و سخنرانان سمینارها گرفته که کلاً نوع بشر را "مرد" می بینند تا رهگذرانی که بدون متلک نمی توانند رانندگی زنان را تحمل کنند، همه و همه هر لحظه یادشان می رود که آنها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می زنند، اما قورباغه ها جدی جدی می میرند.

یادم نیست کجا خوانده بودم که کمپینی راه افتاده بود در آمریکا که کلمه Negro به خاطر حس توهین آمیزی که به سیاهان دارد، از ادبیات این کشور حذف بشود... شاید دیگر وقتش است ما هم فکری بکنیم در این زمینه. چند سال پیش خانم "مریم پاک نهاد جبروتی" کتاب قابل قبولی نوشتند در باره نابرابری جنسی در ایران، اسم این کتاب هست: «فرادستی و فرودستی در زبان». در بخشی از این کتاب بررسی می شود کلمات مشابه برای جنس زن و مرد، معناهای بسیار متفاوتی را به ذهن ما متبادر می کنند. به عنوان مثال کلمه «آقا» را مقایسه می کنند با کلمه «خانم»، معنای این دو کلمه را از فرهنگ معین نوشته اند:

آقا: بزرگ، سرور، امیر، رئیس و...

خانم: زن، زن بزرگ زاده، زوجه، فاحشه، روسپی و...

خوب تازه از اینجا بازی شروع می شود. مقایسه کنید دو کلمه آقای رئیس و خانم رئیس را با هم. از همان کلمات اول، معناهای متفاوتی برای دو کلمه مشابه وجود دارد. خانم جبروتی اضافه می کنند کلمات و اصطلاحات تحقیرآمیز زنانه ای را که هر روز می شنویم از جمله: حمام زنانه، خاله زنک بازی، جون عمه ات، خاله خانباجی و... را که معادل مردانه ندارند.

تازه زبان فقط بخشی از چیزی است که یک زن هر روز با آن در ارتباط است. به زبان اضافه کنید نگاه را، رفتار را، تبعیضات شغلی را، محدودیت های خانوادگی و اجتماعی را، انتظارات عمومی را و هزار و یک چیز دیگر را!

شما را به خدا همین الآن دو برگه یادداشت بردارید، روی یکی بنویسید: محیط زیست! و روی آن یکی: حقوق زنان! و بچسبانید روی کامپیوترتان...

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/09/07ساعت 23:0 توسط ژاله ابراهیمی |

بخشنامه جدید تخلفات مربوط به حمل و نقل و عبور و مرور را که می خواندم دو موردش برایم خیلی جالب بود:

1. پرتاب کردن یا ریختن ضایعات، زباله، اشیاء، آب دهان و بینی از وسیله نقلیه به سطح معابر مبلغ 30 هزار تومان جریمه خواهد داشت!

2. نداشتن یا عدم به کارگیری سامانه تهویه مطبوع برای وسایل نقلیه عمومی مسافربری هم 30 هزار تومان دیگر!

هر کس این بخشنامه را پیشنهاد و تصویب کرده زنده باشد و دعای من بدرقه راهش!

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/09/07ساعت 12:37 توسط ژاله ابراهیمی |

این هم گشت امروز... تهران گردی!

پی نوشت: آیا می دانستید ماکت 1/2 تخت طاووس که در تالار سلام کاخ گلستان است، ماکتی است که برای فیلم "کمال الملک" ساخته شده بوده و مرحوم "علی حاتمی" بعد از اتمام فیلم، آن را به کاخ گلستان اهداء کرده است؟

+ نوشته شده در جمعه 1390/08/20ساعت 20:19 توسط ژاله ابراهیمی |

سه شنبه 10 آبان دور دوم مسابقات انتخاب برترین راهنمایان در موزه ملک برگزار شد. من هم حضور داشتم و دیدن نحوه ارائه مطالب راهنمایان با روش های مختلف برایم بسیار جالب بود...

روز چهارشنبه هم راهنمایان برگزیده اعلام شدند و تالار کمال الملک موزه هم گشایش یافت... آنقدر برنامه اجرا شده عالی و مرتب بود که هیچ ایرادی نمی شد به آن گرفت...

راهنمایان برگزیده عبارت بودند از:

- حسن اشرف اسلامي از موزه تاريخ كانون پرورش فكري كودكان

- محمد نوروزي كارشناس موزه داري

- ژيلا مقيم نژاد از مجموعه كاخ گلستان 

دوست ما خانم بیدقی فر هم شرکت کردند و جزو هشت نفری بودند که به دور دوم راه یافتند.

دست برگزارکنندگان درد نکند و راهشان پر رهرو باشد.

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/08/15ساعت 9:21 توسط ژاله ابراهیمی |


سه شنبه ای که گذشت با من تماس گرفتند و خواستند چهارشنبه، یعنی روز بعدش، راهنمای گروهی 40 نفره باشم به مقصد کاشان. از این 40 نفر ، 13 نفر هماهنگ کننده و اقوام هماهنگ کنندگان بودند و 27 نفرشان مهمانان بلندپایه خارجی بودند که برای شرکت در ورک شاپی به ایران آمده بودند. این ورک شاپ، کارگاهی بین المللی بود با اساتید برجسته بین المللی و به موضوعات مربوط به آموزش و پرورش اختصاص داشت.  ایران میزبان و برگزارکننده این ورک شاپ بود.

اول اتفاقات خوب سفر:

در میان اساتید، دوستی از کره آمده بودند که برای صلح و آموزش صلح کار می کردند و من عکس خسته شان را آن بالا گذاشته ام. ایشان به من گفتند در مدارس کره، کلاس هایی هست که در آنها "صلح" آموزش داده می شود. از صلح جهانی گرفته تا صلح در زندگی روزمره. کلاس به صورت گفتگوی آزاد بین معلم و شاگردان برگزار می شود و معلم موقعیتی را مطرح می کند و از شاگردان می خواهد بگویند در آن موقعیت چه می کنند. به عنوان مثال اگر تصادف کنند، با طرف مقابل چه رفتاری می کنند. یا اگر شکست عشقی بخورند چه می کنند...

در میان مسافران زنی از پاکستان بود که چهار بار سمت وزارت را در کشورش بر عهده گرفته بود و تاریخ ایران را بسیار خوب می دانست. با او درباره تاریخ ایران بسیار صحبت کردیم.

مردی از اندونزی هم بود که از طرف یونسکو آمده بود و ایران را خیلی خوب می شناخت. با او درباره امیرکبیر صحبت کردیم. و او چیزهای زیادی درباره یونسکو، بخشهایش و خدماتش به من آموخت.

مردی هم از افغانستان بود که گفتگوهای شیرینی با هم داشتیم درباره اوضاع کنونی افغانستان...

و...

و دیگر اتفاقات سفر:

قرار بود ساعت 5:30 صبح حرکت کنیم و صبحانه را در مسیر بخوریم. وقتی رسیدم متوجه شدم برنامه تغییر کرده و قرار شده صبحانه در هتل صرف شود و دیرتر حرکت کنیم. مهمانان خارجی همه صبحانه خورده بودند و در لابی بودند، اما همراهان ایرانی هنوز در سالن صبحانه بودند...

صبحانه دوستان که تمام شد، سوار اتوبوس شدیم. می دانید از کدام اتوبوسها؟ از آن اتوبوس های ترمینالی که ما مسافران ایرانی را هم با آنها تور نمی بریم.

دوستان و اساتید اجازه ندادند من جای همیشگی راهنما بنشینم و می دانید چه گفتند؟ گفتند: «پلیس راه اجازه نمی دهد خانمها جلو بنشینند!»

راه افتادیم. اتوبوس میکروفون نداشت و 4 ساعت زمانی که می توانستم راجع به ایران برای مسافران صحبت کنم، به سکوت گذشت...

در مسیر راننده خلاف کرد و پلیس ما را متوقف کرد. دوستان حراستی سر و ته قضیه را هم آوردند...

به کاشان رسیدیم. قرار بود به دیدن مدرسه ای در کاشان برویم. دختران دبیرستانی با گل به پیشواز مهمانان آمدند و به چندین زبان، از جمله زبان کره ای! به مهمانان خوشامد گفتند. دستشان درد نکند که همین بچه ها کارشان را از بقیه بهتر انجام دادند...

گشت مدرسه بی نظم برگزار شد و مهمانان نمی دانستند الآن باید کجا بروند و از چه بازدید کنند...

از مدرسه به تپه سیلک رفتیم، که قرار نبود برویم...

از تپه سیلک به باغ فین رفتیم و آنجا دوستانی که از آموزش و پرورش استان اصفهان آمده بودند، راهنمای محلی کاشان را مجبور کردند بعد از توضیحات من، دوباره باغ را توضیح دهد...

آنقدر مسافران را در بخش های مختلف باغ گرداندند، که شوق اولیه شان از دیدن یک باغ ایرانی از بین رفت و خستگی جای آن را گرفت...

ناگهان متوجه شدیم که شهردار کاشان، مهمانان را برای نهار به قمصر! دعوت کرده اند. راهی قمصر شدیم. در لابی هتل منتظر شدیم تا نهار حاضر شود. نهار خوردیم. از یک کارگاه گلاب گیری بازدید کردیم و به کاشان برگشتیم...

خانه بروجردی ها را دیدیم... خانه طباطبایی ها را دیدیم و حدود ساعت 19:00 مسافران خسته را که از صبح سفارش کرده بودند بازار کاشان را هم ببینیم، به بازار بردیم. حراستی ها به مسافران گفتند سه نفر، سه نفر دست همدیگر را بگیرید تا گم نشوید! اما هیچ کس به حرفشان گوش نداد و فقط مایه مضحکه شد...

بازار را دیدیم و ساعت 20:00 کاشان را ترک کردیم.

قرار بود شام را در مهتاب، فست فود بخوریم. که البته می توانید تصور کنید سرویس دادن به 40 نفر با انتخاب های متفاوت چقدر سخت است برای چنین هماهنگ کنندگانی... سفارش از خارجی ها گرفته شد و ایرانی ها نبودند که سفارش بدهند. غذاها که آمد، ایرانی ها آمدند و هرچه دوست داشتند برداشتند... خارجی ها ماندند بی غذا و سفارش دوباره و ده باره و عرق شرم بر وجود من که با این ایرانی ها همدست شده بودم!

ساعت 1:30 بامداد به هتل رسیدیم... همه خسته بودند و حتی یک نفر از مهمانان، از هیات ایرانی تشکر نکرد...

کنار در هتل، تنها، منتظر آژانس بودم که مردی با یک پژوی 206 آمد. کارتی را نشانم داد. کارت یک پسر بچه بود که بیمار محک است. گفت پسرش است. آمده بود از هتل فاکتور بگیرد که 3 شب در هتل مانده و بعد برود پول هتل را از محک بگیرد... از من پرسید: «فاکتور می دین؟» گفتم: «من کارمند هتل نیستم اما فکر نمی کنم کار درستی باشد. محک کلی زحمت می کشد پول در بیاورد و خرج بیماران سرطانی کند، حالا شما که در خانه دوستتان هستید می خواهید پول هتل را از محک بگیرید؟» بی اعتنا رفت داخل و با یک فاکتور برگشت و به من گفت: «دیدی گرفتم؟!»

آژانس آمد و با آژانس آمدم خانه. وقتی از راننده فاکتور خواستم، فاکتور سفیدی به من داد و گفت: «هر چقدر می خوای بنویس!» به نظر شما چقدر بنویسم خوب است؟

+ نوشته شده در شنبه 1390/08/07ساعت 0:0 توسط ژاله ابراهیمی |

عزیز عاشقی رفته است....

و این خیلی غم انگیز است....

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/08/03ساعت 11:31 توسط ژاله ابراهیمی |

اینجا سالنامه آشوری من است...

چند روز گذشته یک تور تهران گردی داشتم برای ایرانی هایی که ایران را سالها پیش ترک کرده بودند. مهاجرانی که سنی ازشان گذشته بود، با شوق به یاد می آوردند خاطرات سال های دورشان را... و جوان ها، بجز یکی که زندگی در کانادا را به بودن در ایران ترجیح می داد، بقیه تعصب ایرانی داشتند و از تصمیم پدر و مادرشان برای مهاجرت شاکی بودند...

دوستانی هم از یزد به تهران گردی آمده بودند... چرا که نه؟ دستشان درد نکند. همیشه که نباید تهرانی ها بروند یزدگردی. یکبار هم یزدی بیایند تهران گردی! به خدا ما هم چیزهایی برای دیدن داریم. از اشیاء یافته شده در بستر خشک شده کشف رود گرفته، تا تزئینات چغازنبیل و الواح تخت جمشید و سفال های نیشابور و شمشیر شاه عباس  و تاج کیانی و تخت طاووس و قانون مشروطه!

یک روز هم راهنمای دو مسافر یونانی بودم. که یکی شان دوست داشت موزه ببیند و یکی دوست نداشت!

و روزی هم مهمانی از روسیه داشتم. از مسکو. که آنقدر دوست داشتنی بود، که در دل درود فرستادم به فرهنگی، خاکی، سرزمینی که چنین انسانی در آن رشد می کند...

یک روز هم رفتم اینجا:

و پر از پاییز شدم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/08/01ساعت 9:7 توسط ژاله ابراهیمی |

این روزها خیلی ها را می بینم که یا در حال ترک ایران هستند، یا در حال تدارک ملزومات این ترک. راستش را بگویم که نمی فهمم شان و از آن بالاتر، نمی بخشم شان. شبیه این است که افراد یک قبیله تا وقتی اوضاع قبیله خوب است، بمانند و وقتی وبا آمد یا خشکسالی شد، جوانان رشید قبیله بگویند: «خوب ما توانایی اش را داریم، پس می رویم به جایی دیگر...» کجا می روید؟ آنجا چه می کنید؟ فکر قبیله جامانده را چطور از ذهن تان پاک می کنید؟

وقتی من کسی مثل خانم دکتر توسلی را می بینم که برای نجات یک محله چطور تلاش می کند، وقتی دختری مثل سحر عشقی ثانی را می بینم که سفر می رود و عکس می گیرد و می نویسد و نوشته هایش را چاپ می کند، وقتی مردی مثل سید احمد وکیلیان را می بینم که با همراهی همسرش یک مجله در می آورد و هزاران فرد دیگر... در همین شرایط... نمی توانم ببخشم آنها را که فراموش می کنند زیبایی آجرکاری های مسجد جامع ورامین را و گرمای مطبوع رمل های مرنجاب را و طعم چای لاهیجان را و تاریخ مقبره استر و مردخای را و سوز دو تار خراسانی را و ساحل دیوانه کننده چابهار را و طرحهای معنادار قالی ایرانی را و صدای غمگین آوازخوان بختیاری را و... و می روند. من نمی توانم ببخشم شان.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/14ساعت 21:23 توسط ژاله ابراهیمی |

اینکه زنها در ایران نمی توانند موتورسواری کنند، شبیه است به اینکه زنها در عربستان نمی توانند رانندگی کنند!

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/07/11ساعت 21:27 توسط ژاله ابراهیمی |

سه شنبه همراه دوستان راهنما به کاخ گلستان رفتیم تا در ویژه برنامه ای که به مناسبت روز جهانی جهانگردی برگزار می شد، شرکت کنیم. برنامه اجرا شده، یک شوک بود برایم... انتظار حرف یا کار تازه ای داشتم، که ندیدم.

چهارشنبه در گردهمایی دانشگاه شریف با عنوان "مدیریت و توسعه گردشگری؛ چالشها و راهکارها" شرکت کردم و گشت شتابزده ای داشتم در برنامه "هفته فرهنگی استان ها" در ارگ آزادی.

پنجشنبه روز خودم بود. فیلم "ندارها" را دیدم و کمی "تاریخ معاصر ایران" خواندم.

جمعه، امروز راهنمای دو توریست سوئدی بودم. داستان ویزا گرفتن شان خنده دار بود. خانم و آقای "کِنِدی" در استکهم زندگی نمی کنند. آنها مدارکشان را از طریق پست به سفارت ایران در استکهلم می فرستند، بعد از چند روز ایمیل می زنند به سفارت که "آیا مدارک ما را دریافت کرده اید؟" سفارت ایران یک ایمیل خالی برایشان می فرستد! چند روز بعد مدارک و ویزا را از طریق پست دریافت می کنند. و چند روز بعدتر، ایمیلی از سفارت ایران می گیرند با این مضمون: "ما در حال آماده کردن ویزای شما هستیم."!!!

به همه این دلایل، هنوز فرصت نکرده ام سفرنامه سفر ماجراجویانه را تکمیل کنم...

پی نوشت: راستی یک روز هم رفتیم به دیدن "موزه مقدم"، شاید یک گزارش کوتاهی نوشتم درباره اش...

+ نوشته شده در جمعه 1390/07/08ساعت 21:28 توسط ژاله ابراهیمی |

بعدازظهر آخرین روز تابستان ۹۰، همراه آقای علیرضا عالم نژاد رفتیم به محله عودلاجان. گشتمان را از میدان توپخانه آغاز کردیم...

میدان توپخانه

هم چیزهای خوب دیدیم...

خانه فرهنگ بازار

هم بد...

عودلاجان و زباله

هم خانه تاریخی سرهنگ ایرج را که "مهمان مامان" را در آن بازی کرده اند...

خانه مهمان مامان

و هم سابات های قدیمی تهران را...

سابات تهران

و گشتمان به سمیناری در خانه تسهیلگری محله عودلاجان ختم شد... آنجا من زنی را دیدم که با قدرت استوار ایستاده است و سعی دارد عودلاجان را که تنها محله قدیمی تهران است که هنوز امکان نجات بخشی دارد، نجات بدهد: سرکار خانم دکتر توسلی.

نجات بخشی عودلاجان

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/07/04ساعت 16:17 توسط ژاله ابراهیمی |

به نظر شما چرا وقتی از بلندگوی مترو اعلام می کنند که از اول مهر ماه، ۳ واگن به خانم ها اختصاص داده شده، و تو وارد واگن خانم ها می شوی، آن را پر از آقایان می بینی...؟ صدای بلندگو را نشنیده اند؟ نوشته روی واگن را نخوانده اند؟ می خواهند حال خانم ها را بگیرند؟....؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/07/04ساعت 11:55 توسط ژاله ابراهیمی |

مطالب قدیمی‌تر